تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

بهنود شجاعی اعدام شد.

خدا می داند توی سر اولیاء دم مقتول چه می گذشته که این همه تلاش برای سازش نتیجه نداده. این انتقام جویی وحشتناک...این کینه ی عمیق از کجای دل آدمها برمی آید؟ مگر خون را با خون می شود شست...


ترسم از این است که در این آشفته بازار سیاست بهنودها و دل آرا ها فراموش شوند. و تمام آنهایی که نوجوانند اما زندگیشان شمارش معکوسی است که هجده تمامش می کند...


پی نوشت شنبه: اینها را از دست ندهید:

بهنود شجاعی در مقابل چشمانم اعدام شد؛ گزارش محمد مصطفایی، وکیل بهنود

گزارش تصویری از مراسم ختم بهنود شجاعی

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت6:59توسط نرگس | |

دارم خانه ام را عوض می کنم، بعد از چهار سال. از این خانه خاطرات زیادی دارم، تلخ و شیرین، با آدمهای جور وا جور. اما وقت رفتنم است، روحم با یکجا ماندن خو ندارد.

گاهی از خودم می ترسم. از اینکه اینقدر راحت دل می کتم، از مکانها، اشیا، آدمها...اما به خودم می گویم این طور بهتر است: کم پیش می آید چیزی واقعاً ارزش دل بستن داشته باشد.

خانه جدیدم را خیلی دوست دارم: خیلی خوشگل است و خیلی کوچولو، مثل خانه شکلاتی هنسل و گرتل. از همه مهمتر اینکه فقط و فقط مال خودم است.

حسابی کار سرم ریخته، و سرماخوردگیم هم شده قوز بالا قوز. اما خوشحالم از این تغییر...

سلام خانه شکلاتی!

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت12:51توسط نرگس | |

Imagine

Imagine there's no Heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world

You may say I'm
a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت13:48توسط نرگس | |

همه اش دروغ می گویند.خیابانها پر از پلیس شده، پلیسهای کلاه کج بد چشم.و لومپن های چماقدار به خودشان جرئت هر جور رفتاری می دهند.
استادهای محبوبم یا اخراج شده اند یا ممنوع التدریس. سهمیه جنسیتی در رشته من اعمال شده.موضوع پایان نامه را اینقدر چرخ می کنند که حقوق بشر توش گم شود.
با دوستت که خداحافظی میکنی مطمئن نیستی دوباره ببینیش.معلوم نیست چه شود، در کشوری که بچه هجده ساله را به خاطر الله اکبر گفتن می کشند...
 فردا می روم به خاطر یعقوب،ندا،کیانوش،ترانه،مصطفی ،محسن و... که همسن و سال من بودند و حتماً مثل من کلی امید و رویا برای آینده داشتند.
می روم ؛به خاطر خودم و انسانیت و زنانگیم که هر روز از خشونت و وقاحت بی حدشان می پژمرد...و اصلاْ مگر زندگی همه اش همین رفتن ها و شدن ها نیست؟

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت1:25توسط نرگس |

بیست و اندی سال پیش در چنین روزی، در یکی از سالهای میانی جنگ ایران و عراق، دختری پا گذاشت به دنیا.دختری که از نوزادهای پسر هم درشت تر بود و دکتر حدس می زد یا دوقلو باشد یا پسر.

در عکسهای تکی سالهای اول زندگی دخترک مثل یک شاهزاده خانم کوچولوست، ظریف و طلایی...اما خدا نکند خواهر بزرگش هم توی عکسی باشد: همان شازده کوچولوی نازنازی با دست یا پا یا شیشه شیر یا هر وسیله ی دیگری که دم دستش باشد خواهر بزرگه را هل می دهد.

در هشت ماهگی با این جمله زبان باز می کند: "اعید(سعید) گوجه سبز!"

بنابر گزارشهای رسیده دخترک اشتهای سیری ناپذیری داشته ، به طوریکه در دوسالگی در مقابل چشمهای حیرت زده پدر و خاله و خواهرش یک اردک سرخ شده درسته را با تکرار جمله ی "بچه باید مواد غذایی بخوره" می خورد، و تنها در لحظات آخر خاله اش یک ران پرنده مذکور را نجات داده و به خواهر بزرگه می دهد.

در مهدکودک با مشکل عدم انطباق مواجه شده و یک بار ، در سه-چهار سالگی از مهد به خیابان فرار می کند، اما آقای کیف فروش سر کوچه مهد با عجله در حالیکه هنوز چوب مخصوص آویزان کردن کیف را در دست داشته دنبالش دویده و برش می گرداند.

از سه سالگی انگلیسی یاد می گیرد و یکی از تاثیرات آن این بوده که در چهارسالگی، وقتی حروف الفبای فارسی را از سرمشقهای خاله کشف می کند، اشتباهی از چپ به راست بنویسدشان( یعنی تقریباً مثل جلوی آمبولانس!)

در روزهای اول مدرسه چون فکر می کرده مدرسه هم مثل مهد نهادی قابل پیچاندن است؛ مادر ناچار می شود تهدیدش کند که اگر در مدرسه ادا در بیاورد کلفت خانه می شود، و برای اثبات جدیتش یک کاسه آب و یک دستمال میدهد دستش تا کف اتاق را پاک کند.این عمل مادر، اگرچه چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد اما به دخترک انگیزه ای مثال زدنی در کسب علم می بخشد.

از هشت سالگی شروع به پیانو زدن می کند و این دوره نوازندگی اگرچه هفت هشت سالی طول می کشد، اما به نتیجه خاصی نمی رسد.

در دوازده سالگی پایش سر فوتبال می شکند و در سیزده سالگی هم دستش بعد از دوازده تا گل که در بسکتبال به تیم مقابل می زند، در می رود.

این دختر در ده- یازده سالگی برای اولین بار عاشق می شود و تا هجده سالگی عاشق شدن، در کنار فرار از مدرسه جزء برنامه های روزانه اش میشود.

بقیه زندگیش کم و بیش در همین وبلاگ آرشیو شده، دست کم خودش نوشته، همانطور که بوده.

حالا نی نی سالهای دور یک زن جوان شده و اگرچه روزهای سختی است؛ اما همچنان از رسیدن روز تولدش حسابی شاد است و می خواهد شادیش را تقسیم کند.

تولدم مبارک!


پ.ن.: دوستهای گلم که یک دنیا لطف کردید و در فیس بوک پیام گذاشتید، اگر هنوز جواب نداده ام به خاطر نداشتن آن تی فیل تر است، دوستهایی که اس.ام.اس. میدهند هم بدانند که دوستشان دارم و اگر جواب ندادم به خاطر تحریم اس.ام اس. بوده.

ممنونم هزار بار از همه و خیلی دوست دارمتان...

پ.ن.2: به به از این همه کادوی رنگارنگ...

پ.ن.3: این اولین سالی بود که عمه فرزانه ام نبود ...هر سال یا برایم یک جشن تولد محشر می گرفت و یا با تبریک قبل از همه ذوق زده ام می کرد...جایش این روزها خیلی خالی است.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت23:50توسط نرگس | |

 

بودن با مردمی که از هر سن و طبقه ای برای اعتراض به استبداد آمده اند، آن قدر امیدبخش است که خستگی چندین ساعت راه رفتن را در می کند. 

 پ.ن.۱: یک خبر خیلی بد امروز صبح گرفتم: دو استاد عزیز و دوست داشتنیمان دکتر شریف و دکتر داشاب به حکم جناب رئیس دانشگاه اخراج شده اند.امیدوارم مخالفتهای اساتید و دانشجوها اثر کند و حکمشان دست کم معلق شود.

پ.ن.۲: بعد از سه چهار روز بالاخره بلاگفا باز شد.از ترس اینکه دوباره باز نشود آنلاین نوشتم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت21:57توسط نرگس | |

امروز روز خاصی بود،از چند جهت:


1. اول ماه می بود و روز کارگر و طبق معمول یک عالمه کارگر در دنیا کتک خوردند و بازداشت شدند.
و بحران اقتصادی دنیا کماکان ادامه دارد و هیچکس حواسش نیست به اینکه خانواده های کارگرهای تعدیل شده و حقوق نگرفته چه طور شکمشان سیر می شود.

2.دل آرا دارابی که گویا در هفده سالگی مرتکب قتل شده بود اعدام شد. به این ترتیب امروز در تاریخ قضایی ایران هم روز مهمی شد: یک قدم بزرگ به سمت بدویت برداشتیم.
تا کِی یکی در این سیستم پیدا شود که بفهمد این بچه ها بیمارند،و اینکه بیمار را نباید کشت،درمان می خواهد.


می بینید؟بعضی روزهای خاص هستند که اصلن خواستنی نیستند.

پ.ن.: حقوق بشر خواندن در این مملکت هم حکایتی است!

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت21:52توسط نرگس | |

امروز روز زن است.
راستش را بخواهید امسال بیشتر از سالهای قبل حس زن بودن دارم. یک سال با همه روزها و ساعت هایش، و با تمام شادی ها و دردهایش رفته.دوباره هشت مارس شده، و من بزرگترم، و زن تر.
زن شدنم را در تک تک اطرافیانم می بینم. در نگاه تحسین امیز پدر، در چشمهای مهربان مادر که در بیست و پنج سالگیم دنبال دخترکش می گردد...
و من در تمام "دوستت دارم" های مردانه تنها زنی را می بینم،که "من" است.
در دشتهای افتابی می دوم و زن بودنم را با موهایم به باد می سپارم و نمی ترسم از آژیر و باتوم...که من در همین باتوم ها "زن" می شوم.

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت1:42توسط نرگس | |

یاد دلاوران سیاهکل گرامی باد!

علي اكبر صفايي فراهاني، احمد فرهودي، عباس دانش بهزادي، اسماعيل معيني عراقي،
اسكندر رحيمي، ناصر سيف دئيل صفايي، هادي بنده خدا لنگرودي، جليل انفرادي،
غفور حسن پور اصيل، شعاع الدين مشيدي، هوشنگ نيري، محمد علي محدث قندچي،
محمد رحيم سمائي، مهدي اسحاقي، محمد هادي فاضلي.

پ.ن.:بد نیست این پست را هم بخوانید.

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت21:29توسط نرگس | |

!Abstinence,  be faithful,  use a condom     

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت1:5توسط نرگس | |

امروز روز من است.من زنم.
من در کشوری زندگی می کنم که انسان "حق" ندارد، چه رسد به این که زن هم باشد.
در کشوری زندگی می کنم که هر روز هزارها و شاید میلیون ها زن طعم تحقیر را می چشند. طعم خشونت و درد را.
کشوری که بسیاری دخترانش روزهای کودکی شان را با ارزوی" پسر" بودن رج می زنند.
گیسوان زنان کشور من، با افتاب و باد بیگانه است.
کشور من، سرزمین مادران بی حق است و دخترانی که گناهکار به دنیا می ایند...

روز زن بر زنان کشورم مبارک!

نرگس               

+نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت15:4توسط نرگس | |

امیدوارم یه روزی،حتی خیلی سال بعد، دنیا پاک بشه از همه اتاقهای گاز،صندلی های الکتریکی و طناب های دار...و دیگه زندگی هیچ ادمی تبدیل نشه به شمارش معکوس برای رسیدن لحظه اعدام.

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت18:56توسط نرگس | |

1.چرا سلیقه من با بیشتر دنیا فرق دازه؟
از کتاب داوینچی کد چندان خوشم نیومد.

14.2خرداد 68 رو یادمه.
بابا اماده ام کرده بود که برسوندم مهدکودک و بعد خودش بره سر کار.یه پیرهن کوتاه صورتی تنم کرده بود، که اسمش بود پیرهن لوسیمی(اون دختره تو کارتون مهاجران).با جورابهای ساق کوتاه.
چند دقیقه ای از رفتن مامان گذشته بود که یهو دیدیم هیجانزده برگشت و به بابا گفت:
جوراب شلواری پاش کن.خیابون پر از پاسداره.
درست یادم نیست،اما گمونم اون روز مهد تعطیل بود.:)


+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت18:43توسط نرگس | |

1.اول می روز جهانی کارگر مبارک.
و یه خسته نباشید از ته قلب برای تمام شرکت کننده های تجمع امروز صبح.

 

 2.فردا روز معلمه،گذشته از اینکه با وجه تسمیه اش مشکل دارم، از بچگی خیلی برام دوست داشتنی بوده.
 دبستان که بودم هر سال چنین شبی با بابا میرفتیم یه کادو(که معمولا کتاب بود یا صنایع دستی) و دسته گل میخریدیم.شب دسته گل رو میذاشتم توی ایوون که تازه بمونه. و مرتب بهش سر میزدم.به هر حال قرار بود قشنگ ترین گل کلاس باشه!:)
هرکدوم از بچه ها یه چیزی میاوردن، از ظرف و تابلو گرفته تا گل باغچه. میز معلم ها تو این روزخیلی قشنگ می شد...
روز معلم امسال هم مبارک. به تمام معلم هایی که بزرگن و به خاطر حقشون ایستادگی میکنن.
امیدوارم معلم ها سال بعد روز شادتری داشته باشن، با دسته های گل،به جای باتوم.

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت0:52توسط نرگس | |

با امید روزی که در خیابانهای اشنای شهرمان،دست های یکدیگر را بگیریم و ازادی را اواز کنیم،

 گرامی باد هشت مارس روز جهانی زن !

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت19:6توسط نرگس | |

 

گرامی باد نوزدهم بهمن، روزی که قلبهای خون فشان  بر پهنه سبز

سیاهکل  نقشی سرخ زدند

 قلب بزرگ ما
پرنده خیسی است
بنشسته بر درخت کنار خیابان
در زیرهر درخت
صدها هزار برهنه ی بیدار
                               از تبر
جنگل!
ای کاش قلب ما
        می خفت بی هراس
         بر گیسوان درهم نمناکت
ای کاش
تمام خیابان های شهر
              جنگل بود...
  ***
 گویی درخت های "سیاهکل"،
تا دشت و شهر ریشه دوانده است
که غرش سلاح و جوشش خون شهید
هر دم فزونی می گیرد.
بذری که " کوچک" و "عمو اوغلی" پاشیدند
اکنون نهال می شود 
              اکنون نهال ها...    
بنگر که کوه و  شهر
     شباشب اذین می گردد
                 با قامت بلند بپا خاستگان...
وا خوردگان
گفتند یاوه:
_"جانی جبار با صد هزار گزمه و خنجر مسلح است
                 جز صبر و انتظار راهی نیست..."
اما
ای همچون من به کار،تو ای بیدار!
بر بام شب بایست ، نظر کن:
دریایی از درخت سترگ و مسلح است
کاینک به سوی "مکبث" می اید...

پ.ن.:یک اتفاق عجیب...داشتم برای بار صدم دفاعیات گلسرخی رو می خوندم، که بابا زنگ زد
 و همین قدر گفت که شبکه سه رو ببینید.و من دیدمش...که با چه ارامشی از خودش دفاع کرد...وبا چه قدرتی.
استحکام صدا و نگاهش،همان تصویری بود که داشتم.
حال عجیبی دارم...انگار یک چیزی را خیلی بخواهی و تصور کنی و یک وقتی که اصلآ انتظار نداری بهش برسی. سیراب سیرابم!

در ضمن اگر دوست داشتید می تونید شرح مختصری از حماسه سیاهکل رو در ارشیو وبلاگ در پست هیجدهم بهمن ماه هشتاد و چهار با عنوان "حماسه سیاهکل" بخونید.:)

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت23:35توسط نرگس | |

گرامی باد یاد ویکتور خارا صدای خلق شیلی

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت20:37توسط نرگس | |


ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»

عمو صمد در چنین روزهایی بود که به ارس پیوست.شاید رفت دنبال ماهی سیاه کوچولو.دست کم وقتی کودک بودم این طور فکر می کردم.

نهم شهریور صمد خود زیباترین افسانه اذربایجان شد...


 

+نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت1:15توسط نرگس | |

بنای ازادی
بی مرگ و خون
            کی میسر شد؟
پیکار میکنم
   می میرم
این است عشق من
می دانی
من ایرانی ام...

همیشه دیدن کتک خوردن اطرافیان بیش از درد خودم اذیتم کرده...
علت اینکه کمی نگران بودم تجمع امروز عصر میدون هفت تیر بود.دلم نمیخواست برای هیچکدوم از دوستان اتفاقی بیافته...که متاسفانه دلی هم جزو دستگیر شدگان بود...که معلوم هم نشد کجا بردنشون.
چی بگم از خشونت...؟دورتادور میدون پر از انواع و اقسام نیروی انتظامی و امنیتی و اطلاعاتی و...بود.(با رنگهای مختلف!) پلیس های زن هم موجودات وحشتناکی هستن.انگار دوبرابر وحشی ان!
رفتار پلیس شرم اور بود.نمی فهمم به کجا پیش میریم...اصلا نمی فهمم.اینها کابوسه یا واقعیت؟
این دفعه علاوه بر باتوم از سلاحهای بوگندوتری مثل اشک اور و گاز فلفل هم استفاده کردن.
میدون هفت تیر به خاطر پر رفت و آمد بودنش خیلی خوب جواب داد جمعیت زیاد بود و مردم زیادی هم ایستاده بودن و نگاه میکردن.
یه اقایی با قیافه ی کاملا فشاری(!)اومد جلو ازم پرسید این تجمع لیدر هم داره؟من گفتم نمیدونم.گفت یعنی هیچ ادم نخبه ای نیست؟باز با چشم گشاد شده گفتم:خبر ندارم! اقاهه یهو عصبانی شد و گفت:همه تونم میگین نمیدونم.خوبه 10-12 روزه دارین بیانیه میدین!:))
یکی از موارد جالب هم خانمی بود با یه قیافه ی عجیب که این وسط به ما گیر داد که اصلا داشتن حق حضانت که برای زن خوب نیست!زن باید جدا که شد بره ازدواج کنه.تو قوانین ما هم همه چی به بهترین نحو پیش بینی شده!مشکلتون چیه؟ما هم یه کم توضیح دادیم، بعد که دیدیم طرف از بیخ عربه بی خیالش شدیم.

پ.ن.1:خیلی نگران دلارام دلارام عزیزم هستم.امیدوارم همین امشب یه خبری ازش بشنویم.
پ.ن.2.:گزارش  ادوار نیوز از تجمع امروز.

این هم دو تا عکس از تجمع امروز:

***عکسهای سایت کسوف و سایت اقای نصیری رو هم حتمآ ببینید...***

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت21:46توسط نرگس | |

دوم خرداد

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت15:10توسط نرگس | |

گرامی باد نام فردوسی پاکزاد!

 

 

 

بنياد نهادن کتاب

 

دل روشن من چو برگشـت ازوي 

سوي تخت شاه جـهان کرد روي 

 

کـه اين نامه را دست پيش آورم 

ز دفـتر بـه گفـتار خويش آورم 

 

بـپرسيدم از هر کسي بيشـمار 

بـترسيدم از گردش روزگار 

 

مـگر خود درنگم نباشد بـسي 

بـبايد سـپردن بـه ديگر کسي 

 

و ديگر که گنجـم وفادار نيسـت 

هـمين رنج را کس خريدار نيست 

 

برين گونـه يک چند بگذاشـتـم 

سـخـن را نهفته همي داشتم 

 

سراسر زمانـه پر از جـنـگ بود 

بـه جويندگان بر جهان تنـگ بود 

 

ز نيکو سخن به چـه اندر جـهان 

بـه نزد سخن سنج فرخ مـهان 

 

اگر نامدي اين سـخـن از خداي 

نبی کي بدي نزد ما رهنـماي 

 

به شهرم يکي مهربان دوست بود 

تو گفتي که با من به يک پوست بود 

 

مرا گـفـت خوب آمد اين راي تو 

بـه نيکي گرايد هـمي پاي تو 

 

نبشـتـه مـن اين نامه پهلوي 

بـه پيش تو آرم مـگر نـغـنوي 

 

گـشـتاده زبان و جوانيت هست 

سخـن گفتـن پهلوانيت هست 

 

شو اين نامـه خـسروان بازگوي 

بدين جوي نزد مـهان آبروي 

 

چو آورد اين نامـه نزديک مـن 

برافروخـت اين جان تاريک مـن 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت19:32توسط نرگس | |

گرامی باد ۱ می روز جهانی کارگر!

تاریخ در کنار ماست و مردمند که ان را می سازند...

النده،صبحگاه ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ُ سانتیاگو-شیلی

 

+نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت23:27توسط نرگس | |

 

مرضیه احمدی اسکویی در سال ۱۳۲۴ در خانواده ای متوسط در شهرستان اسکو متولد شد.او در سالهای کودکی در مزرعه پدرش کار میکرد و در روابط هرروزه دردهای طبقه محروم را عمیقآ لمس میکرد.او از اغاز دبیرستان به طور جدی به مطالعه میپرداخت و به این ترتیب اگاهی سیاسی خود را بالا میبرد.او در این سالها تأثیراتش از محیط را به صورت شعر و قصه در میاورد.به خاطر پاکی و صفای درون در میان اطرافیان و دوستان محبوبیت زیادی داشت و به اختصار او را "مرجان"(مرضیه جان)می خواندند.
او پس از گذراندن دوره نخست دبیرستان دوسال در دانشسرای مقدماتی تحصیل کرد و سه سال نیز به اموزش کودکان پرداخت.و سپس وارد دانشسرای عالی سپاه دانش تهران شد.در این دوره او تجربیات خود را از برخورد با مردم محروم و رنجبر، با تئوریهای مارکسیسم-لنینیسم امیخت وبه دریافتهایی نو رسید.او به روستاهای ورامین،که به دانشسرا نزدیک بود فراوان سر میزد و بیشتر وقت خود را با مردم فقیر صرف میکرد.همچنین در سفرهایی که به روستاهای مختلف ایران داشت،کتابخانه هایی برای کودکان ایجاد کرد.
در دانشسرا به اتفاق ارا،انهم با رأی اشکار(که امری بی سابقه بود)،به نمایندگی دانشجویان برگزیده شد.او در اگاه سازی دانشجویان و سازماندهی حرکتهای دانشجویی این سالها عنصر فعالی بود،به طوریکه در اعتصابات دانشجویی اسفند ۱۳۴۹ نقش رهبری داشت.به علت محبوبیت فراوان مرضیه اسکویی رژیم میترسید با دستگیری او با واکنش شدید دانشجویان مواجه شود.اما در خردادماه سال ۱۳۵۰با تعطیلی دانشگاه ها او را بازداشت کردند و مورد بازجویی و تهدید قرار دادند.حتی سعی کردند او را با وعده نمایندگی مجلس تطمیع کنند.سپس برای اینکه محدودش کنند، او رابه مدت یکسال برای تدریس به اسکو فرستادند.او در این مدت در بالا بردن اگاهی دانش اموزانش نقش مهمی داشت.
او در خارج از دانشسرا نیز روابط گسترده ای داشت. در تبریز با محفل صمد بهرنگی و بهروز دهقانی ارتباط نزدیک داشت.با یوسف الیاری و فرج سرکوهی دوست بود و با خانواده های برخی زندانیان ازجمله مادر سلامت رنجبر در ارتباط بود
در زمستان سال ۱۳۵۱به تهران بازگشت وبا شعاعیان مراوده داشت و در تماس با نادر شایگان و حسن رومینا گروهی مارکسیستی با مشی مسلحانه ایجاد کردند(گروه شایگان-شعاعیان).مرضیه از فروردین ۱۳۵۲زندگی مخفی خود را اغاز کرد.
در خردادماه ۱۳۵۲ شایگان و رومینا در مبارزه ای رودر رو با رژیم شهید شدند و بیشتر اعضای گروه انان دستگیر شدند.مرضیه اسکویی نیز به فدائیان خلق پیوست.
تحرک،روحیه معترض و سرسختی او در پیگیری ارمانهایی که به انها معتقد بود،از جمله خصائلی بود که او را به یکی از مهره های مهم سازمان تبدیل کرد.او در ساعت ۱۰صبح روز ششم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۳در درگیری مسلحانه شهید شد.مزدوران رژیم انقدر از او وحشت داشتند که جسد بی جان او را از دور به رگبار گلوله بستند وسپس طناب پیچ کردند.

با استفاده از:

کتاب خاطرات یک رفیق(خاطرات مرضیه اسکویی)

کتاب دادبیداد(ودا حاجبی)

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت1:38توسط نرگس | |

..بگو به میهن که خون بیژن   ستاره گشت و از آن   چه سان شراره دمید

به سرخی هر ستاره اکنون      نشسته بر تن شب     نشان صبح سپید...

مادر برای دخترک میخواند .و نام بیژن در کنار چه،لورکا،ویکتور خارا و بسیاری دیگر به عنوان اسطوره ای در ذهن دخترک نقش بست.کودک آن روزها امروز میخواهد سهم بسیار کوچکی داشته باشد در پاسداشت نام مردانی که بر تن ظلمت نقشی از نور زدند...

در فاصله ی سالهای ۴۰تا ۵۷،جنبش چپ ایران دو گرایش جدید یافت:نخست مائوئیسم ،و دیگری استقلال طلبی از چین و شوروی،که چهره شاخص آن بیژن جزنی است.
بیژن در سال۱۳۱۶ در تهران به دنیا آمد.پدرش حسین جزنی افسر ژاندارمری بود و مادرش عالمتاج نظری خانه دار.
عموهای بیژن درسالهای آغازین دهه سی مسئول سازمان درجه داران و سازمان جوانان حزب توده بودند و داییهایش نیز تا عضویت در کمیته مرکزی سازمان جوانن پیش رفتند.مادرش عضو سازمان زنان بود پدرش نیز در سال ۲۳ به حزب توده و سپس در سال ۲۵به فرقه دموکرات آذربایجان پیوست و به آذربایجان مهاجرت کرد و تا سال ۴۵ در آن کشور به سر برد.از این رو مادر ناچار شد همراه فرزندان خردسالش به خانه پدری بازگردد زندگی در خانه ای که تمام افرادش در سازمانهای مختلف حزب توده فعالیت میکردند هم موجب فعالیت حرفه ای و گسترده مادر در سازمان زنان شد،و هم تاثیری ژرف بر آینده سیاسی بیژن گذاشت.
بیژن خود در سال ۲۶،یعنی زمانی که ده ساله بود، عضو سازمان جوانان حزب توده شد و با غیرقانونی شدن حزب در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ کماکان به فعالیتهای خود ادامه داد.با علنی شدن تدر یجی فعالیتهای حزب تشکلهایی علنی در سازمان جوانان سر برآوردند که یکی از آنها سازمان دانش آموزان تهران بود که در فروردین ۱۳۳۰ رسمآ اعلام موجودیت کرد و در سال ۱۳۳۲ بیژن مسئول کمیته بخش سازمان دانش آموزان تهران شد.فعالیتهای علنی بیژن تا کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ادامه یافت و سپس مخفی شد.با این حال در آدرماه سال ۳۲ و اردیبهشت ۳۳ دستگیر شد و حدود چهار ماه در بازداشت به سر برد.پس از آزادی ضمن حفظ ارتباط بابرخی اعضای سازمان جوانان و حزب توده ،مدتی به سامان دادن زندگیش پرداخت.او در این سالها موسسه ای تبلیغاتی تاسیس کرد که خود نقاشیهای آن را بر عهده داشت.در سال ۳۸در حالی که از نظر کاری در موقعیت خوبی بود در رشته فلسفه در دانشگاه تهران ثبت نام کرد.

در ۲۱ مهرماه ۱۳۳۹به دنبال عشقی هشت ساله با میهن قریشی که از اعضای سازمان جوانان و یار دوره نوجوانی بود ازدواج کرد.حاصل این ازدواج دو پسر به نامهای بابک و مازیار بود.

جزنی به دنبال اعتصابات کارگری در سال ۱۳۳۷به همراه عده ای از دوستانش محفلی برای فعالیت سیاسی تشکیل داد که علاوه بر شرکت در تظاهرات و پخش تراکت،به انتشار نشریه ای به نام "ندای خلق" با امضای "جبهه واحد ضداستعمار" می پرداخت.در سالهای پس از کودتا،افزایش هزینه های نظامی ،تورم و کسری بودجه ،عواملی بود که رژیم برآمده از کودتا را به سمت استقراض خارجی سوق می داد.اما کمکهای مالی از سوی کشورهای خارجی و به خصوص دولت جان اف. کندی منوط شده بود به انجام اصلاحات.شاه به منظور مهار این بحران در پانزده خرداد ۱۳۳۹انتخابات دوره بیستم مجلس شورای ملی را کاملآ آزاد اعلام کرد.این وعده گرچه تحقق نیافت، اما به معنای عقب نشینی رژیم بود.در این دوره جزنی به دلایل زیر به یکی از مهره های مهم جنبش دانشجویی تبدیل شد:
نخست:تجربه او در سازماندهی تظاهرات و درگیریهای خیابانی.
 دوم :قاطعیت او در تصمیم گیری و اطلاعات وسیعی که داشت.
سوم:پیگیری و ازخود گذشتگی او در مبارزه.
در سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۴فعالیت های سیاسی جزنی عمدتآ در ارتباط با جنبش دانشجویی بود.
او در تصمیم گیری ها و فعالیتهای سازمان دانشجویان جبهه ملی نقش مهمی داشت.در آن دوره گروههای فعال سازمان دانشجویان در سه فراکسیون اصلی خلاصه می شدند:فراکسیون های جزنی-ظریفی،شعاعیان، و حزب ملت ایران.
جزنی و اعضای محفل او اگرچه در این مقطع در سازمانهای جبهه ملی عضو بودند، اما استراتژی جبهه ی ملی را ناکارآمد میدانستند و ضمن انتقاد از آن،مشی مقابله با شاه را بین اعضای جبهه ملی تبلیغ میکردند.
آنها با عضویت در جبهه ملی اهداف سه گانه ی زیر را دنبال می کردند:
۱-تبلیغ شعار تشکیل جبهه متحد با شرکت همه نیروهای ترقیخواه مخالف شاه.
۲-تقویت جناح رادیکال جبهه ملی.
۳-عضوگیری از بین دانش آموزان و دانشجویان جبهه ملی.
هدف سوم یعنی عضو گیری به بهترین نحو محقق شد.به طوری که در اوایل سال ۱۳۴۲محفل آنها تبدیل شد به گروهی با مرکزیت واحد. در دو مورد اول آنهادر محدوده جنبش دانشجویی موفق شدند نشریه پیام دانشجو را منتشر کنند.جزنی در تدارک واجرای کلیه مراحل نشریه  نقش داشت و در اول خرداد ماه ۱۳۴۴در همین رابطه دستگیر شد و نه ماه در بازداشت به سر برد.
 او پس از آزادی در سال ۱۳۴۵از پایان نامه تحصیلی اش با عنوان "نیروها و هدفهای انقلاب مشروطیت در ایران"زیر نظر دکتر صدیقی ارائه داد.
گروه در اوایل سال ۱۳۴۵ به پیشنهاد حسن ضیا ظریفی مذاکراتی با نمایندگان گروه رزم وران غاز کرد.گروه رزم آوران توسط عباس سورکی تشکیل شده بود و موضع مائوئیستی داشت.در نهایت چون دوره ی تدارک گروه جزنی طولانی شده بود،و همچنین به دلیل صحبت گروه رزم آوران از ۱۲۰عضو آماده و مقدار زیادی اسلحه ومواد منفجره،علی رغم تردید در مواضع رزم آوران در پائیز ۱۳۴۵ این گروه در گروه جزنی ادغام شد.البته بعدآ مشخص شد که از اعضای رزم اوران تنها سورکی و زاهدیان واجد شرایط عضویت در مرکزیت هستند.یکی از افرادی که در شبکه ذخیره قرار گرفت ناصر آقایان بود که از سال۴۲  با ساواک همکاری می کرد.
گروه جزنی از لحاظ ایدئولوژیک، مارکسیست لنینیست بود.البته با برداشت مستقل و بدون وابستگی به قطب های جهانی.آنها سیاست شوروی و سایر کشورهای سوسیالیستی را در ایران مغایر با اصول انترناسیونالیسم پرولتاری،و مخالف دیپلماسی سوسیالیستی میدانستند.گروه رابطه توده با شوروی را نیز غلط میدانست و تحت تآثیر مبارزات چریکی امریکای لاتین بود.
یکی از مسائل عمده گروه،مشکلات مالی بود. منبع مالی آنها عمدتآ به وسیله جزنی، و حق عضویت افراد گروه تآمین می شد.اما با این منابع نمیشد تجهیزات مبارزه مسلحانه را فراهم کرد.لذا در اوایل سال ۱۳۴۶اصل تدارک قهرآمیز مطرح شد،و نهایتآ قرار شد گروه در روز ۲۲ دیماه از بانک تعاونی و توسعه شعبه قصابخانه سرقت کند.اما برنامه توسط ناصر آقایان لو رفت و اعضای گروه به تدریج دستگیر شدند.
گروه جزنی در بهمن ماه ۱۳۴۷در دادگاه نظامی محاکمه شدند بیژن به اتهام عضویت در دسته با رویه اشتراکی و ضدیت با رژیم و نگهداری اسلحه به حبس ابد و در دادگاه تجدید نظر به 15 سال حبس محکوم شد.اعضا گروه نیز به بین ۲تا ۱۰سال حبس محکوم شدند. او مهمترین نوشته های خود را در سالهای ۴۹تا ۵۳،در زندان نوشت.از جمله جزوه "آنچه یک مبارز باید بداند" را در تابستان ۴۹نوشت و برای تحکیم موقعیت صفایی فراهانی به نام او امضا کرد.
او در زندان بر پایداری،حفظ رابطه با بیرون و ایجاد تشکیلات درون زندان تآکید میورزید،که البته در میان زندانیان سیاسی نیز مخالفانی داشت که به انحا مختلف علیه او فعالیت میکردند و ساواک نیز به این اختلافات دامن میزد.
او معتقد بود انقلاب فرایندی سیاسی،اقتصادی،اجتماعی و ذهنی است وآنچه در این مقطع مبارزه مسلحانه را ایجاب میکند،دیکتاتوری شاه است که راه را بر مبارزه مسالمت آمیز بسته است.وگرنه مبارزه مسلحانه نه شروع انقلاب است ونه به خودی خود به انقلاب منجر میشود.او معتقد بود مبارزه ابعاد گسترده ای دارد و نباید به شیوه ای خاص محدود شود.
سرانجام بیژن جزنی در ۲۹ فروردین ۱۳۵۴به همراه هشت زندانی دیگر(کاظم ذوالانوار،مصطفی جوان خوشدل که مجاهد بودند،حسن ضیا ظریفی،عباس سورکی،محمد چوپان زاده،سعید کلانتری،عزیز سرمدی واحمد جلیل افشار)تیرباران شد.

با استفاده از:
نگاه نو
آرشیو کیهان،سیاهکل و راه توده
کتاب داد بی داد نوشته خانم ویدا حاجبی،نشر بازتاب نگار

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت2:14توسط نرگس | |

امروز هشتم مارس بود از نه صبح تا الان که شش و نیم عصر است بیرون بودم و یک عالمه تجربه جدید داشتم.
صبح با دوستان جمع شدیم و بروشورهایی را که شامل تاریخچه ی مختصر هشت مارس بود، آماده کردیم و با شکلات بین مردم پخش کردیم...از میدان ولیعصر تا میدان ونک.خیلی مثبت و موثر بود.  بیشتر خانمها نمیدا نستند که امروز روز جهانی زن است،و از فهمیدنش خیلی ذوق میکردند.بسیاری متقابلا به ما تبریک میگفتند. 
همه کلی از حرکتمان تشکر می کردند.برخی بیشتر به شکلات توجه داشتند،و بعضی هم به صورت ما!
اما در مجموع حتی اگر از هفتصد بروشور ما صدتا هم خوانده شده باشد ،و از این هفتصد نفر پنجاه نفر چیزی یاد گرفته باشند، من این حرکت را مثبت ارزیابی میکنم.
بعد از ظهر ساعت چهار تا پنج در پارک دانشجو مراسمی بود به مناسبت روز جهانی زن. بیش از سیصد نفر بودیم که همه آرام پلاکارد در دست داشتیم و ایستاده یا نشسته بودیم.سرود زنان را هم خواندیم.بعد از پنج دقیقه پلیس اخطار داد که تجمع شما قانونی نیست و باید متفرق شوید.و بعد یک مهلت پنج دقیقه ای داد و گفت بعد از این مهلت اگر متفرق نشوید،خودتان مسئول عواقبش خواهید بود.ما همچنان خیلی آرام ایستاده بودیم و پلاکاردها را در دست داشتیم.ناگهان عده ی زیادی پلیس از چند طرف با باتوم حمله کردند ولی جمعیت قصد متفرق شدن نداشت.همه کماکان با پلاکاردها راه میرفتند و سرود میخواندند. اینجا بود که پلیس حمله ی جدی تری را شروع کرد و دهها باتوم به دست با خشونت شروع به کتک زدن جمعیت کردند.جمعیت همچنان به هم پیوسته داخل خیابان شد  در حا لیکه پلیس از هر طرف به شدت جمعیت را هل میداد و کتک میزد.من در تجمع های زیادی شرکت کرده بودم، که خیلی از آنها هم به درگیری و حضور باتوم به دستها کشیده شده بود...اما هیچوقت چنین خشونتی ندیده بودم.زخمها و کبودیهای بدنم خیلی کمتر از خشونت و وحشتی که در فضا موج می زد آزارم میدهد. فکر میکنم چه چیز باعث می شود که انسانی انسان دیگر را بزند، آن هم بی هیچ جرم و گناهی.
دستی که دیگری را بی دلیل کتک زده،چگونه پس از این میتواند نوازش کند؟چگونه قلبی که اینقدر خشونت در خود دارد میتواند عشق بورزد...پس انسانیت چیست؟
در تمام کشورهای جهان در روز هشتم مارس زنان شاد هستند و با شاخه های گل و لبخند روزشان را جشن میگیرند.اما ما، امروز ضربات محکم باتوم و فریاد هدیه گرفتیم.
اما ما هم  شادیم و سربلند...از اینکه مراسممان موفقیت آمیز به پایان رسید.و از اینکه نشان دادیم میتوان کاملا صلح آمیز و مدنی حرف زد...در هر شرایطی!

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت22:16توسط نرگس | |

 

امروز بیست و نهم بهمن است.سی و دو سال پیش در چنین روزی خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان که در جلسات بیدادگاه با دفاعیات کوبنده شان نشان داده بودند که حق همیشه پیروز است،برابر جوخه اعدام قرار گرفتند.
                                                          ******
خسرو گلسرخی(عبدالحسین) در روز دوم بهمن سال ۱۳۲۲در رشت متولد شد.او پدرش را که مردی آزاد اندیش بود،در خردسالی از دست داد.و مادر،او و برادرش فرهاد را به قم نزد پدربزرگشان علامه شیخ محمد وحید خورگامی که از همرزمان میرزاکوچک خان بود،برد.آشناییبا راه و رسم مبارزه نهضت جنگل عدالتخواهی را از همان کودکی درون خسرو پرورش داد.او دوره ابتدایی و دبیرستان را در قم گذراند و در سال ۴۱ پس از فوت پدربزرگ با مادر و برادرش راهی تهران شد.روزها کار میکرد و شبها درس میخواند و در کنار اینها به شعر میپرداخت،و از حدود سال ۴۴ مقالاتی در نشریات اطلاعات،کیهان،آیندگان،نگین،بازار رشت،فردوسی،پرچم خاورمیانه و...با اسمهای مستعاری چون خسرو تهرانی، دامون وبابک رستگار،چاپ شده اند.او همچنین از زبان فرانسه آثاری ترجمه کرد.او در سال ۴۸با خانم عاطفه گرگین ازدواج کرد که حاصل این ازدواج پسری است به نام دامون.

گلسرخی در دفاعیه۱خود با شجاعت و صراحت گفت:من که یک مارکسیست-لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم وآنگاه به سوسیالیسم رسیدم.من در این دادگاه برای جانم چانه نمیزنم،وحتی برای عمرم.من قطره ای ناچیز از عظمت و حرمان خلقهای مبارز ایران هستم.خلقی که مزدکها،مازیارهابابکها یعقوب لیث ها،ستارها،حیدر عمواوغلی ها،پسیان هاو میرزاکوچک خان ها،ارانیها، روزبه ها و وارطان ها داشته است...جامعه ایران باید بداند که من در اینجا صرفا به خاطر داشتن افکار مارکسیستی محاکمه میشوم و در دادگاه نظامی محکوم به مرگ گشته ام....من که یک مارکسیست لنینیست هستم و به شریعت اسلام ارج بسیار میگذارم ،معتقدم که در هیچ کجای دنیا در کشورهای وابسته و تحت سلطه استعمار حکومت ملی نمیتواند وجود داشته باشد، مگر آنکه حتما یک زیربنای مارکسیستی داشته باشد."
او در وصیت نامه اش نوشت:"من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم میکنم،و شما آقایان فاشیست ها که فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدرکی به قتلگاه میفرستید ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت.شما ایمان داشته باشید که حکومت غیر قانونی ایران که در 28 مرداد سیاه به خلق ایران توسط آمریکا تحمیل شده، در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهر آمیز توده های ستم کشیده ایران واژگون خواهد شد.-شاعر و نویسنده خلق ایران خسرو گلسرخی.

۱-پیشتر در مطلب "سرود بهاران" به دستگیر شدن و اتهامات اعضاگروه سیمرغ پرداخته ام و اینجا از تکرار خودداری میکنم.

«قبل از اعدام»

خون ما
می شکفد بر برف
           اسفندی.
خون ما
میشکفد بر
 لاله.
خون ما
پیرهن کارگران.

خون ما
پیرهن دهقانان.
خون ما
پیرهن سربازان
خون ما
پیرهن
   خاک
        ماست...
      
      ***
نم نم باران
   با خون ما
        شهر آزادی را
                   می سازد
 نم نم باران
     با خون ما
          شهر فرداها را
                    می سازد
    ......
خون ما
      پیرهن کارگران
خون ما 
      پیرهن دهقانان
خون ما
     پیرهن
        سربازان...
             
                خسرو گلسرخی

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت12:51توسط نرگس | |

 

«پاریس در شب»

افروخته یک به یک سه چوبه کبریت در دل شب

نخستین برای دیدن تمامی رخسارت

دومین برای دیدن چشمانت

آخرین برای دیدن دهانت

و تاریکی کامل تا آن همه را یک جا به یاد آرم

در آن حال که به آغوشت میفشارم

                                               ژاک پره ور

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت2:30توسط نرگس | |

در ۱۹ بهمن سال ۱۳۴۹ روزنامه ها نوشتند:در یک حمله مسلحانه به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل گروهی کشته و مجروح شدند.اما عظمت حماسه بیش از اینها بود.همه جا صحبت از ماجرای سیاهکل بود.

آغاز ماجرا:

ریشه پا گرفتن جنبش جنگل برمیگردد به سال ۱۳۳۲ یعنی زمانی که کودتای ۲۸ مرداد جنبش ملی ایران را سرکوب کرد ودهها نفر از مبارزان را به خون کشید.از آن سالها همیشه گروهی بودند مبارزه را ادامه دادند.بسیاری ۷ سال صبر کردند و بار دیگر" گذار مسالمت آمیز" را تجربه کردند.پارلمانتاریزم بار دیگر تجربه شد ولی نتیجه آن قتل عام ۱۵ خرداد بود.پس از خرداد ۴۲ گروهی از جوانان که در فاصله سالهای ۳۹ تا ۴۲ فعالانه در مبارزات ملی شرکت کرده بودند،دست به تجدید سازمان گروهی زدند که بعدها نام" گروه جزنی ــ ظریفی "را به خود گرفت.پس از بازداشت عده ای از افراد گروه در سال ۴۶،علی اکبر صفایی فراهانی یکی از اعضای گروه،مخفی شد و سپس به همراه صفاری آشتیانی یکی دیگر از اعضای گروه به عراق رفت.دولت عراق که در آن زمان با حکومت ایران روابط حسنه ای داشت،در صدد تحویل آنها به دولت ایران برآمد،که کودتای بعثی عراق رخ داد و این دو نفر آزاد شدند.آنها از عراق عازم فلسطین شدند،و در جنبش فلسطین به درجه فرماندهی رسیدند.

در تابستان ۴۸ صفایی به ایران بازگشت و مدتی در سازماندهی گروه و نظم بخشیدن به آن تلاش کرد.در سال ۴۹ گروه رشد قابل توجهی کرد و از طرف هسته مرکزی وظایف درون گروه تقسیم شد،وچند گروه (تیم)ایجاد شد:گروه جنگل ـگروه شهرـ گروه تدارکات اسلحه ـ گروه ارتباط.

در ۱۵ شهریور ۴۹ صفایی برای شناسایی و به عنوان مسئول تدارکاتی کانون چریکی جنگل عازم جنگلهای شمال شد،(که البته شناسایی آنها مدتها پیش آغاز شده بود).تیم جنگل مانورهای خود را از منطقه شرقی گیلان آغاز کرد.مذاکراتی بین این گروه و گروه احمد زاده (که قرار بود ده نفر دیگر را به شمال بفرستد) صورت گرفته بود،و بنا بود حمله در اوایل بهار آغاز شود.در ۱۲ بهمن ماه در جریان جنبش وسیع دانشجویی سال ۴۹ غفور حسن پور از گروه شهر بازداشت شد و شکنجه بیست روزه او آثار خود را به بار آورد.در ۲۴ بهمن ماه سه نفر در گیلان و پنج نفر در تهران دستگیر شدند.به دنبال آن ایرج نیری معلم یکی از روستاهای گیلان که با گروه جنگل در ارتباط بود دستگیر گردید.او محل انبار آذوقه گروه جنگل را میدانست.پلسی امکان دستیابی به تمام اطلاعات را پیدا کرده بود،و تدارک چند ساله گروه در معرض نابودی بود.درگیری با دشمن و برپا کردن جنبش مسلحانه مهمترین وظیفه تیم جنگل بود.گروهی که صفایی فراهانی رهبری آنرا بر عهده داشت،۱۹ بهمن را برای حمله به پاسگاه سیاهکل برگزیدند.

تیم جنگل در ۱۹ بهمن ۱۳۴۹ به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل حمله کرد.در این حمله افراد پاسگاه کشته یا مجروح شدند.پس از خلع سلاح پاسگاه که ۹ قبضه ام ـ۱،برنو و مسلسل بود،چریکها برای مردم محل سخنرانی کردند و مقاصد خود را شرح دادند.از ۱۹ بهمن تا  ۷ اسفند تیم جنگل مورد حمله متمرکز نیروهای نظامی قرار گرفت.در این درگیریها بیش از ۶۰ افسر درجه دار از پا در آمدند.مدتی بعد صفایی،جلیل انفرادی و هوشنگ نیری به جلگه بازگشتند.در قریه چهلستون صفایی و نیری وارد کلبه ای دهقانی شدند،وجلیل انفرادی بیرون پاسداری می داد،اما به دلیلی نامعلوم او نیز به درون کلبه می رود. در اینجا سه چریک هریک جداگانه مورد حمله دسته ای از روستاییان که توسط کدخدا و سپاهی دانش رهبری و تحریک می شدند،قرار گرفتندچریکها به خاطر اینکه مبادا روستاییان آسیب ببینند،اقدام مسلحانه نکردند.این سه پس از دستگیری برای مردم صحبت کردند و اهداف خود را شرح دادند.عده ی زیادی خواستند اسرا را آزاد کنند،اما کدخدا انها را از مجازات ساواک و ژاندارمری ترساند.چریکها را تحویل نژاندارمری و نیروهای نظامی منطقه که برای سرکوب آنها بسیج شده بودند دادند.صفایی همراه شش تن دیگر از دستگیر شدگان جنگل به تهران منتقل شد.او در واقع زیر شکنجه شهید شد،اما رژیم نام او را ۱۷ روز بعد همراه ۱۲ تن دیگر از همرزمانش جزئ تیر باران شدگان اعلام کرد.

این افراد در ارتباط با گروه جنگل در سال ۴۹ اعدام شدند:

علی اکبر صفایی فراهانی،جلیل انفرادی،هوشنگ نیری،احمد فرهودی،عباس دانش بهزادی،محمدعلی محدث قندچی،هادی خدابنده لنگرودی از گروه جنگل و غفور حسن پور،هادی فاضلی،شعاع االدین مشیدی،اسماعیل معینی عراقی،ناصر سیف دلیل و اسکندر رحیمی مسیحی.

در جریان نبردهای جنگل محمد رحیم سماعی و مهدی اسحاقی نیز شهید شدند.


...ای نازنین من گل صحرایی!

ای آتشین شقایق پرپر!

ای پانزده پر متبرک خونین!

بر باد رفته از سر این ساقه جوان

من زیست میدهم به تو در باغ خاطرم

من در درون قلبم،در این سفال سرخ،

عطر امیدهای تو را غرس میکنم

من بر درخت کهنه اسفند میکنم

به شب عید،

نام سعید سپیدت را ای سیاهکل ناکام

گفتم نمیکشند کسی را،

گفتم به جوخه های آتش،

دیگر نمیبرند کسی را

گفتم کبود رنگ شهیدان عاشق است.

غافل من ای رفیق!

دور از نگاه غمزده تان هرزه گوی من

بیگاه میبرند

بی نام میکشند

خاموش میکنند صدای سرود و تیر

این رنگ بازها

نیرنگ سازها

گلهای سرخ روی سراسیمه رسته را

در پرده میکشند به رخساره کبود

بر جا به کام ما

گلواژه ای به سرخی آتش به طعم دود

                                     سیاوش کسرایی ـ۱۳۵۰

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت16:58توسط نرگس | |

 

هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید

پرستو به بازگشت زد نغمه امید

به جوش آمدست خون درون رگ گیاه

بهار خجسته فال خرامان رسد ز راه(۲)

هر سال در چنین روزهایی تلویزیون سرودهای انقلابی پخش میکند.سرودهایی که غالبا در زیرزمینها و یا شبانه دراستودیوها  از حنجره های گرم و جوانی برخاسته اند که امید روزهایی روشن تر را داشتند.جالب است که بعدها تعداد زیادی از همین جوانان قربانی رژیمی شدند که به آن امید بسته بودند.از بین این سرودها ، سرود "بهاران خجسته باد "جزو آنهاییست که درذهن همه ی ما حک شده.سرودی که سراینده اش اعتقاداتش را از جانش گرامی تر داشت و برهمه ثابت کرد که استبداد سدی ناشکستنی نیست.این شهید دلاور کرامت دانشیان بود.                                                                              

او در مهرماه سال ۱۳۲۵ در شیراز متولد شد. روحیه ی ظلم ستیزی از همان سالهای نوجوانی در او وجود داشت. او پراگماتیست و معتقد به مشی مسلحانه بود و مانند بسیاری دیگر از مبارزان تئوری را تا جایی معتبر میدانست که در توجیه عملگرایی در مبارزه باشد. پیش ازتشکیل گروه سیمرغ نیز بارها دستگیر و زندانی شدو به گفته ی شعاعیان" در زندان چهرهای خشن وتابناک از خود نشان میدهد و این درست همان رفتاری بود که از او انتظار میرفت.".او از اطوار روشنفکرانه بیزار بود و حتی در زندان به جای اینکه جذب گروههای روشنفکری که جمعیت غالب را تشکیل میدادند شود، به افراد زحمتکشی توجه نشان میداد که به خاطر پرونده های کوچک و در ارتباط با گروههای سیاسی دستگیر شده بودند.                  

او و گلسرخی به همراه ده نفر دیگر که اعضای گروه سیمرغ را تشکیل میدادند به اتهام مشارکت در طرح گروگانگیری ولیعهد سابق ایران به صورت علنی محاکمه شدند.عده ای از این گروه کارمند تلویزیون بودند و با فرض اینکه شکی بر نمی انگیزندو بازرسی بدنی نمیشوند تصمیم گرفتند با اسلحه واردجشنواره ی فیلم کودکان شوند و رضا پهلوی را به زور اسلحه از سالن خارج کنند و سپس با هلیکوپتر از بام سینما به فرودگاه و سپس کشوری خارجی مثل لیبی یا الجزایر بروند.آنگاه در نظر داشتند لیستی از زندانیان سیاسی که توسط جزنی تنظیم شده باشد درخواست کنند و حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفر از همرزمان زندانیشان  را که موثرتر و سازمانده  بودند در مقابل رضا پهلوی آزاد کنند. این عملیات هرچند که با لو رفتن گروه در نطفه خفه شد، امابه ویژه پخش جلسات دادگاه آنان از تلویزیون  توانست در افکار جهانیان بازتابی گسترده از فضای خفقان آور ایران  ایجاد کند .دانشیان دفاعیه خود را در دادگاه "به نام خلق محروم و ستمکش ایران"آغاز کرد:"...خلقهای رها شده،جنبشهای در حال پیروزی در پهنه ی دنیا،امید نجات مردم از قیدوبند فقر،مفاسد و بی عدالتی را نوید میدهد...در ایران نیز جنبش هیچگاه از پا نیافتاده و برای پایان مبارزه ی طبقاتی این طبقه ی حاکم ایران است که باید آخرین دفاعیه خود را تنظیم کند."     

او در سپیده دم ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ همراه خسرو گلسرخی در برابر جوخه ی اعدام قرار گرفت.

 

 

<<رهروان...>>

 

تا بهار له شده

 به زیر گامها

 راه نیست...

 

این خجسته است:

رهروان میان خود

 بهار بارور

 بنا کنند...

 

این بشارت شریف ماست:

 سبز می شویم

 بر دخیل حسرت کسان

 بر در و سلاح و راه...

 

سبز میشویم

 در سپیده

 وعده گاه اجتماع دستها...

 

 

 خسرو گلسرخی

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت22:5توسط نرگس | |