مردی که می آید توی خوابم مهربان است.بغلم می کند، یک جور خوب آرامش بخشی؛ یک جوری که فقط توی خواب شدنی است. بهم گیر نمی دهد و ثبات شخصیت دارد. و باهاش خوش می گذرد.مثلن همین دیشب، رفتیم یک کاخ بزرگ ته یک خیابان پیچ در پیچ ، و برام از آن خودکار چوبی ها که سرش عروسک دارد ساخت.چند تا. کنارم نشست و انقدر بهم روحیه داد که راحت خیابان پر پیچ و خم را با یک کامیون سفید راندم ،بی هیچ مشکلی. بعد بغلم کرد، بدون اینکه دستمالیم کند. صورتش را یادم می رود،اما قدش و لباسش را یادم هست. بی صورت هم،خوب است که هر شب می آید: بدون آرامشی که او می دهد نمی دانم این روزها چه طور می گذشت...
پ.ن. دو هفته بعد:از وقتی اینو نوشتم دیگه نیومد. به قول پشت کامیونا بر چشم بد لعنت!:))
+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت0:24توسط نرگس |
|