|
خدا می داند توی سر اولیاء دم مقتول چه می گذشته که این همه تلاش برای سازش نتیجه نداده. این انتقام جویی وحشتناک...این کینه ی عمیق از کجای دل آدمها برمی آید؟ مگر خون را با خون می شود شست... پی نوشت شنبه: اینها را از دست ندهید: بهنود
شجاعی در مقابل چشمانم اعدام شد؛ گزارش محمد مصطفایی، وکیل بهنود گزارش
تصویری از مراسم ختم بهنود شجاعی
دارم خانه ام را عوض می کنم، بعد از چهار سال. از این خانه خاطرات زیادی دارم، تلخ و شیرین، با آدمهای جور وا جور. اما وقت رفتنم است، روحم با یکجا ماندن خو ندارد. گاهی از خودم می ترسم. از اینکه اینقدر راحت دل می کتم، از مکانها، اشیا، آدمها...اما به خودم می گویم این طور بهتر است: کم پیش می آید چیزی واقعاً ارزش دل بستن داشته باشد. خانه جدیدم را خیلی دوست دارم: خیلی خوشگل است و خیلی کوچولو، مثل خانه شکلاتی هنسل و گرتل. از همه مهمتر اینکه فقط و فقط مال خودم است. حسابی کار سرم ریخته، و سرماخوردگیم هم شده قوز بالا قوز. اما خوشحالم از این تغییر... سلام خانه شکلاتی!
همه اش دروغ می گویند.خیابانها پر از پلیس شده، پلیسهای کلاه کج بد چشم.و لومپن های چماقدار به خودشان جرئت هر جور رفتاری می دهند.
بیست و اندی سال پیش در چنین روزی، در یکی از سالهای میانی جنگ ایران و عراق، دختری پا گذاشت به دنیا.دختری که از نوزادهای پسر هم درشت تر بود و دکتر حدس می زد یا دوقلو باشد یا پسر. در عکسهای تکی سالهای اول زندگی دخترک مثل یک شاهزاده خانم کوچولوست، ظریف و طلایی...اما خدا نکند خواهر بزرگش هم توی عکسی باشد: همان شازده کوچولوی نازنازی با دست یا پا یا شیشه شیر یا هر وسیله ی دیگری که دم دستش باشد خواهر بزرگه را هل می دهد. در هشت ماهگی با این جمله زبان باز می کند: "اعید(سعید) گوجه سبز!" بنابر گزارشهای رسیده دخترک اشتهای سیری ناپذیری داشته ، به طوریکه در دوسالگی در مقابل چشمهای حیرت زده پدر و خاله و خواهرش یک اردک سرخ شده درسته را با تکرار جمله ی "بچه باید مواد غذایی بخوره" می خورد، و تنها در لحظات آخر خاله اش یک ران پرنده مذکور را نجات داده و به خواهر بزرگه می دهد. در مهدکودک با مشکل عدم انطباق مواجه شده و یک بار ، در سه-چهار سالگی از مهد به خیابان فرار می کند، اما آقای کیف فروش سر کوچه مهد با عجله در حالیکه هنوز چوب مخصوص آویزان کردن کیف را در دست داشته دنبالش دویده و برش می گرداند. از سه سالگی انگلیسی یاد می گیرد و یکی از تاثیرات آن این بوده که در چهارسالگی، وقتی حروف الفبای فارسی را از سرمشقهای خاله کشف می کند، اشتباهی از چپ به راست بنویسدشان( یعنی تقریباً مثل جلوی آمبولانس!) در روزهای اول مدرسه چون فکر می کرده مدرسه هم مثل مهد نهادی قابل پیچاندن است؛ مادر ناچار می شود تهدیدش کند که اگر در مدرسه ادا در بیاورد کلفت خانه می شود، و برای اثبات جدیتش یک کاسه آب و یک دستمال میدهد دستش تا کف اتاق را پاک کند.این عمل مادر، اگرچه چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد اما به دخترک انگیزه ای مثال زدنی در کسب علم می بخشد. از هشت سالگی شروع به پیانو زدن می کند و این دوره نوازندگی اگرچه هفت هشت سالی طول می کشد، اما به نتیجه خاصی نمی رسد. در دوازده سالگی پایش سر فوتبال می شکند و در سیزده سالگی هم دستش بعد از دوازده تا گل که در بسکتبال به تیم مقابل می زند، در می رود. این دختر در ده- یازده سالگی برای اولین بار عاشق می شود و تا هجده سالگی عاشق شدن، در کنار فرار از مدرسه جزء برنامه های روزانه اش میشود. بقیه زندگیش کم و بیش در همین وبلاگ آرشیو شده، دست کم خودش نوشته، همانطور که بوده. حالا نی نی سالهای دور یک زن جوان شده و اگرچه روزهای سختی است؛ اما همچنان از رسیدن روز تولدش حسابی شاد است و می خواهد شادیش را تقسیم کند. تولدم مبارک! پ.ن.: دوستهای گلم که یک دنیا لطف کردید و در فیس بوک پیام گذاشتید، اگر هنوز جواب نداده ام به خاطر نداشتن آن تی فیل تر است، دوستهایی که اس.ام.اس. میدهند هم بدانند که دوستشان دارم و اگر جواب ندادم به خاطر تحریم اس.ام اس. بوده. ممنونم هزار بار از همه و خیلی دوست دارمتان... پ.ن.2: به به از این همه کادوی رنگارنگ... پ.ن.3: این اولین سالی بود که عمه فرزانه ام نبود ...هر سال یا برایم یک جشن تولد محشر می گرفت و یا با تبریک قبل از همه ذوق زده ام می کرد...جایش این روزها خیلی خالی است.
بودن با مردمی که از هر سن و طبقه ای برای اعتراض به استبداد آمده اند، آن قدر امیدبخش است که خستگی چندین ساعت راه رفتن را در می کند. پ.ن.۱: یک خبر خیلی بد امروز صبح گرفتم: دو استاد عزیز و دوست داشتنیمان دکتر شریف و دکتر داشاب به حکم جناب رئیس دانشگاه اخراج شده اند.امیدوارم مخالفتهای اساتید و دانشجوها اثر کند و حکمشان دست کم معلق شود. پ.ن.۲: بعد از سه چهار روز بالاخره بلاگفا باز شد.از ترس اینکه دوباره باز نشود آنلاین نوشتم.
امروز روز خاصی بود،از چند جهت: 2.دل آرا دارابی که گویا در هفده سالگی مرتکب قتل شده بود اعدام شد. به این ترتیب امروز در تاریخ قضایی ایران هم روز مهمی شد: یک قدم بزرگ به سمت بدویت برداشتیم. پ.ن.: حقوق بشر خواندن در این مملکت هم حکایتی است!
امروز روز زن است.
یاد دلاوران سیاهکل گرامی باد! علي اكبر صفايي فراهاني، احمد فرهودي، عباس دانش بهزادي، اسماعيل معيني عراقي، پ.ن.:بد نیست این پست را هم بخوانید.
!Abstinence, be faithful, use a condom
امروز روز من است.من زنم. روز زن بر زنان کشورم مبارک! نرگس
امیدوارم یه روزی،حتی خیلی سال بعد، دنیا پاک بشه از همه اتاقهای گاز،صندلی های الکتریکی و طناب های دار...و دیگه زندگی هیچ ادمی تبدیل نشه به شمارش معکوس برای رسیدن لحظه اعدام.
1.چرا سلیقه من با بیشتر دنیا فرق دازه؟ 14.2خرداد 68 رو یادمه.
1.اول می روز جهانی کارگر مبارک. 2.فردا روز معلمه،گذشته از اینکه با وجه تسمیه اش مشکل دارم، از بچگی خیلی برام دوست داشتنی بوده.
با امید روزی که در خیابانهای اشنای شهرمان،دست های یکدیگر را بگیریم و ازادی را اواز کنیم،
گرامی باد هشت مارس روز جهانی زن !
گرامی باد نوزدهم بهمن، روزی که قلبهای خون فشان بر پهنه سبز سیاهکل نقشی سرخ زدند پ.ن.:یک اتفاق عجیب...داشتم برای بار صدم دفاعیات گلسرخی رو می خوندم، که بابا زنگ زد در ضمن اگر دوست داشتید می تونید شرح مختصری از حماسه سیاهکل رو در ارشیو وبلاگ در پست هیجدهم بهمن ماه هشتاد و چهار با عنوان "حماسه سیاهکل" بخونید.:)
گرامی باد یاد ویکتور خارا صدای خلق شیلی
عمو صمد در چنین روزهایی بود که به ارس پیوست.شاید رفت دنبال ماهی سیاه کوچولو.دست کم وقتی کودک بودم این طور فکر می کردم. نهم شهریور صمد خود زیباترین افسانه اذربایجان شد...
بنای ازادی همیشه دیدن کتک خوردن اطرافیان بیش از درد خودم اذیتم کرده... پ.ن.1:خیلی نگران دلارام دلارام عزیزم هستم.امیدوارم همین امشب یه خبری ازش بشنویم. این هم دو تا عکس از تجمع امروز: ***عکسهای سایت کسوف و سایت اقای نصیری رو هم حتمآ ببینید...***
دوم خرداد
بنياد نهادن کتاب دل روشن من چو برگشـت ازوي سوي تخت شاه جـهان کرد روي کـه اين نامه را دست پيش آورم ز دفـتر بـه گفـتار خويش آورم بـپرسيدم از هر کسي بيشـمار بـترسيدم از گردش روزگار مـگر خود درنگم نباشد بـسي بـبايد سـپردن بـه ديگر کسي و ديگر که گنجـم وفادار نيسـت هـمين رنج را کس خريدار نيست برين گونـه يک چند بگذاشـتـم سـخـن را نهفته همي داشتم سراسر زمانـه پر از جـنـگ بود بـه جويندگان بر جهان تنـگ بود ز نيکو سخن به چـه اندر جـهان بـه نزد سخن سنج فرخ مـهان اگر نامدي اين سـخـن از خداي نبی کي بدي نزد ما رهنـماي به شهرم يکي مهربان دوست بود تو گفتي که با من به يک پوست بود مرا گـفـت خوب آمد اين راي تو بـه نيکي گرايد هـمي پاي تو نبشـتـه مـن اين نامه پهلوي بـه پيش تو آرم مـگر نـغـنوي گـشـتاده زبان و جوانيت هست سخـن گفتـن پهلوانيت هست شو اين نامـه خـسروان بازگوي بدين جوي نزد مـهان آبروي چو آورد اين نامـه نزديک مـن برافروخـت اين جان تاريک مـن
گرامی باد ۱ می روز جهانی کارگر! تاریخ در کنار ماست و مردمند که ان را می سازند... النده،صبحگاه ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ُ سانتیاگو-شیلی
مرضیه احمدی اسکویی در سال ۱۳۲۴ در خانواده ای متوسط در شهرستان اسکو متولد شد.او در سالهای کودکی در مزرعه پدرش کار میکرد و در روابط هرروزه دردهای طبقه محروم را عمیقآ لمس میکرد.او از اغاز دبیرستان به طور جدی به مطالعه میپرداخت و به این ترتیب اگاهی سیاسی خود را بالا میبرد.او در این سالها تأثیراتش از محیط را به صورت شعر و قصه در میاورد.به خاطر پاکی و صفای درون در میان اطرافیان و دوستان محبوبیت زیادی داشت و به اختصار او را "مرجان"(مرضیه جان)می خواندند. با استفاده از: کتاب خاطرات یک رفیق(خاطرات مرضیه اسکویی) کتاب دادبیداد(ودا حاجبی)
..بگو به میهن که خون بیژن ستاره گشت و از آن چه سان شراره دمید به سرخی هر ستاره اکنون نشسته بر تن شب نشان صبح سپید... مادر برای دخترک میخواند .و نام بیژن در کنار چه،لورکا،ویکتور خارا و بسیاری دیگر به عنوان اسطوره ای در ذهن دخترک نقش بست.کودک آن روزها امروز میخواهد سهم بسیار کوچکی داشته باشد در پاسداشت نام مردانی که بر تن ظلمت نقشی از نور زدند... در فاصله ی سالهای ۴۰تا ۵۷،جنبش چپ ایران دو گرایش جدید یافت:نخست مائوئیسم ،و دیگری استقلال طلبی از چین و شوروی،که چهره شاخص آن بیژن جزنی است. جزنی به دنبال اعتصابات کارگری در سال ۱۳۳۷به همراه عده ای از دوستانش محفلی برای فعالیت سیاسی تشکیل داد که علاوه بر شرکت در تظاهرات و پخش تراکت،به انتشار نشریه ای به نام "ندای خلق" با امضای "جبهه واحد ضداستعمار" می پرداخت.در سالهای پس از کودتا،افزایش هزینه های نظامی ،تورم و کسری بودجه ،عواملی بود که رژیم برآمده از کودتا را به سمت استقراض خارجی سوق می داد.اما کمکهای مالی از سوی کشورهای خارجی و به خصوص دولت جان اف. کندی منوط شده بود به انجام اصلاحات.شاه به منظور مهار این بحران در پانزده خرداد ۱۳۳۹انتخابات دوره بیستم مجلس شورای ملی را کاملآ آزاد اعلام کرد.این وعده گرچه تحقق نیافت، اما به معنای عقب نشینی رژیم بود.در این دوره جزنی به دلایل زیر به یکی از مهره های مهم جنبش دانشجویی تبدیل شد: با استفاده از:
امروز هشتم مارس بود از نه صبح تا الان که شش و نیم عصر است بیرون بودم و یک عالمه تجربه جدید داشتم.
امروز بیست و نهم بهمن است.سی و دو سال پیش در چنین روزی خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان که در جلسات بیدادگاه با دفاعیات کوبنده شان نشان داده بودند که حق همیشه پیروز است،برابر جوخه اعدام قرار گرفتند. گلسرخی در دفاعیه۱خود با شجاعت و صراحت گفت:من که یک مارکسیست-لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم وآنگاه به سوسیالیسم رسیدم.من در این دادگاه برای جانم چانه نمیزنم،وحتی برای عمرم.من قطره ای ناچیز از عظمت و حرمان خلقهای مبارز ایران هستم.خلقی که مزدکها،مازیارهابابکها یعقوب لیث ها،ستارها،حیدر عمواوغلی ها،پسیان هاو میرزاکوچک خان ها،ارانیها، روزبه ها و وارطان ها داشته است...جامعه ایران باید بداند که من در اینجا صرفا به خاطر داشتن افکار مارکسیستی محاکمه میشوم و در دادگاه نظامی محکوم به مرگ گشته ام....من که یک مارکسیست لنینیست هستم و به شریعت اسلام ارج بسیار میگذارم ،معتقدم که در هیچ کجای دنیا در کشورهای وابسته و تحت سلطه استعمار حکومت ملی نمیتواند وجود داشته باشد، مگر آنکه حتما یک زیربنای مارکسیستی داشته باشد." ۱-پیشتر در مطلب "سرود بهاران" به دستگیر شدن و اتهامات اعضاگروه سیمرغ پرداخته ام و اینجا از تکرار خودداری میکنم. «قبل از اعدام» خون ما خون ما
«پاریس در شب» افروخته یک به یک سه چوبه کبریت در دل شب نخستین برای دیدن تمامی رخسارت دومین برای دیدن چشمانت آخرین برای دیدن دهانت و تاریکی کامل تا آن همه را یک جا به یاد آرم در آن حال که به آغوشت میفشارم ژاک پره ور
در ۱۹ بهمن سال ۱۳۴۹ روزنامه ها نوشتند:در یک حمله مسلحانه به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل گروهی کشته و مجروح شدند.اما عظمت حماسه بیش از اینها بود.همه جا صحبت از ماجرای سیاهکل بود.
آغاز ماجرا: ریشه پا گرفتن جنبش جنگل برمیگردد به سال ۱۳۳۲ یعنی زمانی که کودتای ۲۸ مرداد جنبش ملی ایران را سرکوب کرد ودهها نفر از مبارزان را به خون کشید.از آن سالها همیشه گروهی بودند مبارزه را ادامه دادند.بسیاری ۷ سال صبر کردند و بار دیگر" گذار مسالمت آمیز" را تجربه کردند.پارلمانتاریزم بار دیگر تجربه شد ولی نتیجه آن قتل عام ۱۵ خرداد بود.پس از خرداد ۴۲ گروهی از جوانان که در فاصله سالهای ۳۹ تا ۴۲ فعالانه در مبارزات ملی شرکت کرده بودند،دست به تجدید سازمان گروهی زدند که بعدها نام" گروه جزنی ــ ظریفی "را به خود گرفت.پس از بازداشت عده ای از افراد گروه در سال ۴۶،علی اکبر صفایی فراهانی یکی از اعضای گروه،مخفی شد و سپس به همراه صفاری آشتیانی یکی دیگر از اعضای گروه به عراق رفت.دولت عراق که در آن زمان با حکومت ایران روابط حسنه ای داشت،در صدد تحویل آنها به دولت ایران برآمد،که کودتای بعثی عراق رخ داد و این دو نفر آزاد شدند.آنها از عراق عازم فلسطین شدند،و در جنبش فلسطین به درجه فرماندهی رسیدند. در تابستان ۴۸ صفایی به ایران بازگشت و مدتی در سازماندهی گروه و نظم بخشیدن به آن تلاش کرد.در سال ۴۹ گروه رشد قابل توجهی کرد و از طرف هسته مرکزی وظایف درون گروه تقسیم شد،وچند گروه (تیم)ایجاد شد:گروه جنگل ـگروه شهرـ گروه تدارکات اسلحه ـ گروه ارتباط. در ۱۵ شهریور ۴۹ صفایی برای شناسایی و به عنوان مسئول تدارکاتی کانون چریکی جنگل عازم جنگلهای شمال شد،(که البته شناسایی آنها مدتها پیش آغاز شده بود).تیم جنگل مانورهای خود را از منطقه شرقی گیلان آغاز کرد.مذاکراتی بین این گروه و گروه احمد زاده (که قرار بود ده نفر دیگر را به شمال بفرستد) صورت گرفته بود،و بنا بود حمله در اوایل بهار آغاز شود.در ۱۲ بهمن ماه در جریان جنبش وسیع دانشجویی سال ۴۹ غفور حسن پور از گروه شهر بازداشت شد و شکنجه بیست روزه او آثار خود را به بار آورد.در ۲۴ بهمن ماه سه نفر در گیلان و پنج نفر در تهران دستگیر شدند.به دنبال آن ایرج نیری معلم یکی از روستاهای گیلان که با گروه جنگل در ارتباط بود دستگیر گردید.او محل انبار آذوقه گروه جنگل را میدانست.پلسی امکان دستیابی به تمام اطلاعات را پیدا کرده بود،و تدارک چند ساله گروه در معرض نابودی بود.درگیری با دشمن و برپا کردن جنبش مسلحانه مهمترین وظیفه تیم جنگل بود.گروهی که صفایی فراهانی رهبری آنرا بر عهده داشت،۱۹ بهمن را برای حمله به پاسگاه سیاهکل برگزیدند. تیم جنگل در ۱۹ بهمن ۱۳۴۹ به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل حمله کرد.در این حمله افراد پاسگاه کشته یا مجروح شدند.پس از خلع سلاح پاسگاه که ۹ قبضه ام ـ۱،برنو و مسلسل بود،چریکها برای مردم محل سخنرانی کردند و مقاصد خود را شرح دادند.از ۱۹ بهمن تا ۷ اسفند تیم جنگل مورد حمله متمرکز نیروهای نظامی قرار گرفت.در این درگیریها بیش از ۶۰ افسر درجه دار از پا در آمدند.مدتی بعد صفایی،جلیل انفرادی و هوشنگ نیری به جلگه بازگشتند.در قریه چهلستون صفایی و نیری وارد کلبه ای دهقانی شدند،وجلیل انفرادی بیرون پاسداری می داد،اما به دلیلی نامعلوم او نیز به درون کلبه می رود. در اینجا سه چریک هریک جداگانه مورد حمله دسته ای از روستاییان که توسط کدخدا و سپاهی دانش رهبری و تحریک می شدند،قرار گرفتندچریکها به خاطر اینکه مبادا روستاییان آسیب ببینند،اقدام مسلحانه نکردند.این سه پس از دستگیری برای مردم صحبت کردند و اهداف خود را شرح دادند.عده ی زیادی خواستند اسرا را آزاد کنند،اما کدخدا انها را از مجازات ساواک و ژاندارمری ترساند.چریکها را تحویل نژاندارمری و نیروهای نظامی منطقه که برای سرکوب آنها بسیج شده بودند دادند.صفایی همراه شش تن دیگر از دستگیر شدگان جنگل به تهران منتقل شد.او در واقع زیر شکنجه شهید شد،اما رژیم نام او را ۱۷ روز بعد همراه ۱۲ تن دیگر از همرزمانش جزئ تیر باران شدگان اعلام کرد. این افراد در ارتباط با گروه جنگل در سال ۴۹ اعدام شدند: علی اکبر صفایی فراهانی،جلیل انفرادی،هوشنگ نیری،احمد فرهودی،عباس دانش بهزادی،محمدعلی محدث قندچی،هادی خدابنده لنگرودی از گروه جنگل و غفور حسن پور،هادی فاضلی،شعاع االدین مشیدی،اسماعیل معینی عراقی،ناصر سیف دلیل و اسکندر رحیمی مسیحی. در جریان نبردهای جنگل محمد رحیم سماعی و مهدی اسحاقی نیز شهید شدند. ...ای نازنین من گل صحرایی! ای آتشین شقایق پرپر! ای پانزده پر متبرک خونین! بر باد رفته از سر این ساقه جوان من زیست میدهم به تو در باغ خاطرم من در درون قلبم،در این سفال سرخ، عطر امیدهای تو را غرس میکنم من بر درخت کهنه اسفند میکنم به شب عید، نام سعید سپیدت را ای سیاهکل ناکام گفتم نمیکشند کسی را، گفتم به جوخه های آتش، دیگر نمیبرند کسی را گفتم کبود رنگ شهیدان عاشق است. غافل من ای رفیق! دور از نگاه غمزده تان هرزه گوی من بیگاه میبرند بی نام میکشند خاموش میکنند صدای سرود و تیر این رنگ بازها نیرنگ سازها گلهای سرخ روی سراسیمه رسته را در پرده میکشند به رخساره کبود بر جا به کام ما گلواژه ای به سرخی آتش به طعم دود سیاوش کسرایی ـ۱۳۵۰
هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید پرستو به بازگشت زد نغمه امید به جوش آمدست خون درون رگ گیاه بهار خجسته فال خرامان رسد ز راه(۲) هر سال در چنین روزهایی تلویزیون سرودهای انقلابی پخش میکند.سرودهایی که غالبا در زیرزمینها و یا شبانه دراستودیوها از حنجره های گرم و جوانی برخاسته اند که امید روزهایی روشن تر را داشتند.جالب است که بعدها تعداد زیادی از همین جوانان قربانی رژیمی شدند که به آن امید بسته بودند.از بین این سرودها ، سرود "بهاران خجسته باد "جزو آنهاییست که درذهن همه ی ما حک شده.سرودی که سراینده اش اعتقاداتش را از جانش گرامی تر داشت و برهمه ثابت کرد که استبداد سدی ناشکستنی نیست.این شهید دلاور کرامت دانشیان بود. او در مهرماه سال ۱۳۲۵ در شیراز متولد شد. روحیه ی ظلم ستیزی از همان سالهای نوجوانی در او وجود داشت. او پراگماتیست و معتقد به مشی مسلحانه بود و مانند بسیاری دیگر از مبارزان تئوری را تا جایی معتبر میدانست که در توجیه عملگرایی در مبارزه باشد. پیش ازتشکیل گروه سیمرغ نیز بارها دستگیر و زندانی شدو به گفته ی شعاعیان" در زندان چهرهای خشن وتابناک از خود نشان میدهد و این درست همان رفتاری بود که از او انتظار میرفت.".او از اطوار روشنفکرانه بیزار بود و حتی در زندان به جای اینکه جذب گروههای روشنفکری که جمعیت غالب را تشکیل میدادند شود، به افراد زحمتکشی توجه نشان میداد که به خاطر پرونده های کوچک و در ارتباط با گروههای سیاسی دستگیر شده بودند. او و گلسرخی به همراه ده نفر دیگر که اعضای گروه سیمرغ را تشکیل میدادند به اتهام مشارکت در طرح گروگانگیری ولیعهد سابق ایران به صورت علنی محاکمه شدند.عده ای از این گروه کارمند تلویزیون بودند و با فرض اینکه شکی بر نمی انگیزندو بازرسی بدنی نمیشوند تصمیم گرفتند با اسلحه واردجشنواره ی فیلم کودکان شوند و رضا پهلوی را به زور اسلحه از سالن خارج کنند و سپس با هلیکوپتر از بام سینما به فرودگاه و سپس کشوری خارجی مثل لیبی یا الجزایر بروند.آنگاه در نظر داشتند لیستی از زندانیان سیاسی که توسط جزنی تنظیم شده باشد درخواست کنند و حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفر از همرزمان زندانیشان را که موثرتر و سازمانده بودند در مقابل رضا پهلوی آزاد کنند. این عملیات هرچند که با لو رفتن گروه در نطفه خفه شد، امابه ویژه پخش جلسات دادگاه آنان از تلویزیون توانست در افکار جهانیان بازتابی گسترده از فضای خفقان آور ایران ایجاد کند .دانشیان دفاعیه خود را در دادگاه "به نام خلق محروم و ستمکش ایران"آغاز کرد:"...خلقهای رها شده،جنبشهای در حال پیروزی در پهنه ی دنیا،امید نجات مردم از قیدوبند فقر،مفاسد و بی عدالتی را نوید میدهد...در ایران نیز جنبش هیچگاه از پا نیافتاده و برای پایان مبارزه ی طبقاتی این طبقه ی حاکم ایران است که باید آخرین دفاعیه خود را تنظیم کند." او در سپیده دم ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ همراه خسرو گلسرخی در برابر جوخه ی اعدام قرار گرفت. <<رهروان...>> تا بهار له شده به زیر گامها راه نیست... این خجسته است: رهروان میان خود بهار بارور بنا کنند... این بشارت شریف ماست: سبز می شویم بر دخیل حسرت کسان بر در و سلاح و راه... سبز میشویم در سپیده وعده گاه اجتماع دستها... خسرو گلسرخی
|
Aboutآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 Links
زیتون
عکسهایی از 13 آبان 88،تهران |