|
با دریافت کردن چند کامنت بی نام و نشان لازم دیدم چند نکته کوچک را یادآوری کنم. پیشاپیش از دوستان عزیزم که در این چهار سال و اندی با پستی و بلندیهای رگبار همراه بوده اند و با انتقادهای از سر لطفشان کمکم کرده اند ممنونم. 1- اینجا هیچ کامنتی بدون آدرس ایمیل و/یا url معتبر تأیید نمی شود.
دیروز کتاب The Inhabited Woman را که عنوان فارسیش "لاوینیا" بود تمام کردم. کتاب،روایت عصیان و عشق است در دوران سیاه دیکتاتوری. زن جوانی که بر سر دوراهی سرنوشت سازی قرار گرفته: ادامه زندگی در قالب دختر نازپرورده ای که سرش را در برف ناز و نعمت کرده و درد مردمش را نمی بیند، یا مبارزه در کنار مردم، و برای مردم... "لاوینیا" وارث آزادیخواهی و استعمار ستیزی هم وطنان پیشینش است، سرخپوستهایی که مقابل غارت اسپانیایی ها ایستادند؛ حتی به بهای جانشان... اما فراموش نکنید: قلبی که عاشق است هرگز نمی میرد! پ.ن.2: نویسنده کتاب هم اندازه اثرش جالب است. خانم جیوکوندا بلی.
تلفنی با یک دوست قدیمی حرف می زنم. دوستم بین حرفهایش می گوید که تصمیم دارد قبل از سی سالگی ازدواج کند و بچه دار شود. تعجب می کنم، می پرسم: خیلی زود نیست؟ می گوید که نمی خواهد اختلاف سنش با بچه هاش زیاد باشد و... خدا را چه دیدید، شاید هم نی نی لطف کرد و با بی برنامگی مادر جانش کنار آمد!
خدا می داند توی سر اولیاء دم مقتول چه می گذشته که این همه تلاش برای سازش نتیجه نداده. این انتقام جویی وحشتناک...این کینه ی عمیق از کجای دل آدمها برمی آید؟ مگر خون را با خون می شود شست... پی نوشت شنبه: اینها را از دست ندهید: بهنود
شجاعی در مقابل چشمانم اعدام شد؛ گزارش محمد مصطفایی، وکیل بهنود گزارش
تصویری از مراسم ختم بهنود شجاعی
مدتی است می خواهم بنویسم اما کو وقت؟ دختر کوچولوی
خانه بالاخره در بیست و پنج سالگی رفت سر کار و انگار قرار است بزرگ هم بشود... این چند وقت ذهنم دور و بر مسئله ای چرخ می زند که
دلم میخواست فرصت کنم اینجا بنویسمش. مسئله ی "نماد". یا همان
"سمبُل". اینکه چرا آدمها برای هر حرکتشان دنبال یک نماد می
گردند برایم قابل درک نیست؛ انگار یک نوع گریز ذهن است به بخش عینی واقعیتها. چیزی که معمولاً در این گریز از قلم می افتد این است
که هر نمادی محتوای کامل واقعیت را در محاق می برد. نماد می ماند، خوانده می شود،
درک می شود...اما همین برجسته شدنش قلم می کشد روی واقعیت تمام و کمال. وانگهی نماد هم که خودش مصداق احتمالاً برجسته ای از
یک مفهوم است این قدر تکرار می شود که به کلیشه نزدیک می شود. راستش روزی که ندا آقا سلطان را چند خیابان پایین تر از خانه مان کشتند، دلم می
خواست از حسی که دیدن آن ویدئوی چند ثانیه ای درَم بیدار کرد بنویسم و از عمق نگاه
خالی دخترک در لحظه ی احتضار... اما آمار تقریبی کشته های آن روز را که اعلام
کردند اینقدر چشمان وحشت زده و پیکرهای خون آلود آمد در ذهنم که فکر کردم نوشتن از
یکی و ساکت ماندن در مورد بقیه ، ولو یک ذره هم باعث تطهیر دستهای آلوده به خون
شود ،گناهی است نابخشودنی. هنوز بدنهای بی نامی در سردخانه ها هستند ، هم نامان
برادر یا خواهرمان شاید. خونهایی ریخته
شده که هیچ دوربینی ثبتشان نکرده... فقط یادمان نرود.
شاید اگر ادمها هم مثل درختها پلاک داشتند؛ نمی شد اعدامشان کرد...
1. در اتاق انتظار پزشک زنان نشسته ام تا نوبتم شود. دو دختر جوان هم هستند، هم سن و سال خودم. یکیشان مرتب اب میخورد تا مثانه اش پر شود برای سونوگرافی. دوستش در حالی که با ترحم نگاهش می کند می گوید: اه...ما زنها همه چیزمان "بدبختی" است.
۱. هرچه بالش را روی سرش فشار می دهد فایده ای ندارد.صدای دعوای طبقه بالا ان قدر بلند است که نه تنها خانواده ان ها، بلکه نیمی از اهل محل هم امشب خواب ندارند. خواهرش که روی تخت ان سوی اتاق نیم خیز شده با نگرانی نگاهش می کند. مرد این قدر محکم کتک می زند که صدای لگدهایش انگار توی سر دخترها می پیچد. خیلی نمی شناسند همسایه های طبقه بالا را، زن و شوهر جوانی هستند که در مدت کوتاهی که به این اپارتمان اسباب کشیده اند دست کم هفته ای یکی دوشب بساط دعوا شان براه است. این بار اما ضجه های زن از همیشه دردناک تر است. خواهر بزرگتر می خواهد کاری کند...یاد شماره 123 می افتد که راجع بهش در روزنامه خوانده، اورژانس اجتماعی که قرار است برای همین وقت ها باشد. شماره را می گیرد، یک بار دوبار...بوق اشغال. نیم سساعت پیوسته شماره می گیرد؛ اما موفق نمی شود تماس بگیرد. سر و صدای طبقه بالایی ها هم کم کم می خوابد. شاید تا چهار پنج روز دیگر... ۲.کیسه های خرید را زمین می گذارد. از پشت در هم صدای فریاد خشم الود مرد و گریه پسرک را می شنود.با شتاب کلید می اندازد و وارد پارکینگ می شود. اقای همسایه را می بیند که با کمربند افتاده به جان پسر هفت هشت ساله اش.بچه گریه می کند و سعی می کند دستهاش را حائل کند، اما قدرت کمربند پدر بیشتر از این حرفهاست.زن سعی می کند جلوی مرد عصبانی را بگیرد. مگر بچه به این کوچکی چه کاری می تواند بکند که موجب چنین واکنشی بشود؟ اما به نظر می اید نه خواهش،نه زور و نه داد و فریاد،اثری ندارد. کمربند با بی رحمی تن پسرک را می شکافد. در اوج نا امیدی یادش می اید که همین چند دقیقه قبل در میدان تجریش کانتینر اورژانس اجتماعی را دیده.خوشبختانه موفق می شود با 123 تماس بگیرد. اپراتور جواب می دهد، و چند دقیقه بعد اوضاع عوض می شود. پیگیری وضعیت پسرک کتک خورده ادامه پیدا می کند،تا جایی که خانواده اش شبانه اپارتمانشان را تخلیه می کنند. پ.ن.: این که این نهاد چیست، از کجا امده و به کجا می رود را نمی دانم.حتی نمی دانم سیستم های این چنینی در کشور ما چقدر جواب می دهد. تنها چیزی که می دانم این است که ادمهای زیادی توی همین شهر هستند که زجر می کشند و دستشان به جایی بند نیست. دلم می خواهد زمانی برسد که هیچ بچه ای وقتی سیلی می خورد احساس بی پناهی نکند، بداند کسانی هستند که برای کمک کردن به او همیشه اماده اند. حالا عددشان هرچه باشد،123،456...
به فاحشه ها احترام می گذارم. فاحشه ها محترمند، چون بر خلاف دیگران نقاب ندارند. شغلشان سکس داشتن است در مقابل پول ، مثل رستورانها که در برابر پول غذا می دهند. اگر خودم هم زمانی بخواهم انتخاب کنم بین دو مرد، که یکی پول را در برابر سکس پیشنهاد می کند و دیگری تظاهر به دوست داشتن می کند تا باهام بخوابد؛ قطعآ اولی را ترجیح می دهم. دست کم او شجاعت دارد خود واقعیش را نشانم دهد. پ.ن.: خوشحالم که اگرچه زندگی به انجایم نرسانده که فاحشه شوم؛ توانسته ام خودم باشم. نرگس
از وقتی نتیجه انتخابات اعلام شده؛ به شدت احساس می کنم افتادیم توی یک باتلاق و هرچه دست و پا می زنیم بیشتر فرو میریم. ما کجا زندگی می کنیم؟ تحریم، که یک ابزار جا افتاده برای اعمال فشار به کشورهاست از کی تا حالا شده "فرصت"؟ کر هستیم یا کور؟ نرگس
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز دوست، یار و رفیق شفیقم، روزبه صف شکن در روز 13 آذر 1386 بعد از خواندن یک بیانیه ی دانشجویی در دانشگاه دستگیر شد. وی را در دانشگاه تهران که مدیریت آن به فردی خارج از فضای علمی سپرده شده است، توسط حراست بازداشت کردند. دستگاه های اطلاعاتی به جای حراست و حفاظت از امنیت و آسایش مردم به دستگیری گسترده دانشجویان طیف چپ پرداختند. دانشجویانی که تنها گناهشان اندیشه ی متفاوت و بیان آزادانه ی نظراتشان بوده است. دانشجویانی که نه تنها خطری برای امنیت ملی ایران ندارند بلکه وجودشان پی و بنیان رشد و پیشرفت و امنیت اجتماعی ایران فردا است. سخنم در این نوشته ی مختصر صرفا به روزبه خلاصه نمی شود. تمام آنها که تحت لوای این دستگیری گسترده به زندان افتادند، فرزندان این کشورند و بیان آزادانه نظراتشان حق طبیعیشان است. آنها که در طی ماه های اخیر برای این دستگیری گسترده زمینه سازی کردند و آنها که در هفته نامه شهروند امروز با بی شرمی مثال نزدنی که درخور هیچ نیروی دموکراتی نیست، خواهان در نطفه خفه کردن صاحبان اندیشه چپ در دانشگاه ها شدند، امروز میتوانند به حاصل تلاش غیردموکراتيک خود بنگرند. چرا که آنچه امنیت ملی ایران را به خطر می اندازد، جنگطلبی و مشی غیر دموکراتیک، ناعادلانه و طبقاتی مسئولین و مدیران فعلی ست، نه چند دانشجوی جوان و اهل مطالعه و آیندهساز کشور ما. آنچه ایران را ویران میکند، اقتصاد وارداتی دولت است که به بهای برشکستگی صنعت و بیکاری صدها هزار کارگر بیبهره از خدمات اجتماعی منجر میشود. آنچه امنیت ایران را تهدید میکند، تقویت جيب چند گنده دلال و تاجر و شکستن کمر تولید داخلی ست، نه دو پلاکارد در دست یک دانشجو. ارس احمدی
یک توضیح : به دلیل درج برخی نظرات غیر دوستانه در چند پست اخیر ما تصمیم گرفتیم این توضیح کوتاه را بنویسیم. دوست یا دوستان گرامی که در برخی پستها توهین می کنی و یا غیر دوستانه قلم می زنی این فضای کوچک در رگبار خانه مشترک ما است. توهین ها و بی ادبی های شما مانند این است که بدون دعوت وارد خانه کسی شوی و خانه ی او را کثیف کنی. به همین دلیل از این پس متاسفانه نظرات را با تایید در وبلاگ خواهیم گذاشت. چرا که نمی خواهیم عده ای بی کار و بی عار خانه مان را کثیف کنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مدتي ست که دولت هاي خوش اشتهاي اروپايي و وراي آن ها آمريکا موضوع کشتار در چاد را مطرح مي کنند. از ميانه ي قرن بيستم تا امروز تمامي اين کشورها در چاد حضور داشته و با دولت ها و حکومت هاي ارتجاعي آن در حال بده بستان بوده اند. به اين دليل ساده که اين کشور به شدت بوي نفت مي دهد و از موقعيت ژئوپلتيکي مناسبي هم برخوردار است. اروپاييان همواره سعي در محکم کردن پاي خود در اين منطقه داشته اند. از عجايب مسخره ي روزگار اين که يکهو اين دولت هاي خوش اشتها و بوالهوس اروپايي ياد بدبختي مردم در چاد افتاده اند، گويا جاي پايشان کمي شل شده است... و جوري موضوع را طرح مي کنند که گويا کاشفان و طبيبان نوظهور فاجعه در چاد هستند. ارگانيزم هاي بشر دوستانه، شامل سازمان هاي مختلف غير دولتي بهياري و نجات، مدت طولاني ست که به فعاليت داوطلبانه در چاد مي پردازند و اين فعاليت هاي بشردوستانه هيچ دخلي به چند رئيس جمهور از خود راضي و اپورتونيست اروپايي ندارد. اينجاست که بايستي بين مفهوم بشردوستی در دل جامعه و چهره متبسم و فرصت طلبي که دولت هاي غربي به خود مي گيرند فرق گذاشت. در جريان فاجعه انساني در چاد، اعضاي سازمان غير دولتي « Arche de zoé » براي نجات کودکان به چاد سفر مي کنند. بر اساس کنوانسيون 1951 ژنو، نجات و خارج کردن کودکاني که در معرض کشتار در حين جنگ هستند حتي به صورت غير قانوني موجه است و بر اين اساس اين سازمان به هر صورتي که بتواند اين کودکان را از چاد خارج کند بايد دستشان را نيز بوسيد. اين گروه به چاد سفر مي کنند و خروج 103 کودک را تدارک مي بينند. ناگهان پليس چاد اعضای اين گروه را دستگير مي کند و به آن ها مارک قاچاقچي کودک مي زند. در پاسخ به اين دستگيري موذيانه، نيکولا سرکوزي رئيس جمهور فرانسه و وزير خارجه وي برنارد کوشنر که به نظر مي رسد آرزو دارد نشان فرزند خواندگي بوش را کسب کند، فعاليت اين سازمان غير دولتي بشردوستانه را محکوم مي کند. معني اين واکنش چيزي نيست جز رها کردن اين افراد جان بر کف در دست پليس ارتجاعي چاد. به چه دليل؟ چرا که به زعم رئيس جمهور فرانسه اين کار قانوني نبوده است و اين افراد بايد مجازات شوند. چه قدر ماهيت بشر دوستي به زعم اين دولت ها دون و پست است و چه اندازه منفعت طلبي اين سياست بازان، دنيا را به لجن کشيده است. از هر سو که به آنها مي نگريم نفرت انگيز اند. درود به تمام اعضاي سازمان غير دولتي « Arche de zoé »، برايشان بهترين ها را آرزو مي کنم و اميدوارم هر چه زودتر بتوانند از اين مخمصه نجات پيدا کنند. * براي معرفي برخي از اعضاي اين گروه، چند تصوير به همراه چند بريده مطلب در زير گردآوري شده است : ده اروپايي به همراه چهار فعال چاد هنوز در بند پليس چاد هستند. شش فرانسوي عضو سازمان غير دولتي « arche de zoé » به کلاهبرداري و قاچاق کودکان متهم شده اند. اعضاي هيات اسپانيايي، خلبان بلژيکي و چهار تبعه چاد نيز به عنوان همدست تحت پيگرد قرار گرفته اند. « Eric Breteau »، 37 ساله، آتش نشان داوطلب در منطقه « Val-d’Oise » در فرانسه، موسس و مدير سازمان غير دولتي « Arche de zoé » مي باشد. او به عنوان مسئول اصلي پروژه چاد شناخته مي شود. به گفته « Marc Garmirian » خبرنگار بازداشتي در چاد که به تاريخ 4 نوامبر 2007 آزاد شد، نقطه ي اتکاي « Eric Breteau »، کنوانسيون 1951 ژنو است که بر مبناي آن فراري دادن کودکان مورد تهديد در خلال جنگ موجه مي باشد. به زعم وي اين کنوانسيون به تنهايي خروج و فراري دادن کودکان از مناطق جنگي حتي به صورتي غير رسمي موجه مي کند. « Alain Péligat »، 56 ساله، پيش آهنگ در غرب فرانسه، به عنوان موسس اتحاديه رانندگان بين شهري در « Châlons-en-Champage » شناخته مي شود. همسر وي « Christine » از ابتداي اين فعاليت انسان دوستانه حاضر بوده است. وي به همراه Alain شش فرزند دارند که از آن ميان سه مورد فرزند غير بيولوژيک هستند. « Emilie Lelouch »، 31 ساله، هنرمند سيرک و پرستار کمک هاي ويژه، دوست « Eric Breteau » موسس اين سازمان غير دولتي مي باشد. آن ها با يکديگر در اندونزي آشنا شدند و پس از آن در کمک رساني سونامي دسامبر 2004 در کنار هم فعاليت کردند. « Philippe Van Winkelberg »، 48 ساله، پزشک در منطقه « Alpes-de-Haute-Provence » فرانسه يکي ديگر از اعضاي اين سازمان غير دولتي مي باشد. دستگيري وي ناراحتي گسترده اي را در شهر وي ايجاد کرده است زيرا مردم وي را به عنوان فردي محترم و محبوب مي شناسند. « Marc Garmirian »، در گزارش خود به تاريخ يکشنبه 4 نوامبر در شبکه M6 فرانسه در پاسخ به مجري برنامه که مي پرسد آيا از ريشه ي خانوادگي اين کودکان اطميناني داشتيد؟ پاسخ مي دهد : در اين گونه فعاليت هاي برون مرزي هيچ چيز قطعي نيست. بنا به گزارش پخش شده توسط « Marc Merimi » در تلويزيون فرانسه، « Nadia Merimi » از منطقه « Haute-de-Seine » فرانسه، به موفقيت اين پروژه مشکوک بوده است و اين امکان را مي داده است که موفق به خارج ساختن کودکان نشوند. « Dominique Aubry »، 50 ساله، مسئول لژستيک گروه بوده است. او بازنشسته ي نيروي هوايي ارتش فرانسه مي باشد و در « Aude » زندگي مي کند جايي که به عنوان آتش نشان داوطلب به خدمت مشغول است. بنا به گزارش لوموند، وي در جريان کمک رساني به آوارگان سونامي 2004 با « Eric Breteau » آشنا مي شود. « Agustin Rey »، فرمانده پرواز اسپانيايي گروه است کسي که مي بايست 103 کودک را با هواپيما به فرانسه منتقل مي کرد. گروه اسپانيايي متهم به کمک به اين ارگانيزاسيون هستند چرا که با تغيير دادن ظاهر تجهيزات هوايي قصد فريب دولت چاد را داشته اند. « Sergio Munoz » کمک خلبان هواپيما بوده است. وکلاي مدافع سعي دارند وانمود کنند که خدمه در اشتباه صورت گرفته نقشي نداشته اند و تصورشان اين بوده است که به يک سازمان غير دولتي شناخته شده کمک مي کنند. « Daniel Gonzalez » يکي ديگر از خدمه هواپيما مي باشد. خلبان، کمک خلبان و ديگر خدمه در هنگام خروج از دادگاه با دست بند لبخند بر لب داشتند و آشکارا احساس رضايت مي کردند. در خروج از دادگاه هر سه انگشت هاي شست شان را بالا آوردند که نشان مي داد آن ها داوطلبانه و با علم به پيامدهاي اقدامشان به گروه پيوسته اند و اغفال نشده اند! « Jacques Wilmart »، خلبان بلژيکي 75 ساله که دوران بازنشستگي را مي گذراند نيز به جرم همدستي در قاچاق کودکان و شرکت در خروج بخشي از کودکان در بازداشت است. وي بيمار است و در حال حاضر با توجه به جو بازداشتگاه حال وي وخيم گزارش شده است. ۸ نوامبر ۲۰۰۷ ارس
عکسش را نگاه می کنم. عکسی که فقط کمی، شاید خیلی کم خود اوست. فغان!که سرگذشت ما باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
دیشب یک فیلم سی ثانیه ای دیدم که به همم ریخت. ومن فکر می کنم که چه قدر نفرت باید در یک ادم باشد که وادارش کند به این جور انتقام گرفتن؟ این قدرت حس انتقام ؛یعنی تولد شکنجه گر. وقتی ارین یازده ساله زیر کتک های پدر و برادر و مادر خوانده اش زجه میزد چه کردیم؟ یکی از استادهام "خفاش شب" را دیده بود در زندان. مصاحبه ای برای کشف ریشه جرم؛هرچند با این قوانین خاک گرفته ما فایده ی چندانی هم ندارد. خیلی هم بردبار نباشیم پس. نرگس
خب، این بار من تصمیم گرفتم یک پست بنویسم.
حرف زدن از تجربه های خشونت معمولآ برامون سخت بوده.هرکدوم از ما تجربه های سختی داشتیم که شاید خیلی وقتا سعی میکنیم فرافکنی کنیم.اما من کاملآ معتقدم که صحبت کردن از خشونت هایی که تجربه کردیم، هم به خودمون کمک میکنه که راحت تر باهاش کنار بیایم، هم در مقیاس وسیع یک ابزار مهمه در پیشگیری از گسترش خشونت.
هشت ساله بودم. رفته بودیم عید دیدنی خونه یکی از دوستان قدیمی مامان.یه خونواده تحصیلکرده قدیمی که هم پدر و هم مادر جزو بهترینها در شغلشون بودن. فراموش نکنید که قربانی خشونت، مقصر نیست تا بخواد از اتفاقی که افتاده شرمگین باشه. و بازهم فراموش نکنید که هر موضوعی "تابو" باشه،مقابله باهاش دشوارتره.
... این بخشی بود از شعر دوازده بندی "بلندی های ماچو پیچو"، اثر "پابلو نرودا"ی بزرگ، که نخستین بار در سال 1944 منتشر شد. *ناشر کتاب: اشاره
۱.کودکان افغان در خطرند!وقتی چند تا تخم مرغ میشود تمام دنیای یک کودک ...
۲.باز هم یک کودک افغان قربانی تجاوز شد.پدر این دختربچه پنج ساله او را در حالی پیدا کرده که از محل بازیش ربوده شده و مورد تجاوز قرار گرفته بوده.فوزیه پنج ساله بیهوش بوده و اندامهای جنسیش خونریزی شدیدی داشته، به نحوی که پدر ابتدا فکر میکند دخترک مرده. ۳..شهر بی عاطفه در وبلاگ شراگیم:روایتی دیگر از اعدام دختر16 ساله نکایی.عاطفه ها زیادند. ۴.اگوستو پینوشه هم هفته پیش مرد.دوست دارم به مسئله مجازات نسل کشی بپردازم.اگر کسی نظر خاصی داره لطفآ یا ای-میل کنه یا تو کامنت دونی بنویسه. ۵.مقاله خانم پریسا کاکایی در زنستان:تجاوز زناشویی، از ریزترین و شایع ترین مسائل زنان، که خیلی هم کم بهش پرداخته شده.
1.گاهی ترجیح میدم اخبار رو نخونم...بعضی خبرها خیلی تکان دهنده هستن.مرخصی ارش سیگارچی تمدید شد.مرخصی استعلاجی...چرا؟ یک توده بدخیم زبان. 2.بزرگداشت خانم پروین پایدار،یکی از تئوریسین های بزرگ جنبش زنان ایران؛ توسط مرکز فرهنگی زنان. 3.می بینید اینترنت به چه روزی افتاده؟سرعت ها افتضاحن...و امان از فیلترینگ. ویرانگری اساس نبرد است ای لاله های میهن من
این پست موضوعش کمی متفاوته.میخوام در مورد مسئله ای صحبت کنم که به عنوان یک زن،ماهی یک هفته باهاش مواجهم.بله پریود عزیز! پ.ن.:این پست ممکنه برای اقایون خیلی قابل درک نباشه.ممکنه بعضیا معذب بشن یا به نظرشون اینکه دختری از عادت ماهانه اش راحت صحبت کنه بی شرمی باشه.
۱.بیانیه سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه هم اکنون بیش از پنجاه نفر از همکاران شما به دلیل دفاع از حقوق قانونی عمومی کارگری، مدت هشت ماه است که به صورت ناحق و غیرقانونی معلق از کار شده اند و بدون دریافت هرگونه دستمزد و حقوق در شرایط بسیار بد اقتصادی و در حالی که دفترچه های بیمه خود و خانواده هایشان مدت هاست اعتبار ندارد. همچنان در جهت دفاع از حقوق قانونی صنفی و عمومی کارگران پایمردی و استقامت می کنند. همکاران گرامی لذا خواهشمندیم کمک های مالی خود را به صورت مستقیم با دریافت قبض رسید معتبر سندیکا و یا به شماره حساب ۷٣۲۲٨۰ بانک ملی ایران شعبه تهران نو کد ۱٣۴ (قابل واریز در همه شعبات بانک ملی) به نام های آقایان مددی، رضوی و غلامی پرداخت نمائید. باز هم یاد آوری می نمائیم: کمک های مالی به یاران سندیکائی یعنی دفاع از حق و حقوق خود و خانواده هاست. در پایان به عرض می رسانیم: در آستانه ی مهر مهربانی ها را افزون کنیم ۳.شرق هم که به خاطر این کاریکاتور توقیف شد! پ.ن.۱:به خاطر اینکه به بازتاب لینک دادم عذر میخوام.اخه همه ی خبرگزاریها فیلترن! پ.ن.۲:این پست شرح نداره...اما یادمون نره اول مهر،همیشه یه مداد نو هم خوشحالمون میکرد. یادمون باشه بچه ها مظلوم ترین قربانی های هر پدیده اجتماعی هستن... یادمون نره که هفته دیگه اول مهره.
از ادمهای تازه به دوران رسیده باید جدی پرهیز کرد،مخصوصآدر روابط شخصی.این ادمها شخصیتشون در ارزشهای بورژوازی که برای خودشون هم تازگی داره تعریف میشه.مدل ماشین و گوشیشون رو مرتب عوض میکنن،درحالیکه نمیدونن چه چی رو باید از کجا خرید. . پ.ن. بی ربط: كمپين «يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيضآميز» يكشنبه 5 شهريور با برگزاري نشست «تاثير قوانين بر زندگي زنان» آغاز به كار مي كند.البته از طریق اس ام اس دوستان خبر شدیم که نشست امروز طبق معمول مجوز قانونی نگرفته.
چند روز پیش سری زدم به سایت امداد ایدز ایران...جالبه.من با هرجور اطلاع رسانی در این مورد به شدت موافقم! خب حالا در نظر بگیرید تو کشوری که ما که افرادی طبیعی هستیم،برای انسانی ترین خواسته هامون(مثلآ ورود به استادیوم یا برگزاری مراسم روز زن) با شدیدترین برخوردها مواجه میشم،کسانی که برحسب ساختار فیزیولوژیک یا روانی خاص نیازمند نقشی غیر از انچه جامعه براشون تعریف کرده هستن،چقدر موقعیت دشواری دارن. این حالت (مخصوصآ در مورد ترنس سکسوئل ها) تمام زندگی یک ادم رو تحت الشعاع قرار میده.همه و،حتی خونواده فرد بهش به چشم یه علف هرز نگاه میکنن.در مدرسه،خیابون و سایر محیط های شلوغ مورد تحقیر و ازار قرار میگیرن.طرد میشن.و در انزوا قرار میگیرن.به عبارات زشتی فکر کنید که در موردشون به کار میره...
کودکانی را می بینم با صورتهایی که ترکش پاره پاره شان کرده.نمی دانم نگاه کرختشان به دوربین است که این چنین اشفته ام کرده یا بهت زدگی پیرزنی که از روی خرابه ها ردش می کنند،خرابه هایی که مدفن زندگیش است.مدفن عشقش.
ما گلها را دوست داریم هر گلی که می پسندد " تجمع در اعتراض به قوانین زن ستیز." **جام جهانی هم امروز اغاز می شود،و درهای استادیوم بر ما،به عنوان نیمی از جامعه ،همچنان بسته است! ***اگر به ازادی بیان اعتقاد دارید،در حمایت از مانا نیستانی این نامه را امضا کنید! ****باز هم خشونت علیه کودکان...به کثیف ترین شکل ممکن.این بار در سوئد...نمیدا نم در ایران ماهی چند مورد خشونت اعلام نشده داریم؟فکرش را که میکنم پشتم می لرزد!
دکتر اشوری،دکتر عراقی،دکتر ساعی،دکتر درودیان و دکتر ازمایش...خاطرات دانشکده همیشه برام همراه بوده با نام این اساتید. توی چشمهای دکتر اشوری همیشه هزار تا حرف بود....چه قدر محکم و متین بود.میگفت شما بچه های دانشگاه تهران برید سراغ وکالت و قضاوت.شما باهوش هستید وخیلی میتونید موثر باشید...در کل چهار سال دانشجویی این اساتید همه فرزندان دیروز دانشکده و پدران امروز ان هستند.خوشحالم که از محضرشون استفاده کردم،ونمیدونم با چه استدلالی خواسته اند بازنشسته شون کنن...اما میدونم که افتاب پشت ابر نمیمونه. پ.ن.۱: علی خاطره گفت و من نوشتم.اینجابخونید. پ.ن.۲:داداش گلم پیشنهاد کرد بیشتر بنویسم و اتفاقات روزمره رو هم منعکس کنم.این چیزیه که مدتی بود خودم هم بهش فکر میکردم...
عکس:پسران جوان در حالیکه لباس شخصی برتن دارند در جشن صلح در جنوب سودان سلاح هایی را که در کودکی به عنوان سرباز به دست می گرفتند،رها میکنند. یک دختر پانزده ساله که از "ارتش الهی" اوگاندا گریخته است:"میخواهم پیامی به شما بدهم.لطفا تمام سعیتان را بکنید تا مردم جهان بفهمند ما در چه شرایطی به سر برده ایم تا بچه های دیگر مجبور به تحمل چنین خشونتی نباشند." با سلاحهای امروزی که سبک هستند و کاربری آسانی دارند،کودکان بدون نیاز به تعلیماتی که سابقآضروری بود وارد ارتش میشوند.در ۸۵ کشور جهان بیش از نیم میلیون کودک زیر ۱۸ سالوارد نیروهای مسلح دولتی،ارتشها،نیروهای مسلح غیردولتی(بومی)،و سایر گروههای مسلح میشوند و همواره بیش از سیصدهزار نفر از این کودکان فعالانه به عنوان سربازان نیروهای دولتی یا غیر دولتی در جنگها شرکت دارند. آنها گاه ربوده میشوند و گاه از طریق سربازگیری وارد ارتشها میشوند.بسیاری از کودکان سرباز که گاه حتی کمتر از ده سال سن دارندبه نحو مستقیم یا غیر مستقیم در اعمال خشونت بار غیر انسانی علیه خانواده یا گروه جمعیتی که به آن تعلق دارند شرکت داشته اند. این بچه ها هم از نظر روانی و هم از نظر جسمانی در معرض آسیبهای وحشتناک و برگشت ناپذیری هستند.نکته مهمتر این است که آنها به آسانی در انجام اعمال وحشیانه ای که حتی قادر به درکشان نیستند مهارت پیدا میکنند و به خاطر ان تشویق میشوند. بسیاری از دختران سرباز علاوه بر شرکت در جنگ،مورد سوئ استفاده جنسی نیز قرار میگیرند. منبع:عفو بین الملل برگردان:نرگس
امسال، سالی است که زنان در آن حق "نه گفتن"دارند. نه به تبعیض، نه به خشونت، نه به...
به دستی که شلاق مرگه به اعدام بارون بگو نه به رسمی که سرزندگی نیست نه بگو نه به قانون،رسما نه بگو نه
همه مان از ایدز می ترسیم، بیشترمان از افراد مبتلا به ایدز هم می ترسیم،و طبق معمول یک انگ میزنیم به پیشانیشان که:حتما یک کرمی داشته... ........................... HIV/AIDS چگونه منتقل می شود؟ 1) آمیزش جنسی محافظت نشده ( بدون كاندوم ) با شخص HIV+ آمیزش مهبلی (وازینال)یا مقعدی (آنال) بهتر است بدانیم: * ** *** ****
!Access Denied بر یونانیان اشک مریز بریونانیت اشک مریز بر یونانیت اشک مریز، ____________________________________________________________ پ.ن.۱:این روزها تلویزیون فیلمهای زمان انقلاب را هم زیاد نشان میدهد،جوانهایی که حالا پدر و مادرهای ما هستند...وقتی میبینمشان دلم میگیرد...چه پرشورند...چندتا از اینهایی که میبینم در همان درگیریها کشته شدند؟چند تاشان رفتند جنگ و شهید شدند،یا یک عمر زخم جنگ را بر جسم دارند... چند تاشان در درگیریهای بعدی یا در اعدامهای دسته جمعی از بین رفتند؟
|
Aboutآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 Links
زیتون
عکسهایی از 13 آبان 88،تهران |