تبليغاتX
رگبار - مردی که با رویا آمد...





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

 

مردی که می آید توی خوابم مهربان است.بغلم می کند، یک جور خوب آرامش بخشی؛ یک جوری که فقط توی خواب شدنی است. بهم گیر نمی دهد و ثبات شخصیت دارد. و باهاش خوش می گذرد.مثلن همین دیشب، رفتیم یک کاخ بزرگ ته یک خیابان پیچ در پیچ ، و برام از آن خودکار چوبی ها که سرش عروسک دارد ساخت.چند تا.
کنارم نشست و انقدر بهم روحیه داد که راحت خیابان پر پیچ و خم را با یک کامیون سفید راندم ،بی هیچ مشکلی. بعد بغلم کرد، بدون اینکه دستمالیم کند.
صورتش را یادم می رود،اما قدش و لباسش را یادم هست.
بی صورت هم،خوب است که هر شب می آید: بدون آرامشی که او می دهد نمی دانم این روزها چه طور می گذشت...


پ.ن. دو هفته بعد:از وقتی اینو نوشتم دیگه نیومد. به قول پشت کامیونا بر چشم بد لعنت!:))

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت0:24توسط نرگس | |