ساعت سه صبح است و من بعد از اینکه یک ساعت در تاریکی اشک ریختم و لبم را گاز گرفتم که صدایم مامان را نگران نکند به این نتیجه رسیده ام که نوشتن آرامم می کند. گاهی اینقدر احساس تنهایی و بی پناهی آزارم می دهد که حتی جرئت ندارم به خودم اعترافش کنم.(می بینی مونا؟ من هم هنوز ترسهایم را دارم!) حالم از بعضی آدمهای دور و برم به هم می خورد، از اینکه به اسم نگرانی و دلسوزی از کوچکترین دریچه ای برای سرک کشیدن به زندگیم استفاده می کنند. یادشان رفته انگار که من "همان" هستم...مگر فرق دارد توی شناسنامه ی آدم چه چیزی نوشته اند؟ دوست دارم برای همه شان دست تکان بدهم و بگویم: هی! "من" را ببینید! فرقی نکرده ام... چیزی که فرق کرده نگاه شماست. خسته ام از خودم که هنوز بعد از این همه سختی به عشق دلگرمم و از پس قلب ناآرام و بی منطقم بر نمی آیم . خسته ام از دستهایم که باز هم گاهی می لرزند...
+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت3:54توسط نرگس |
|