
از وقتی نتیجه انتخابات اعلام شده؛ به شدت احساس می کنم افتادیم توی یک باتلاق و هرچه دست و پا می زنیم بیشتر فرو میریم.
برای مردم ما چه میشه کرد؟ مگه کم هستن اونهایی که برای شعارهای رئیس جمهور هورا می کشن؟
ما کجا زندگی می کنیم؟ تحریم، که یک ابزار جا افتاده برای اعمال فشار به کشورهاست از کی تا حالا شده "فرصت"؟
کر هستیم یا کور؟
چند تا خونواده ایرانی تو یک ماه اخیر گوشت نخوردن؟
اقای رئیس جمهور محبوب! به نظر تو اصلآ تعدادشون قابل شمارش هست؟ اصلآ اونها رو می بینی؟
نمی دونم چند تا بچه شب عید با حسرت داشتن ماهی قرمز خوابیدن...راستی،تو می دونی؟

امسال، دهقانان
خاکستر درو خواهند کرد
از کشتزارهایی
که تو اتش زدی.
نرگس

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل دراین خیال که اکسیر می کنند
دوست، یار و رفیق شفیقم، روزبه صف شکن در روز 13 آذر 1386 بعد از خواندن یک بیانیه ی دانشجویی در دانشگاه دستگیر شد. وی را در دانشگاه تهران که مدیریت آن به فردی خارج از فضای علمی سپرده شده است، توسط حراست بازداشت کردند.
دستگاه های اطلاعاتی به جای حراست و حفاظت از امنیت و آسایش مردم به دستگیری گسترده دانشجویان طیف چپ پرداختند. دانشجویانی که تنها گناهشان اندیشه ی متفاوت و بیان آزادانه ی نظراتشان بوده است. دانشجویانی که نه تنها خطری برای امنیت ملی ایران ندارند بلکه وجودشان پی و بنیان رشد و پیشرفت و امنیت اجتماعی ایران فردا است.
سخنم در این نوشته ی مختصر صرفا به روزبه خلاصه نمی شود. تمام آنها که تحت لوای این دستگیری گسترده به زندان افتادند، فرزندان این کشورند و بیان آزادانه نظراتشان حق طبیعیشان است.
آنها که در طی ماه های اخیر برای این دستگیری گسترده زمینه سازی کردند و آنها که در هفته نامه شهروند امروز با بی شرمی مثال نزدنی که درخور هیچ نیروی دموکراتی نیست، خواهان در نطفه خفه کردن صاحبان اندیشه چپ در دانشگاه ها شدند، امروز میتوانند به حاصل تلاش غیردموکراتيک خود بنگرند.
چرا که آنچه امنیت ملی ایران را به خطر می اندازد، جنگطلبی و مشی غیر دموکراتیک، ناعادلانه و طبقاتی مسئولین و مدیران فعلی ست، نه چند دانشجوی جوان و اهل مطالعه و آیندهساز کشور ما.
آنچه ایران را ویران میکند، اقتصاد وارداتی دولت است که به بهای برشکستگی صنعت و بیکاری صدها هزار کارگر بیبهره از خدمات اجتماعی منجر میشود.
آنچه امنیت ایران را تهدید میکند، تقویت جيب چند گنده دلال و تاجر و شکستن کمر تولید داخلی ست، نه دو پلاکارد در دست یک دانشجو.
ارس احمدی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مدتي ست که دولت هاي خوش اشتهاي اروپايي و وراي آن ها آمريکا موضوع کشتار در چاد را مطرح مي کنند.
از ميانه ي قرن بيستم تا امروز تمامي اين کشورها در چاد حضور داشته و با دولت ها و حکومت هاي ارتجاعي آن در حال بده بستان بوده اند. به اين دليل ساده که اين کشور به شدت بوي نفت مي دهد و از موقعيت ژئوپلتيکي مناسبي هم برخوردار است. اروپاييان همواره سعي در محکم کردن پاي خود در اين منطقه داشته اند. از عجايب مسخره ي روزگار اين که يکهو اين دولت هاي خوش اشتها و بوالهوس اروپايي ياد بدبختي مردم در چاد افتاده اند، گويا جاي پايشان کمي شل شده است... و جوري موضوع را طرح مي کنند که گويا کاشفان و طبيبان نوظهور فاجعه در چاد هستند.
ارگانيزم هاي بشر دوستانه، شامل سازمان هاي مختلف غير دولتي بهياري و نجات، مدت طولاني ست که به فعاليت داوطلبانه در چاد مي پردازند و اين فعاليت هاي بشردوستانه هيچ دخلي به چند رئيس جمهور از خود راضي و اپورتونيست اروپايي ندارد.
اينجاست که بايستي بين مفهوم بشردوستی در دل جامعه و چهره متبسم و فرصت طلبي که دولت هاي غربي به خود مي گيرند فرق گذاشت.
در جريان فاجعه انساني در چاد، اعضاي سازمان غير دولتي « Arche de zoé » براي نجات کودکان به چاد سفر مي کنند. بر اساس کنوانسيون 1951 ژنو، نجات و خارج کردن کودکاني که در معرض کشتار در حين جنگ هستند حتي به صورت غير قانوني موجه است و بر اين اساس اين سازمان به هر صورتي که بتواند اين کودکان را از چاد خارج کند بايد دستشان را نيز بوسيد.
اين گروه به چاد سفر مي کنند و خروج 103 کودک را تدارک مي بينند. ناگهان پليس چاد اعضای اين گروه را دستگير مي کند و به آن ها مارک قاچاقچي کودک مي زند.
در پاسخ به اين دستگيري موذيانه، نيکولا سرکوزي رئيس جمهور فرانسه و وزير خارجه وي برنارد کوشنر که به نظر مي رسد آرزو دارد نشان فرزند خواندگي بوش را کسب کند، فعاليت اين سازمان غير دولتي بشردوستانه را محکوم مي کند. معني اين واکنش چيزي نيست جز رها کردن اين افراد جان بر کف در دست پليس ارتجاعي چاد.
به چه دليل؟
چرا که به زعم رئيس جمهور فرانسه اين کار قانوني نبوده است و اين افراد بايد مجازات شوند.
چه قدر ماهيت بشر دوستي به زعم اين دولت ها دون و پست است و چه اندازه منفعت طلبي اين سياست بازان، دنيا را به لجن کشيده است. از هر سو که به آنها مي نگريم نفرت انگيز اند.
درود به تمام اعضاي سازمان غير دولتي « Arche de zoé »، برايشان بهترين ها را آرزو مي کنم و اميدوارم هر چه زودتر بتوانند از اين مخمصه نجات پيدا کنند.
* براي معرفي برخي از اعضاي اين گروه، چند تصوير به همراه چند بريده مطلب در زير گردآوري شده است :
ده اروپايي به همراه چهار فعال چاد هنوز در بند پليس چاد هستند. شش فرانسوي عضو سازمان غير دولتي « arche de zoé » به کلاهبرداري و قاچاق کودکان متهم شده اند. اعضاي هيات اسپانيايي، خلبان بلژيکي و چهار تبعه چاد نيز به عنوان همدست تحت پيگرد قرار گرفته اند.
« Eric Breteau »، 37 ساله، آتش نشان داوطلب در منطقه « Val-d’Oise » در فرانسه، موسس و مدير سازمان غير دولتي « Arche de zoé » مي باشد. او به عنوان مسئول اصلي پروژه چاد شناخته مي شود. به گفته « Marc Garmirian » خبرنگار بازداشتي در چاد که به تاريخ 4 نوامبر 2007 آزاد شد، نقطه ي اتکاي « Eric Breteau »، کنوانسيون 1951 ژنو است که بر مبناي آن فراري دادن کودکان مورد تهديد در خلال جنگ موجه مي باشد. به زعم وي اين کنوانسيون به تنهايي خروج و فراري دادن کودکان از مناطق جنگي حتي به صورتي غير رسمي موجه مي کند.
« Alain Péligat »، 56 ساله، پيش آهنگ در غرب فرانسه، به عنوان موسس اتحاديه رانندگان بين شهري در « Châlons-en-Champage » شناخته مي شود. همسر وي « Christine » از ابتداي اين فعاليت انسان دوستانه حاضر بوده است. وي به همراه Alain شش فرزند دارند که از آن ميان سه مورد فرزند غير بيولوژيک هستند.
« Emilie Lelouch »، 31 ساله، هنرمند سيرک و پرستار کمک هاي ويژه، دوست « Eric Breteau » موسس اين سازمان غير دولتي مي باشد. آن ها با يکديگر در اندونزي آشنا شدند و پس از آن در کمک رساني سونامي دسامبر 2004 در کنار هم فعاليت کردند.
« Philippe Van Winkelberg »، 48 ساله، پزشک در منطقه « Alpes-de-Haute-Provence » فرانسه يکي ديگر از اعضاي اين سازمان غير دولتي مي باشد. دستگيري وي ناراحتي گسترده اي را در شهر وي ايجاد کرده است زيرا مردم وي را به عنوان فردي محترم و محبوب مي شناسند. « Marc Garmirian »، در گزارش خود به تاريخ يکشنبه 4 نوامبر در شبکه M6 فرانسه در پاسخ به مجري برنامه که مي پرسد آيا از ريشه ي خانوادگي اين کودکان اطميناني داشتيد؟ پاسخ مي دهد : در اين گونه فعاليت هاي برون مرزي هيچ چيز قطعي نيست.
بنا به گزارش پخش شده توسط « Marc Merimi » در تلويزيون فرانسه، « Nadia Merimi » از منطقه « Haute-de-Seine » فرانسه، به موفقيت اين پروژه مشکوک بوده است و اين امکان را مي داده است که موفق به خارج ساختن کودکان نشوند.
« Dominique Aubry »، 50 ساله، مسئول لژستيک گروه بوده است. او بازنشسته ي نيروي هوايي ارتش فرانسه مي باشد و در « Aude » زندگي مي کند جايي که به عنوان آتش نشان داوطلب به خدمت مشغول است. بنا به گزارش لوموند، وي در جريان کمک رساني به آوارگان سونامي 2004 با « Eric Breteau » آشنا مي شود.
« Agustin Rey »، فرمانده پرواز اسپانيايي گروه است کسي که مي بايست 103 کودک را با هواپيما به فرانسه منتقل مي کرد. گروه اسپانيايي متهم به کمک به اين ارگانيزاسيون هستند چرا که با تغيير دادن ظاهر تجهيزات هوايي قصد فريب دولت چاد را داشته اند.
« Sergio Munoz » کمک خلبان هواپيما بوده است. وکلاي مدافع سعي دارند وانمود کنند که خدمه در اشتباه صورت گرفته نقشي نداشته اند و تصورشان اين بوده است که به يک سازمان غير دولتي شناخته شده کمک مي کنند.
« Daniel Gonzalez » يکي ديگر از خدمه هواپيما مي باشد. خلبان، کمک خلبان و ديگر خدمه در هنگام خروج از دادگاه با دست بند لبخند بر لب داشتند و آشکارا احساس رضايت مي کردند. در خروج از دادگاه هر سه انگشت هاي شست شان را بالا آوردند که نشان مي داد آن ها داوطلبانه و با علم به پيامدهاي اقدامشان به گروه پيوسته اند و اغفال نشده اند!
« Jacques Wilmart »، خلبان بلژيکي 75 ساله که دوران بازنشستگي را مي گذراند نيز به جرم همدستي در قاچاق کودکان و شرکت در خروج بخشي از کودکان در بازداشت است. وي بيمار است و در حال حاضر با توجه به جو بازداشتگاه حال وي وخيم گزارش شده است.
۸ نوامبر ۲۰۰۷
ارس


عکسش را نگاه می کنم. عکسی که فقط کمی، شاید خیلی کم خود اوست.
نمی خواهم اشک بریزم، مدیحه سرایی کنم، یا بیهوده فرشته اش بخوانم.
دلارام انسان است.
یک روح مهربان و بزرگ؛و سرشار از زندگی.
خاله دلارام بچه های" بم" و" دروازه غار" است؛ و امید زنان خشونت دیده " پامنار".
نه با کسی دشمنی دارد، نه هیچگاه "امنیت" را تهدید کرده. تنها گناهش این است شاید، که برایش مهم است درست زندگی کردن.
و این"درست" زندگی کردن است گویا که در قاموس گرگ صفتان جرم است...
شرمشان باد که" دلارام" ها را، زندگی و ازادی را در بند میکنند!
فغان!که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسبیان
باز می امدند.
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاه پوش
-داغدار زیباترین فرزندان افتاب و باد-
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!

دیشب یک فیلم سی ثانیه ای دیدم که به همم ریخت.
پسر،بچه گربه را از دم گرفت و چرخون و چرخاند و پرتش کرد لای بوته ها.
ومن فکر می کنم که چه قدر نفرت باید در یک ادم باشد که وادارش کند به این جور انتقام گرفتن؟
چه قدر تحقیر شده که این جور میریزدش بیرون؟
این قدرت حس انتقام ؛یعنی تولد شکنجه گر.
قهقهه پیروزمندانه پسر و دوستاش بردم به فضای پرتقال کوکی.
چه قدر باید ببینیم تا بفهمیم، که خفاش شبها و سعید حنایی ها و بیجه ها و تمام ان هایی را که از ترسشان توی کیفهایمان چاقو میذاریم،خود ماییم که می سازیم.
با سکوت، و عادت کردن. و دیدن بچه هایی که خشونت و تنش را می بلعند تا در بزرگسالی جنایت و فحشا و اعتیاد استفراغ کنند.
وقتی ارین یازده ساله زیر کتک های پدر و برادر و مادر خوانده اش زجه میزد چه کردیم؟
یا وقتی جلال یک ساله بر اثر تجاوز مردی که شوهر صیغه ای مادرش بود تا پای مرگ پیش رفت؟
چند تامان یادمان هست پسر بچه ی پاکدشتی قربانی بیجه را که بین ان همه بچه زنده ماند؟
یکی از استادهام "خفاش شب" را دیده بود در زندان. مصاحبه ای برای کشف ریشه جرم؛هرچند با این قوانین خاک گرفته ما فایده ی چندانی هم ندارد.
یازده ساله بوده و خانه شاگرد یک خانواده.یک بار که میفرستندش نان بخرد یک کاپشن نارنجی روی صندلی عقب ماشینی توجهش را جلب می کند.چیزی که نداشته هیچ وقت.برش می دارد، و همین یک لحظه می کشاندش به دارالتادیب.و بارها مورد تجاوز پسرهای بزرگتر قرار گرفتن. تکرار و تکرار و انباشته شدن از کینه.
کینه ای که شاید وقتی با اتو بدن یکی از قربانیانش را میسوزانده کمی ارام گرفته باشد.
خیلی هم بردبار نباشیم پس.
تولد نفرت را تحمل نکنیم.
نرگس

از این جهت که من و نرگس تصمیم گرفتيم گه گاه با هم دیگر در وبلاگ بنویسیم، این پست بسیار جالب انگیز است برای من،
ولی به دلیل دردآور بودن مسائل مطرح شده، وجهه جالب این پست شاید کمی کم رنگ شده و افسوس جای آن را بگيرد.
اصولا در کشور ما حرف زدن و بحث کردن در عمق خود، بیش از آنکه جالب باشد، رقت انگيز است. زيرا بحث ها حول و حوش مسائلی چون سنگسار یک دختر و پسر جوان می چرخد، مسائلی که حتی فکر کردن به آن هم برای دیوانه شدن کافی ست. سنگسار این مجازات یهودی که از زمان کوچ بنی اسرائیل از مصر (بنا بر روایات) بیشتر مورد استفاده قرار گرفت، هم چنان چون شیوه ای از مجازات در دیگر مذاهب باقی مانده است.
بی شک این روزها، چنین فجایعی مرتبا به اشکال مختلف در حال وقوع هستند و بیش از گذشته چهره عریان می کنند. اما دلیلی که تصمیم گرفتم این پست را بنویسم پرداختن به سنگسار نبوده است.
تولید کنندگان وحشت، یا خود اهلی می شوند (که عموما نمی شوند) یا به دست مردم اهلی خواهند شد. تشریح هویت ضد بشری آن ها هم شق القمری نیست. ولی آنچه بیش از پیش من را سمباده می کشد، نگاه عقب افتاده جماعت هایی ست که بر دوش خود مسئولیت هدایت مردم را حس می کنند.
گرايش هایی سرشار از هیستری و عقب افتادگی تاریخی که هیچ میراثی از تجربه مبارزاتی بشر نبرده اند و اصولا عزم شان جزم است که مجددا در تمام چاله ها و چاه های تاریخی فرو افتند.
برای نمونه چند روز پیش وبلاگ یک نشریه به اصطلاح چپ دانشجویی را مطالعه کردم که گویا خیلی هم سعی داشت خود را کارگری نشان دهد. در این نشریه اصولا مبارزات دموکراتیک مردم ایران برای آزادی، برای رفع تبعيض بين زن و مرد و و و ... اگر در ارتباط با طبقه کارگر نباشند، مفهومی ندارند. از دید آن ها مبارزات دموکراتيک یک سرگرمی بورژوازی است. برای نمونه پدری که سعی می کند دختر بی گناهش را از سنگسار نجات دهد، چون با طبقه کارگر ارتباطی ندارد، حتما مشغول یک سرگرمی بورژوازی ست.
یا مثلا زنان جامعه وقتی در خیابان مورد آزار و اذیت قرار می گیرند، بایستی سکوت کنند که طبقه کارگر تصمیم بگیرد آن ها را نجات دهد، اگر خودشان اقدامی کردند یعنی باز مشغول نوعی سرگرمی بورژوازی هستند. آن ها حتی پا را پیش گذاشته و منصور اسانلو را هم یک خائن معرفی می کنند.
بله، این تمام سواد علمی این دوستان به اصطلاح چپ است که هیچ درکی از سوسیالیسم ندارند و تنها خدمتشان بی آبرو کردن اعتبار مبارزاتی سوسیالیسم علمی است.
دقیقا به همین دلیل تصمیم گرفتم این پست را بنویسم تا کنتراست فکری بسیاری چون من را با این افراد بیان کنم. من خود را یک سوسیالیست می دانم و معتقدم مبارزات دموکراتیک مردم، حتی در طبقه متوسط جامعه معنی و مفهوم دارد. در جامعه ای که هم از دیکتاتوری و هم از بی عدالتی رنج می برد، این مبارزات دموکراتیک بسیار مهم هستند و وظیفه هر انسان منصف حمایت از آن است نه به سخره گرفتن آن و پای مال کردن مبارزه و تلاش دیگران.
بد نیست این دوستان، به جای خارج گود نشستن و خائن خطاب کردن منصور اسانلو، خود کاری کنند که حتی به اندازه یک ارزن به نفع مردم ما باشد.
ارس
---------------------
پ. ن. :
باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم
خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم
من نالی خوش نوایم و خاموش ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
زین موج اشک تفته و توفان آه سرد
ای دیده هوش دار که دریاست در دلم
باری امید خویش به دلداری ام فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم
ابتهاج

هشت ساله بودم. رفته بودیم عید دیدنی خونه یکی از دوستان قدیمی مامان.یه خونواده تحصیلکرده قدیمی که هم پدر و هم مادر جزو بهترینها در شغلشون بودن.
میزبان دو پسر داشت. یکی هم سن و سال من و دیگری بزرگتر.حدود یه ساعت که نشستیم مامان باباها تصمیم گرفتن برن عید دیدنی خونه یه دوست مشترک که همون نزدیکی زندگی میکرد، و خواهرم و پسر بزرگ اونا مثلآ مراقب ما کوچکترها باشن. وقتی اونا رفتن، قرار شد ما دو تا گروه بشیم و یه نمایش تمرین کنیم که وقتی بزرگترا اومدن براشون اجرا کنیم.( این از بازی های محبوب ما بود اون موقعها.)
خلاصه برادر بزرگتر من رو انتخاب کرد و خواهرم هم با برادر کوچکتر و دخترخاله ام یه گروه شدن.
پسره من رو برد داخل اتاقش و درو قفل کرد؛ گفت قفلش میکنم که اونا نفهمن ما چه نقشه ای داریم.بعد نشست رو تختش و دستش رو انداخت دور کمرم: تو کلاس چندمی؟ با افتخار گفتم: کلاس دوم!(از اینکه میتونستم کتابهای صد صفحه ای بخونم حسابی مغرور بودم.) یه جوری نگام کرد و دستشو کشید به موهام.بعد بهم یاد داد که نقشم چیه.گفت: تو باید دراز بکشی، مثلآ داری تلویزیون نگاه میکنی، و یه سری جمله هم یادم داد. من شروع کردم به خیال خودم به تمرین نقش. رو شکم دراز کشیدم و شروع کردم به تکرار حرفایی که یادم داده بود...که یهو دیدم یه چیزی داره پشتم تکون میخوره. گفتم: چیکار میکنی؟ گفت میخوام یادت بدم نقشتو...باید پاهاتو با من تکون بدی.چرخیدم...حسم بهم گفت که یه جای کار عیب داره.هلش دادم و بلند شدم. بعد اومد خودش رو از پشت چسبوند بهم و محکم نگهم داشت. و اون چیز سفت رو مالید به پشتم.
به زور خودم رو خلاص کردم و دویدم به سمت در اتاق؛که قفل بود. با صدای بلند بهش گفتم که در رو باز کنه که برم پیش بچه های دیگه.و اون هم که ترسید به بقیه چیزی بگم،مجبور شد درو باز کنه.
من برادر ندارم، همبازی های پسر، و حتی 40-50 تا پسری که تو کلاس شنامون بودن، (که خیلی هاشون هم حسلبی بزرگ بودن)،هیچ وقت با من برخورد غیرعادی نداشتن.
و مثل هر بچه هشت ساله ای، من هیچ تصوری از رابطه فیزیکی بین دو جنس نداشتم.
چیزی که اون روز برای من اتفاق افتاد، در مقایسه با اتفاقی که ممکن بود بیافته چیزی نبود؛ و حتی میتونم بگم که شانس اوردم.در مورد اون اتفاق، تا سالها بعد با هیچکس حرف نزدم،راستش بیشتر به خاطر اینکه تا وقتی به سن بلوغ رسیدم درست نفهمیده بودم که پسره میخواسته چیکار کنه.
این یکی از تجربه های ناخوشایند کودکی من بود.می دونم که شما هم تجربه های مشابه این، یا تجربه کتک خوردن از بزرگترها در خونه و مدرسه،یا ازارهای خیابانی رو در دوره کودکی دارید. ازتون میخوام که اگر دوست دارید،و مثل من فکر میکنید که انتقال تجربه ها باعث میشه حساسیت عمومی نسبت به مسئله خشونت علیه کودکان بالا بره، تجربه های خودتون یا اطرافیانتون رو، حتی با اسم مستعار برام به ادرس کنار صفحه ای-میل کنید تا اینجا بذارم.
فراموش نکنید که قربانی خشونت، مقصر نیست تا بخواد از اتفاقی که افتاده شرمگین باشه.
و بازهم فراموش نکنید که هر موضوعی "تابو" باشه،مقابله باهاش دشوارتره.

...
هرگز نتوانستم عاشق درختان باشم به صرف بودنشان
زانکه هر درخت را پاییز کوچکی بود
مرگ هزاران برگ
و من بر نمی تافتم،
تمام ان مرگ های دروغین و رستاخیزهای مکرر را
چنان بی مکان،بی پایان...
این بخشی بود از شعر دوازده بندی "بلندی های ماچو پیچو"، اثر "پابلو نرودا"ی بزرگ، که نخستین بار در سال 1944 منتشر شد.
ترجمه این اثر پیچیده نرودا، به همراه بازخوانی ها و ویرایش های دقیق و وفادارانه ای که از نزدیک شاهد بودم،دو سال ونیم زمان برد و نتیجه مجموعه ای شد خواندنی، با ترجمه خواهرم جیران.
شعر بلندی که ذهن خواننده را می برد به گشت و گذار در بقایای قلعه ماچو پیچو،در کوهستان های مه الود پرو...
*ناشر کتاب: اشاره


۲.باز هم یک کودک افغان قربانی تجاوز شد.پدر این دختربچه پنج ساله او را در حالی پیدا کرده که از محل بازیش ربوده شده و مورد تجاوز قرار گرفته بوده.فوزیه پنج ساله بیهوش بوده و اندامهای جنسیش خونریزی شدیدی داشته، به نحوی که پدر ابتدا فکر میکند دخترک مرده.
در بیمارستان تمام پرستارها با دیدن وضعیت دردناک او اشک میریختند.سه شب و چهار روز بستری بوده و الان هم مرتب تحت معاینه قرار می گیرد.
هر ده دقیقه یکبار دستشویی میرود، چون کنترل ادرارش را از دست داده.
روزها بازی میکند و ارام به نظر میرسد،اما شبهایش با کابوس تجاوز می گذرد.
و اگرچه مرد متجاوز دستگیر شده،اما خانواده اش مرتب پدر و مادر فوزیه را تهدید میکنند. احساس امنیت از خانه فوزیه رخت بربسته.
تمام اینها...تمام دردها و کابوسها، و ترسها برای دختربچه ای که تازه پنج سالش است.دختری که اینده اش سیاه شده با سایه سنگین مردی که دستار سفید بسته، مردی که تلخترین تجربه زندگی او را ساخت.
۳..شهر بی عاطفه در وبلاگ شراگیم:روایتی دیگر از اعدام دختر16 ساله نکایی.عاطفه ها زیادند.
این قوانین احمقانه ما خودشان بزرگترین مصداق خشونت علیه کودکان هستند!
۴.اگوستو پینوشه هم هفته پیش مرد.دوست دارم به مسئله مجازات نسل کشی بپردازم.اگر کسی نظر خاصی داره لطفآ یا ای-میل کنه یا تو کامنت دونی بنویسه.
۵.مقاله خانم پریسا کاکایی در زنستان:تجاوز زناشویی، از ریزترین و شایع ترین مسائل زنان، که خیلی هم کم بهش پرداخته شده.

امیدوارم حالشون بهبود پیدا کنه...
2.بزرگداشت خانم پروین پایدار،یکی از تئوریسین های بزرگ جنبش زنان ایران؛ توسط مرکز فرهنگی زنان.
3.می بینید اینترنت به چه روزی افتاده؟سرعت ها افتضاحن...و امان از فیلترینگ.
داشتم فکر می کردم چه بخش عظیمی از زندگی ما همواره فیلتر شده،
از شش سالگی که رفتیم مدرسه، موهامون فیلتر شد.
از همون شش سالگی،کتاب های درسی مون کاملا فیلتر بود.
ابگوشت غذای لذیذی است.امین و اکرم ابگوشت را دوست دارند....اکرم روسری سرش است!
کتاب ها...کتابها همیشه بزرگترین قربانی های سانسور هستن،که یا مجوز انتشار نمی گیرن، و یا شقه شقه میشن، که به مراتب بدتره.
یادمه دوستی که سالها بود ساکن فرانسه بود،وقتی ترجمه فارسی"بار هستی" کوندرا رو خوند حسابی تعجب کرد.
یک فصل از کتاب کاملا حذف شده بود!
بگذریم از تلویزیون که تجسم سانسوره... و فیلم های سینمایی که نصفه نیمه و با دوبله برعکس به خورد مردم میدن.
تجمع هایی که سرکوب میشن، نویسنده هایی که دستگیر میشن...فریادهایی که در گلو خفه میشن.
خوب که فکر میکنم میبینم دارم توی باتلاق دست و پا میزنم.
ویرانگری اساس نبرد است
ویرانگری
نوید ابادی
هر انچه ساختند
از خشت خشت
ویران باد...
ای لاله های میهن من
گلگونه های فسرده،
گو بی شما
تاریخ را هر انچه بسازند
ویران باد
ابادی ضحاک ویران باد...
4.میکل بیست و چهار ساعت پیشمون بود...بیشتر بهش ویزا ندادن.از افغانستان اومده بود و از اینجا هم قرار بود بره سوریه و لبنان.گفته بودم قبلآ،خبرنگار متخصص خاور میانه اس.
با یکی از سران دولت طالبان مصاحبه کرده بود.جالبه،الان هم طرف عضو دولت حامد کرزایه.(ر.ک. قلعه حیوانات جورج اورول!!!)
راستی من معلم فارسی میکلم!:)) این قدر کلمه های به درد بخور یادش میدم که...کلی یاد گرفته! الان در این حدود بلده:
سلام-میکل هستم-اسپانیایی هستم-چنده؟-خسته ام-خوب- خیلی-سرد-گرم-ک/و/ن-قزوینی!!!


این پست موضوعش کمی متفاوته.میخوام در مورد مسئله ای صحبت کنم که به عنوان یک زن،ماهی یک هفته باهاش مواجهم.بله پریود عزیز!
یه شب تو حیاط خونه یکی از عمه ها، با بچه ها دست جمعی فوتبال بازی می کردیم. سیزده ساله بودم و خیلی خیلی شیطون و پرانرزی.من کاپیتان یه تیم بودم و پسر عمه کاپیتان تیم مقابل.
بازی رو بردیم.بعد هم قرار بود با بزرگترها بریم پارک جنگلی،اتیش روشن کنیم و شام بخوریم.
وقتی رفتیم بالا که اماده رفتن بشیم،متوجه لکه عجیبی شدم ...خیلی بدم اومد...دلم خیلی درد گرفت.تا صبح از درد نخوابیدم و مامان هم کنارم بیدار بود. فوتبال و ورجه وورجه تا چند روز تعطیل شد...و این اولین عادت ماهانه من بود.

اولش با درد کشدار و بی رحمی در کمر و پهلوها شروع میشه...احساس میکنم یه وزنه سنگین به پهلوهام بسته شده.اعصابم ضعیف میشه و کافیه یاد این بیافتم که مثلآ مادر بزرگ داماد همسایه دست چپی پنج سال پیش فوت کرده؛تا بزنم زیر گریه.
کم کم عضلات شکم هم کمی درد میگیرن...و اولین لخته خون تیره رنگ با سخاوت به دنیا لبخند میزنه.
هیچی سخت تر از این نیست که با دوستا بعد از مدت ها یه برنامه عالی کوهنوردی یا شنا گذاشته باشی که یکهو تقویم رو چک کنی و ببینی وااااو...درست همزمانه با عادت ماهانه.
انجام دادن کار فیزیکی زمان پریود خیلی سخته. افتادن فشار خون در روزهای اول باعث میشه ادم مرتب سرگیجه بگیره...
مردی که پیش تر باهاش ارتباط داشتم، همیشه زمان پریود بهم میگفت مرتب حمام کن.اگرچه میدونست من در هر حال دست کم روزی یک بار حمام میرم.البته بخش اگاهانه قضیه برای او این بود که من شاداب بشم ویه کم انرزی بگیرم.اما گمونم در ناخود اگاهش فکر میکرد عادت ماهانه چیز کثیفیه.این دید در مردم ریشه تاریخی داره.قرنها پیش، تو بعضی قبایل زنها رو وقت عادت ماهانه، از بقیه جدا میکردن.زنها باید این مدت رو خارج از محدوده قبیله میگذروندن...وحشتناکه نه؟
واقعیت اینه که عادت ماهانه نه کثیفه و نه وحشتناک.فقط لازمه تو این یک هفته باخودمون کمی مهربونتر باشیم.
اما به هر حال،چون یه امر انتخابی نیست نمی تونم بهش احساسی داشته باشم...صرفا چیزیه که هست.
الان هم فشار خون نویسنده پایینه، همه جاش هم درد میکنه...تازه چهار ساعت هم راه رفته...بهتره بره کمی استراحت کنه...
پ.ن.:این پست ممکنه برای اقایون خیلی قابل درک نباشه.ممکنه بعضیا معذب بشن یا به نظرشون اینکه دختری از عادت ماهانه اش راحت صحبت کنه بی شرمی باشه.
اما به نظر من تک تک این برداشتها اگرچه محترمن، اما کملا ناشی از دید سنتی نسبت به پریوده.به تابو ها اعتقادی ندارم.من از چیزی که هستم، از بدنم،وهیچ یک از جزئیات زنانه اش خجالت نمی کشم.

۱.بیانیه سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است در جریده عالم دوام ما
با سلام و درود به شما یاران و همکاران شجاع و زحمتکش و خدمتگزاران واقعی مردم
ضمن سپاسگزاری از همدلی ها و محبت های بسیار شما به آگاهی می رسانیم:
هم اکنون بیش از پنجاه نفر از همکاران شما به دلیل دفاع از حقوق قانونی عمومی کارگری، مدت هشت ماه است که به صورت ناحق و غیرقانونی معلق از کار شده اند و بدون دریافت هرگونه دستمزد و حقوق در شرایط بسیار بد اقتصادی و در حالی که دفترچه های بیمه خود و خانواده هایشان مدت هاست اعتبار ندارد. همچنان در جهت دفاع از حقوق قانونی صنفی و عمومی کارگران پایمردی و استقامت می کنند.
همکاران گرامی
اگر چه حق و حقوق شما عزیزان بسیار بیشتر از آن است که دریافت می کنید، اما شما به خوبی می دانید افزایش اخیر دستمزد همه همکاران حتی حراستی ها و شورائی ها که با ما بسیار دشمنی می کنند نتیجه ی زندانی شدن ها و بیکاری و کتک خوردن های یاران سندیکائی و خانواده هایشان بوده است. این حقیقتی است که بر همه آگاهان معلوم است و به هیچ طریقی نمی توان این حقیقت را کتمان نمود. این یاران نه با حرف که عملا از حقوق کارگران دفاع نموده و می نمایند. همکاران و دوستان شرافتمند: در آستانه ی مهرماه و فصل بازگشائی مدارس با کمک مالی به یاران و مدافعان سندیگائی خود در واقع به دفاع و حفظ حقوق خود کمک و یاری می رسانید.
لذا خواهشمندیم کمک های مالی خود را به صورت مستقیم با دریافت قبض رسید معتبر سندیکا و یا به شماره حساب ۷٣۲۲٨۰ بانک ملی ایران شعبه تهران نو کد ۱٣۴ (قابل واریز در همه شعبات بانک ملی) به نام های آقایان مددی، رضوی و غلامی پرداخت نمائید. باز هم یاد آوری می نمائیم: کمک های مالی به یاران سندیکائی یعنی دفاع از حق و حقوق خود و خانواده هاست.
در پایان به عرض می رسانیم:
ما می دانیم راه دفاع از حقوق عمومی کارگران سخت و پرزحمت است اما با آموزش و آگاهی و همبستگی و اتحاد و شجاعت مداوم کارگران، این راه آستان تر پیموده می شود.
در آستانه ی مهر مهربانی ها را افزون کنیم
سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه
۱۵/۶/۱٣٨۵
۲.كارزار ”يك ميليون امضاء“ : ”... كوچه به كوچه، كو به كو“ از خانم نوشین احمدی خراسانی.
۳.شرق هم که به خاطر این کاریکاتور توقیف شد!

پ.ن.۱:به خاطر اینکه به بازتاب لینک دادم عذر میخوام.اخه همه ی خبرگزاریها فیلترن!
پ.ن.۲:این پست شرح نداره...اما یادمون نره اول مهر،همیشه یه مداد نو هم خوشحالمون میکرد.
یادمون باشه بچه ها مظلوم ترین قربانی های هر پدیده اجتماعی هستن...
یادمون نره که هفته دیگه اول مهره.

به اطرافیانشون عنوان های پرطمطراق میدن.بیشتر به پست افراد اهمیت میدن تا میزان مطالعه و معلوماتشون.اگر بخوان قاطی جماعت روشنفکر بشن،به طرز جنون امیزی کتابهای قلنبه سلمبه
میخرن،بدون اینکه توانایی خوندن حتی یکیشون رو داشته باشن.میخرن چون داشتن براشون مهمه.
نمیخوان بفهمن خلا فرهنگی تنها چیزیه که با پول پر نمیشه...
هیچوقت شما رو به خاطر "خود "شما دوست ندارن،بلکه بیشتر به سر و شکلتون،داشته هاتون و امکانات بالقوه تون اهمیت میدن.در واقع شما وسیله ای هستید برای اینکه احساس بهتری نسبت به خودشون داشته باشن.
بزدل هستن،از اعتراف به چیزی که واقعآ هستن شرم دارن. تحقیر شده ان، و دنبال این هستن که احساس حقارتشون رو روی دیگران تخلیه کنن .
.
پ.ن. بی ربط: كمپين «يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيضآميز» يكشنبه 5 شهريور با برگزاري نشست «تاثير قوانين بر زندگي زنان» آغاز به كار مي كند.البته از طریق اس ام اس دوستان خبر شدیم که نشست امروز طبق معمول مجوز قانونی نگرفته.


چند روز پیش سری زدم به سایت امداد ایدز ایران...جالبه.من با هرجور اطلاع رسانی در این مورد به شدت موافقم!
یکی از لینک هاش در موردرژه رنگین کمان،در وین بود.برنامه ای در حمایت از حقوق همجنسگرایان و درخواست حقوق برابر فردی و اجتماعی برای این افراد.حزب سبز،حزب سوسیال و خانه همجنسگرایان پشتیبان این مراسم بوده اند.
فقط یک لحظه به این فکر کنید که مطرح کردن چنین درخواستی در یک جامعه نیازمند چه درجه ای از مدنیت داره.
ازادی با تمام ابعادش معنی پیدا میکنه،نه در چهارچوبهای تعریف شده و مدون.من ازادم و این ازادی در انتخاب هایی که در زندگیم میکنم منعکس میشه:در اعتقادات سیاسی،در شغل،در روش زندگی،در لباس پوشیدن،حرف زدن،عشق ورزیدن،و شریک جنسی.

حالا یه سر کوچیک هم میزنم به تعاریف قانونی ما از روابط بین دو همجنس:
لواط وطی انسان مذکر است چه به صورت دخول باشد یا تفخیذ.لواط در صورتی که فاعل و مفعول هردو بالغ و عاقل و مختار باشند و در صورت دخول قتل است.(بدون دخول صد تازیانه داره.)البته نابالغ مرتکب لواط هم در صورتی که با اکراه تن به رابطه نداده باشه تا هفتاد و چهارضربه شلاق تعزیری میخوره.
مساحقه هم یعنی همجنس بازی زنان با الت تناسلی،و مجازاتش هم صد ضربه تازیانه است.توجه دارید که مواردی که رابطه به صورت جبری صورت گرفته یا یکی از طرفین عاقل یا بالغ نبوده از شمول این مواد خارجه.
خب حالا در نظر بگیرید تو کشوری که ما که افرادی طبیعی هستیم،برای انسانی ترین خواسته هامون(مثلآ ورود به استادیوم یا برگزاری مراسم روز زن) با شدیدترین برخوردها مواجه میشم،کسانی که برحسب ساختار فیزیولوژیک یا روانی خاص نیازمند نقشی غیر از انچه جامعه براشون تعریف کرده هستن،چقدر موقعیت دشواری دارن.

این حالت (مخصوصآ در مورد ترنس سکسوئل ها) تمام زندگی یک ادم رو تحت الشعاع قرار میده.همه و،حتی خونواده فرد بهش به چشم یه علف هرز نگاه میکنن.در مدرسه،خیابون و سایر محیط های شلوغ مورد تحقیر و ازار قرار میگیرن.طرد میشن.و در انزوا قرار میگیرن.به عبارات زشتی فکر کنید که در موردشون به کار میره...
یک انسان معلول عوامل مختلفیه.بهتره در مورد ادمها قضاوت نکنیم.من به عنوان زنی معتقد به حقوق انسانی برابر،ازادی را بی قید میدونم.
به خاطر داشته باشیم،چیزی که برای ما جا افتاده یا خوشایند نیست،الزامآ بد نیست.
پ.ن.1:منبع عکسها سایت امداد ایدز ایران


کودکانی را می بینم با صورتهایی که ترکش پاره پاره شان کرده.نمی دانم نگاه کرختشان به دوربین است که این چنین اشفته ام کرده یا بهت زدگی پیرزنی که از روی خرابه ها ردش می کنند،خرابه هایی که مدفن زندگیش است.مدفن عشقش.
مرد سراپایش پوشیده از گچ و خون است.فریاد میزند:الله اکبر!..و پنجاه سال است که جهان می شنود الله اکبر و خدا هم شاید...
می دانم خواستن صلح زیاد است.صدای انفجارهاشان کرم میکند.کر میشوم.بهتر است...نمی خواهم بشنوم ضجه های مادر فلسطینی را بر سر پیکر از هم پاشیده ای که تا چند لحظه پیش کودکش بوده.
می مانیم.می روند انها.
فلسطین سالهاست رنگ خون است.

و نه تنها گلهای گلخانه را
که گلهای وحشی خوشبو را هم
و ازادی گفتن کلام عطراگین دوست داشتن را.
هر گلی که می پسندد
و هر گیاهی
و هر که رویش جاودانه جان را
باور دارد
با ما در این برخاستن یگانه است.
" سیاوش کسرایی"

" تجمع در اعتراض به قوانین زن ستیز."
**جام جهانی هم امروز اغاز می شود،و درهای استادیوم بر ما،به عنوان نیمی از جامعه ،همچنان بسته است!
***اگر به ازادی بیان اعتقاد دارید،در حمایت از مانا نیستانی این نامه را امضا کنید!
****باز هم خشونت علیه کودکان...به کثیف ترین شکل ممکن.این بار در سوئد...نمیدا نم در ایران ماهی چند مورد خشونت اعلام نشده داریم؟فکرش را که میکنم پشتم می لرزد!

.jpg)
دکتر اشوری،دکتر عراقی،دکتر ساعی،دکتر درودیان و دکتر ازمایش...خاطرات دانشکده همیشه برام همراه بوده با نام این اساتید.
یادمه ترم اول عشق اینو داشتم که هفته بگذره و باز نوبت کلاس اقتصاد دکتر ساعی بشه...استاد محبوبم با اون دستمال گردن سرخ...به من خیلی محبت داشت و همیشه خیلی خوشرو بود.چقدر سر کلاس مخالف خوانیهای بی اساس را با ملایمت تحمل میکرد.استاد عزیز و مهربانم،با تحلیلهای عمیق و ظریفش...
توی چشمهای دکتر اشوری همیشه هزار تا حرف بود....چه قدر محکم و متین بود.میگفت شما بچه های دانشگاه تهران برید سراغ وکالت و قضاوت.شما باهوش هستید وخیلی میتونید موثر باشید...در کل چهار سال دانشجویی
یکی از معدود درسهایی که به خاطرشون ساعت هشت سر کلاس رفتم همین ائین دادرسی کیفری دکتر اشوری بود.
دکتر عراقی همان جلسه اول مدنی۵خیلی جذبم کرد.علتش هم این بود که حین درس دادن مرتب به کتابهایی اشاره میکرد که من دوستشون داشتم و در دانشکده ما کلآ کمتر استادی در حرفهاش به کتابهای غیرحقوقی استناد میکرد.این استنادها و انتقادهای ایشون به تبعیض های قانونی نسبت به زنان،و محبت و توجهشون به بچه ها همیشه در یادم خواهد موند.
با دکتر درودیان مدنی سه و چهار رو گذروندم،و در چهارسالی که من دانشجو بودم ایشون رئیس دانشکده هم بود.خیلی جدی بود.و در عین حال احساساتی،طوری که حتی چند بار سر کلاس اشکش سرازیر شد.
این اساتید همه فرزندان دیروز دانشکده و پدران امروز ان هستند.خوشحالم که از محضرشون استفاده کردم،ونمیدونم با چه استدلالی خواسته اند بازنشسته شون کنن...اما میدونم که افتاب پشت ابر نمیمونه.
پ.ن.۱: علی خاطره گفت و من نوشتم.اینجابخونید.
پ.ن.۲:داداش گلم پیشنهاد کرد بیشتر بنویسم و اتفاقات روزمره رو هم منعکس کنم.این چیزیه که مدتی بود خودم هم بهش فکر میکردم...

عکس:پسران جوان در حالیکه لباس شخصی برتن دارند در جشن صلح در جنوب سودان سلاح هایی را که در کودکی به عنوان سرباز به دست می گرفتند،رها میکنند.
یک دختر پانزده ساله که از "ارتش الهی" اوگاندا گریخته است:"میخواهم پیامی به شما بدهم.لطفا تمام سعیتان را بکنید تا مردم جهان بفهمند ما در چه شرایطی به سر برده ایم تا بچه های دیگر مجبور به تحمل چنین خشونتی نباشند."
با سلاحهای امروزی که سبک هستند و کاربری آسانی دارند،کودکان بدون نیاز به تعلیماتی که سابقآضروری بود وارد ارتش میشوند.در ۸۵ کشور جهان بیش از نیم میلیون کودک زیر ۱۸ سالوارد نیروهای مسلح دولتی،ارتشها،نیروهای مسلح غیردولتی(بومی)،و سایر گروههای مسلح میشوند و همواره بیش از سیصدهزار نفر از این کودکان فعالانه به عنوان سربازان نیروهای دولتی یا غیر دولتی در جنگها شرکت دارند.
آنها گاه ربوده میشوند و گاه از طریق سربازگیری وارد ارتشها میشوند.بسیاری از کودکان سرباز که گاه حتی کمتر از ده سال سن دارندبه نحو مستقیم یا غیر مستقیم در اعمال خشونت بار غیر انسانی علیه خانواده یا گروه جمعیتی که به آن تعلق دارند شرکت داشته اند.
این بچه ها هم از نظر روانی و هم از نظر جسمانی در معرض آسیبهای وحشتناک و برگشت ناپذیری هستند.نکته مهمتر این است که آنها به آسانی در انجام اعمال وحشیانه ای که حتی قادر به درکشان نیستند مهارت پیدا میکنند و به خاطر ان تشویق میشوند.
بسیاری از دختران سرباز علاوه بر شرکت در جنگ،مورد سوئ استفاده جنسی نیز قرار میگیرند.
منبع:عفو بین الملل
برگردان:نرگس

به دستی که شلاق مرگه
به چشمی که فصل تگرگه
به پرونده زرد پاییز
که برگه که برگه
همه اش برگ برگه
به اعدام بارون بگو نه
به تقدیر گریون بگو نه
به این سال و ماه شکسته
به این سقف ویرون بگو نه
به رسمی که سرزندگی نیست
به فصلی که بارندگی نیست
به تاریخ تلخی که توش
زندگی نیست
نه بگو نه
نه بگو نه
نه بگو نه
نه بگو نه
به قانون،رسما
تنی تو فقط تن!
به این خط کشی ها
به دنیای بی زن
نه بگو نه
نه بگو نه
نه بگو نه
نه بگو نه!

همه مان از ایدز می ترسیم، بیشترمان از افراد مبتلا به ایدز هم می ترسیم،و طبق معمول یک انگ میزنیم به پیشانیشان که:حتما یک کرمی داشته...
آشنایی هموفیلی داشتیم،که در یکی از دفعاتی که خون بهش تزریق شده بود،چون سازمان خون، خونهایی رو واردشده از فرانسه را آزمایش نکرده بود،HIV وارد خونش شد و خودش و همسرش مردند.نظیر این اتفاق برای چندین بیمار دیگر هم افتاد.
اولین مورد ابتلا به ایدز در ایران،در یک کودک 6 ساله هموفیلی در سال1366 بود.اما در دو سال گذشته،موارد ثبت شده ی ایدز دو برابر شده است.
در جهان دو میلیون و سیصدهزارکودک در میان چهل میلیون نفر فرد HIV+وجود دارند،که هنگام تولد،تغذیه با شیر مادر و یا در اثر سؤ استفاده جنسی مبتلا شده اند. ازدواج در سنین پایین(که خود از مصادیق سواستفاده جنسی است)و فقدان آموزش کافی در رابطه با روشهای پیشگیری،ازعوامل مهم ابتلا به ایدز در نوجوانان است.نوجوانانی که راه طبیعی برای تخلیه هیجانات دوره بلوغ ندارند،به روابط پرخطر کشیده می شوند.منبع اطلاعات آنها از روابط جنسی همسالانشان و احیانا پورنوگرافی است.
دسته آسیب پذیر دیگر زنان هستند.زنان که در سال1985 سی و پنج درصد مبتلایان به ایدز را تشکیل میدادند، امروزه به چهل و هشت درصد از کل مبتلایان افزایش پیدا کرده اند.به جز زنانی که روسپی یا معتاد تزریقی هستند،بسیاری از زنان نیز در اثر روابط خیابانی و یا اعتیاد شوهرانشان بهHIV آلوده می شوند.
در فرهنگ ما زن در رابطه جنسی اختیاری ندارد.خیلی از زنها حتی نمیتوانند همسرانشان را متقاعد کنند که از روشهای پیشگیری نظیر کاندوم استفاده کنند،چون باوری غلط میگوید که این وسیله لذت جنسی را کم میکند...
...........................
HIV/AIDS چگونه منتقل می شود؟
1) آمیزش جنسی محافظت نشده ( بدون كاندوم



