|
دیشب Revolutionary Road را دیدم. دوستش داشتم.
با دریافت کردن چند کامنت بی نام و نشان لازم دیدم چند نکته کوچک را یادآوری کنم. پیشاپیش از دوستان عزیزم که در این چهار سال و اندی با پستی و بلندیهای رگبار همراه بوده اند و با انتقادهای از سر لطفشان کمکم کرده اند ممنونم. 1- اینجا هیچ کامنتی بدون آدرس ایمیل و/یا url معتبر تأیید نمی شود.
دیروز کتاب The Inhabited Woman را که عنوان فارسیش "لاوینیا" بود تمام کردم. کتاب،روایت عصیان و عشق است در دوران سیاه دیکتاتوری. زن جوانی که بر سر دوراهی سرنوشت سازی قرار گرفته: ادامه زندگی در قالب دختر نازپرورده ای که سرش را در برف ناز و نعمت کرده و درد مردمش را نمی بیند، یا مبارزه در کنار مردم، و برای مردم... "لاوینیا" وارث آزادیخواهی و استعمار ستیزی هم وطنان پیشینش است، سرخپوستهایی که مقابل غارت اسپانیایی ها ایستادند؛ حتی به بهای جانشان... اما فراموش نکنید: قلبی که عاشق است هرگز نمی میرد! پ.ن.2: نویسنده کتاب هم اندازه اثرش جالب است. خانم جیوکوندا بلی.
یکی از ویژگی های من این است که بیشتر دوستانم زمان پریودشان را نسبت به مال من حساب می کنند. یعنی به نوعی شروع سیکل ماهانه من مبداء تاریخ است.
تلفنی با یک دوست قدیمی حرف می زنم. دوستم بین حرفهایش می گوید که تصمیم دارد قبل از سی سالگی ازدواج کند و بچه دار شود. تعجب می کنم، می پرسم: خیلی زود نیست؟ می گوید که نمی خواهد اختلاف سنش با بچه هاش زیاد باشد و... خدا را چه دیدید، شاید هم نی نی لطف کرد و با بی برنامگی مادر جانش کنار آمد!
کودن نیست، اما چیزیش که احتمالاً اسمش هوش طبقاتی است می لنگد. شانزده ساله است، هیکل پر و صورت کودکانه ی خندانی دارد. نامزد دارد. عقد کرده اند یعنی، اما برادرهای دختره یک لحظه هم تنهاشان نمی گذارند. دختره سبزه است و شبیه ترانه علیدوستی شاید، قیافه بانمکی که مهیای بدبختی است. بچه است او هم، و با پسره که حرف می زند نیشش الکی باز می شود. دست خودش نبوده. زن خبرش کرده که بیا بابام کارت دارد، به هوای کمک به پیرمرد رفته و افتاده تو هچل. هرچه می گویم "دخول" در کار نبوده و"زنا" محقق نشده و پسرک "محصن" نیست قاضی زیربار نمی رود، قاضی دادگاهی که بیشتر شبیه قهوه خانه ده است. پسرک هم کمکم نمی کند. برادرهای دختره گفته اند تو اعتراف کن، ما گذشت می کنیم. خبر ندارند جرم "منافی عفت" است و تشت که از بام بیافتد... می خواهند دارش بزنند.نمی دانم از کی به خاطر "زنا" دار می زنند. توی مسافرخانه ده ... گوشه ی تخت لختی می نشینم، مامان با احتیاط پلاکارد روی تخت را نشانم می دهد، اسم مردی که چند لحظه قبل جسدش را از روی تخت برده اند. جسد گردن شکسته ای که از دار پایین کشیده اند. روی تخت دیگر هم یک پلاکارد هست. دختره با برادرهاش بر می گردد خانه. دختره منم حالا، که هلهله برادرهام را می شنوم و بغض لالم کرده. تبریک می گویند به هم و به من، که چه خوب شد نرفتم سر زندگی با این نامرد... جسد پسره را آورده اند پایین، و نرگس که از تختهای مسافرخانه پرهیز می کند از مادر پسره می پرسد : بهش آب دادند؟
من یک دوست جدید پیدا کردم! اسمش گیلی گیلی است. وارد آشپزخانه که شدم یکهو دیدمش. کوچولو بود، حتی کوچکتر از انگشت کوچک دستم؛ و رنگش چیزی بین سفید و سبز. بله، یک نی نی مارمولک بامزه دوان دوان رفت زیر کابینت. و به این ترتیب من یک همخانه دوست داشتنی دارم.
کم کم جمع و جور کردن خرده ریزها دارد تمام می شود.تقریباً تمام کارهام را مامان و بابا کردند، من بیشتر گیج خوردم دور خودم. شب اول خانه شکلاتی حس اول مهر را داشت، یک نا امنی توأم با شوق و هیجان. و دلم نمی خواست تنها باشم، که مونا فهمید و پیشم ماند...و برای بار هزارم لذت داشتن دوستهای به این با معرفتی دوید توی دلم.
آخر هفته سفرکی می رویم، با یک جمع جدید که امیدوارم خوش سفر باشند...هرچند یک روزه است.
پ.ن.: دیدی بعضی اوقات آدم چقدر از دیدن اولین لکه های ماهانه خوشحال می شود؟ الان اینجوریهام.
دارم خانه ام را عوض می کنم، بعد از چهار سال. از این خانه خاطرات زیادی دارم، تلخ و شیرین، با آدمهای جور وا جور. اما وقت رفتنم است، روحم با یکجا ماندن خو ندارد. گاهی از خودم می ترسم. از اینکه اینقدر راحت دل می کتم، از مکانها، اشیا، آدمها...اما به خودم می گویم این طور بهتر است: کم پیش می آید چیزی واقعاً ارزش دل بستن داشته باشد. خانه جدیدم را خیلی دوست دارم: خیلی خوشگل است و خیلی کوچولو، مثل خانه شکلاتی هنسل و گرتل. از همه مهمتر اینکه فقط و فقط مال خودم است. حسابی کار سرم ریخته، و سرماخوردگیم هم شده قوز بالا قوز. اما خوشحالم از این تغییر... سلام خانه شکلاتی!
نزدیک به سه ماه از انتخابات گذشته.سه ماه ناآرام. سه ماه پر از خون و گلوله و باتوم، و پر از دروغ. یاد داستان جالبی می افتم که در کودکی خواندم: یک مار شکمویی بود که یک روز خزان خزان راه افتاد توی جنگل.همینطور که می رفت هر حیوانی را سر راهش می دید می خورد؛ تا اینکه هیچ حیوانی در جنگل باقی نماند. کمی که گذشت مار شکمو حسابی گرسنه شد و هر چه اطرافش را نگاه کرد هیچ خوراکی ندید، جز دم خودش. خلاصه از دمش شروع کرد و همین طور خورد و خورد تا رسید به کله.
دو شب است خواب بد می بینم. کابوس چیزهایی که در بیداری فکر می کنم فراموششان کرده ام...و پاسخی نیست جز خستگی روز بعد.و یک سر در گمی که انگار بی پایان است...
گاهی کاملاً بی دلیل آدم یک تنهایی خاصی حس می کند. یک جایی ته دلت می خواهد کسی را داشته باشی برای اینکه سرت را روی شانه اش بگذاری و برای یک لحظه هم شده چیزهای بد دنیا را فراموش کنی.
یک وقتهایی چیزی حسابی شادت می کند، و دلت می خواهد زنگ بزنی به کسی که دوستش داری و شادیت را با یک جیغ کشدار زیر بهش منتقل کنی. دلت می خواهد کسی باشد که با یک جمله ی عادی آرامت کند. یک وقتهایی کاملاً الکی، دلت می خواهد وقتی خودت را خوشگل کرده ای درخشش چشمهایش را ببینی. دلت می خواهد باشد...شاید فقط برای نفس کشیدن. پ.ن.: یک چیزی را شاید ندانید...دستها هم گاهی دلتنگ می شوند!
نوشتن برای تو،آن هم وقتی یکهو این قدر دور شده ای سخت است. حسی دارم که اسم ندارد...شاید بیشتر از همه به دلتنگی نزدیک باشد. برایت خوشحالم، تو برای اینجا حیف بودی: تو برای اینجا زیادی. یاد روزهای گرم میدان شوش می افتم، دوتایی با صد تا بچه پر انرژی و تشنه ی محبت. یاد صبر بی حدت. یادت می آید جلسه های کمیته حقوقی را؟ هنوز هر وقت یادم می افتد میمیرم از خنده...مجله قضاوت که باران دخلش را آورد و پشتی صندلی تو...
2. مامان چند دقیقه قبل به بهانه ی نان خریدن (و در واقع برای سرک کشیدن) بیرون رفت، به خیابانمان که شلوغ است و پر از جیغ و داد و گاردی های موتور سوار و... همسایه ها همه به بهانه ی گل آب دادن و ماشین شستن در خانه ها را باز گذاشته اند که فراری ها نیافتند زیر دست این بی پدرها. یک پسر جوان از توی حیاط یکی از خانه ها مامان را صدا می کند و ازش می خواهد تا سر خیابان همراهیش کند که مأمورها شک نکنند،مامان هم نان به دست پسرک را همراهی می کند و منتظر می شود تا تاکسی بگیرد. 3. تصور کنید یک چیزی شبیه طالبی به اصرار بهتان تعارف کنند و بمانید توی رو در وایسی و بخورید و بعد از دو سه گاز در حالیکه هنوز طرف زل زده به دهنتان بفهمید این "چیز" خربزه بوده ؛ که بهش شدیداً حساسیت دارید. 4. پنجشنبه ظهر است، فرصت خوبی برای خرید خرت و پرتهایی که مدتی است تمام شده اند. می روم شهروند نزدیک خانه مان.همینطور که بین ردیفها می روم و چرخم را پر می کنم، زوجهای جوانی را می بینم که از سر کار آمده اند و با کلی وسواس خریدهای خانه شان را می کنند... در بحث های پیش پا افتاده شان مثلن در مورد یک شیشه سس کچاپ یا یک صابون، در کنار بطالت،نوعی از عشق را می بینم که برایم یادآور زندگی کوچکی است که زمانی قرار بود داشته باشم...
دیگر نه مومنیم نه کافر، نه سبز نه سفید و نه سرخ...دیگر کنار هم بودنمان دلیل نمی خواهد. هم صداییم، پیریم و جوانیم.انسانیم.
خیابانهای این روزها هر رنگ را یک جور تفسیر می کنند: دیگر بنفش مال گل بنفشه نیست و سبز هم کسی را یاد بهار نمی اندازد.
ساعت سه صبح است و من بعد از اینکه یک ساعت در تاریکی اشک ریختم و لبم را گاز گرفتم که صدایم مامان را نگران نکند به این نتیجه رسیده ام که نوشتن آرامم می کند.
مردی که می آید توی خوابم مهربان است.بغلم می کند، یک جور خوب آرامش بخشی؛ یک جوری که فقط توی خواب شدنی است. بهم گیر نمی دهد و ثبات شخصیت دارد. و باهاش خوش می گذرد.مثلن همین دیشب، رفتیم یک کاخ بزرگ ته یک خیابان پیچ در پیچ ، و برام از آن خودکار چوبی ها که سرش عروسک دارد ساخت.چند تا. پ.ن. دو هفته بعد:از وقتی اینو نوشتم دیگه نیومد. به قول پشت کامیونا بر چشم بد لعنت!:))
_
دلتنگی یعنی اینکه دور قنادی پوپک را خط بکشی که چشمت به کوچه ی عمه فرزانه اینها نیافتد. +
اگر مودبید،اتو کشیده هستید یا زمینه ی روانی لازم را در خود نمی بینید این پست را نخوانید:این متن کاملآ در مورد عضو تناسلیم است!
من با یک ترس بزرگم کنار آمدم.
بعضی جدایی ها را نمی شود باور کرد... عزیزترین عمه ی دنیا امشب در سردخانه بهشت زهرا تنهاست،بخشی از قلبم.
خورشید خانه ی پدری سرد شد... پ.ن.: دو هفته گذشته.امسال تلخ ترین عید زندگیم را گذراندم... ممنونم از تمام دوستانی که کنارم بودند.
چهار روز و نیم از سال 87 مونده. واییی...ذوق دارم. همیشه عید رو دوست داشتم. بوی سمنو، گلهای سنبل و سینره، لاله های قرمز و نارنجی...تخم مرغ رنگی... و عیدی!
نوستالژی مثل یک جور مرض افتاده به جانم.
میگن وقتی بهت تجاوز میشه، و میبینی کاری ازت بر نمیاد و چاره ای نداری؛ سکوت کن و لذت ببر. دیشب اینو عمیقآ درک کردم:))) البته با برنامه نود! تصور کنید سه تا پسر مهمونتون باشن ،دو تا پرسپولیسی و یه استقلالی که عاشق نود هم هستن. هم برنامه رو ببینن، هم تحلیلش کنن و هم با هم کل کل کنن. خلاصه من هم که تک افتاده بودم و دیدم چاره ای ندارم، با وجود اینکه که اطلاعات فوتبالیم از سال 98 به اینور اپدیت نشده(!)، نشستم باهاشون نود دیدم و کلی هم لذت بردم. پ.ن.1: اعتراف می کنم که در حدی جوگیر شدم که حتی تو مسابقه اس.ام.اسی نودم شرکت کردم: ))
"نی نی" من خیلی خواستنی است. یک پسر کوچولوی تپلو با لپهای اویزان و شکم قلنبه. سفید و بلوند است،مثل بچگی خودم. نگاه معصومی دارد و حرف "س" را توک زبانی ادا می کند.
صدای موزیک که می پیچد ارام شروع به چرخیدن می کنیم. زبری کتش را که با گونه ام لمس می کنم از یک حس خوب پر می شوم: امنیت.
چهار ساله بودم که خاله رفت. بعد از یکسال که فراری بود، و پیش ما زندگی می کرد؛ بالاخره با پاس خاله کوچکتر رفت.
راستش را بخواهی همیشه توی حمام فکرم باز میشود. الان هم زیر دوش که ایستاده بودم یکهو به دلم افتاد که برایت بنویسم. نمی دانم... اصلا فکر نکردم چه بنویسم. اما همان طور که جریان اب گرم از سر و صورتم سرازیر بود چند ماه گذشته عین تکه هایی بریده از یک فیلم سینمایی امد جلوی چشمم. و در تمام این لحظات یک چیز مشترک بود : تو. پ.ن: عزیییییزمی عزیزالدین! پ.ن.۲:موزیک متن: اهنگ "من با تو هستم" ابجیز. پ.ن.۳:ترک سیگار بعد از سیزده سال تصمیم واقعآ بزرگی است.همه کنارت هستیم.
امروز یک حس جدید در من متولد شد...
پ.ن: این روزها زود اشکم در میاید. اما اشک هم قشنگ است...
سرمای بدی خوردم و تب دارم و گلاب به رویتان... دو تا امپول زدم و یک گونی دارو دارم.حالا به اینها مقاله دارفور را که باید یکشنبه تحویل بدهم اضافه کنید. تازه پی.ام.اس.۱ هم هستم و مستعد پاچه گرفتن و گریه کردن.:)) روی هم رفته اخر هفته ی دل انگیزی خواهم داشت! ۱.سندرم پیش از قاعدگی!
درد من درد بسیاری زن هاست. من تنها نیستم. ما بسیاریم. و هرکدام به تنهایی غممان را بر دوش می کشیم. ما زخمی خشونت دنیایی هستیم که میدان جنگ گلادیاتورهاست. مردانمان. هر کداممان حرفهای نازده ای داریم و اشکهای نریخته. فریادهایی داریم که در هیاهوی شهر گم می شوند. ما بغض هایی داریم که تنها در بالش می ترکند. کسی درد من و ما را نمی بیند.نمی شنود...هیچ کس.
دیشب پسرک پشت چراغ قرمز نرگس می فروخت. گفتم: دیدی، زمستان شد! نگاه کردم...نبودی.
ناراحتیت را با تمام قلبم حس می کنم. عاشق مردی شدی که تمام وجودش تظاهر بود، تظاهر به عشق، به تعهد، به انسان بودن...
1.استادم میگه: تو استثنایی. من ندیدم کسی جرات داشته باشه تو دانشکده حرفایی رو که تو میزنی بزنه. اندازه چهار تا مرد جرئت داری... و من فکر می کنم که مگه چهار تا مرد کلآ چقدر جرات دارن؟! پ.ن.: استاد نمی دونه که بعضی شبا از سکوت و تاریکی مطلق خونه می ترسم و لوبلی رو محکم بغل می کنم تا خوابم ببره. 2. اقا کراواتیه میگه که روح خیلی قشنگی دارم و بهم حسودیش میشه. روح ادم چه جوری قشنگ میشه؟ اگه قشنگ نباشه زندگی راحت تره؟ پ.ن.:بله.هرکی یه چیزی میگه.اما من،دلم تنگ میشه...برای روزای افتابی شاید.
بعضی کَندن ها هست که درد دارد. مثل کَندن نوار موم از موهای کشاله ران. نرگسم،اما نمی دانم چرا در هیچ خاکی ریشه نمی دوانم ...
بزرگترین اقیانوس دنیا در شهر مونتری ایالت کالیفرنیا شروع می شود، یا شاید تمام می شود. بستگی دارد به اینکه ادم به چه زبانی حرف بزند...
نمی دونم کی هستی. مهم هم نیس، دلم گرفته و فقط می خوام بنویسم، بدون اینکه بدونم کی می خونه نوشته ام رو. حرف زدن سبکم می کنه، حتی وقتی نمی دونم تو کی هستی، و تو هم نمی دونی مشکلم چیه. شاید هر روز ببینی منو، ببینی که زیبا هستم، می خندم و انگار تو دنیای زشتی که تو تجربه اش می کنی زندگی نمی کنم. اما مگه چقدر جا داره دل ادم؟ منم دلم خیلی پره.باور کن. شاید اگه بچه پنج ساله ی درونم یه کم اروم می گرفت، یا شاید اگه این قدر احساساتی نبودم، خیلی سبک تر بودم. اما اگه این احساسات نباشه من هم نیستم. تو یک سال گذشته زندگی بهم خیلی سخت گرفته. گمونم می خواد بهم تحمیل کنه که نمیشه فقط با دل زندگی کرد. دنیا به ادمهایی مثل من ( و چه می دونم، شاید تو هم) عادت نداره. خشمگین می شه وقتی می بینه که اینقدر اتفاق عجیب غریب سر راهم میذاره و من باز هستم. و دلم باز هست. دلم یه عروسک سنگ صبور* می خواد؛که باهاش درد دل کنم و اخرش بهش بگم :عروسک سنگ صبور! حالا یا باید تو بترکی یا من... *کی میدونه...شاید تو هم خواهر بزرگه ای داشتی که وقتی کوچیک بودی برات قصه های عمو صمد رو می گفته.
دیروز چیز مهمی یادم امد. تو یادم اوردیش. اینکه چه بخش بزرگی از قلبم هستی...این که خوب بودنت برایم چه قدر مهم است... همین قدر که بدانم سالم هستی و شاد، بزرگترین ارامش است. شاید لازم بود یک شبانه روز را در نگرانی اینکه اتفاقی برایت افتاده باشد بگذرانم؛ تا یادم بیاید چقدر عزیزی.
1.حاتمی کیا ریده بود. یک ساعت توی صف ایستادیم که خزعبلاتی به عنوان "دعوت"، "اثری متفاوت از ابراهیم حاتمی کیا" رو ببینیم. فیلم نامه در حد ابدوغ خیار بود. اگرچه بیشتر هنرپیشه ها خوب بودن، اما چفت و بست های روایت به حدی شل بود که فیلم رو در حد یک تفریح اخر هفته به همراه چیپس و پفک پایین میاورد. نگاه فیلم نامه نویس جالب بود: زن ها ناخواسته حامله می شدن و خر شوهر مربوطه رو می گرفتن که این چه کاری بود کردی؟!!! انگار خودشون چاهک مستراح بودن! این منفعل نشون دادن زن در سکس حالمو بهم می زنه. به علاوه حامله شدن در این فیلم مترادف بود با استفراغ های پی در پی و بیمارگونه.(به طوری که حتی جماعت چیپس خور هم اشتهاشون کور می شد.) کلآ پیام فیلم این بود که وقتی حساب کار از دستتون در میره و حامله می شید، فکر کورتاژ رو از سرتون بیرون کنین، خدا این سلول شکل گرفته در رحمتون رو به زندگی دعوت کرده،شما چی کاره باشید؟بذارین این فرشته معصوم به دنیا بیاد و ترکمون بزنه به کار و زندگیتون.گمونم اگه چندتا فیلم دیگه از این دست ساخته بشه ملت جو گیر بشن و طی چند سال با انفجار جمعیت روبه رو بشیم. 2.تابستون قشنگی داشتم. مهم تر از همه اینکه نصف تابستون رو با عشقم بودم. مگه بهتر از این هم میشه؟ تازه اولین بار بود که روز تولدم با هم بودیم، اون هم تو یه جای خیلی قشنگ، پر از نور و رنگ و لطافت.در این مدت خیلی بیشتر بهش نزدیک شدم، و خیلی ژرف تر دیدمش. 3.مدتیه در برابر وسوسه خرید مقاومت می کنم.این کار چند دلیل داره: یه عالمه لباس و لوازم ارایش استفاده نشده دارم،پس نیازی به چیزهای نو ندارم. با پولم می تونم کارای مفیدتری بکنم. وقتی این همه بچه تو کشورم هستن که حسرت یک لباس یا کفش نو رو دارن، انباشته کردن کمدها لذتی نداره. پ.ن.: در مورد کتاب و سی.دی. قضیه فرق داره.
من و توهستیم؛ کنار راه مارپیچ.سربالایی را که می بینم،تعجب می کنم که چه طور ردش کرده ایم. من و تو هستیم و مه، که صورتت را هم پوشانده؛ و اگر تماس گونه ام با پلوور سرمه ای نبود شک می کردم تو باشی. من و تو هستیم و مه، و سرمایی که حتی بازویت که دورم حلقه کرده ای هم جلوش را نمی گیرد. سرما هست اگر، و مه و...باز خوشحالم. مگر تا همین چند دقیقه پیش نگران این نبودیم که مسیر را درست نیامده باشیم؟
اینم از اسمای ما دوتا به خط هیروگلیف. :) احتمالآ در مصر باستان برای نوشتن هر لوح یکی دو سال وقت صرف می شده! پ.ن.:کی امتحان داره؟ دشمن!!!! کی درس می خونه؟ دشمن!!!!
تصور می کنم اگر قرار بود با هرکدوم از اطرافیانم تو یه کتاب بگنجم، اون کتاب چی بود: 1.با ارس: مرشد و مارگریتا (خودشون!)، غرور و تعصب(الیزابت و دارسی)، زن اینده (الب و فرشته اش) 2.با مامان:دفترچه ممنوع (مادر و دختره)، 3.با بابا: بار هستی( رابطه سابینا و پدر نقاشش) 4. با جیران:رامونا و بیزوس( خودشون!)، کمی باکره و کولی(دو تا خواهرا)
عجالتآ در سر شلوغی مطلق به سر می بریم. امروز از صبح کلاس داشتم، در عین حال خلای هم سایه نشتی داده بود به سقف مال ما و حالا بیا و ثابت کن که سقف چکه می کنه.صبح تا بعد از ظهر دانشکده و بعد هم دکتر رفتن با مامان که طفلکی این وسط کمرش گرفته و هی عین سوسک وارونه در حالت بلا تکلیف بین دراز کش و نشسته قرار می گیره. خلاصه از 9 صبح تا نه شب بیرون و یه اتفاق جالب که براتون تعریف می کنم. با مامان از رادیولوژی در اومدیم که دیدیم یه توده خار خاری افتاده کنار پیاده رو... حالا حدس می زنید چی بود؟ ... جوجه تیغی! با گوشای گرد و پوزه ی تیز و خییییییلی خوشگل. حیوونی کوچولو بود و ترسیده بود. خلاصه مامان رفت دکتر منم موندم که یه وقت کسی حق حیات جوجه تیغیه رو سلب نکنه.یه اقا با پسر کوچولوش، یه راننده مسن و یه پسر جوون(نگهبان ساختمون پزشکان) هم بودن. بچه هه: بابا ببریمش خونه باباهه: نه بابا جون، به دردی نمی خوره. راننده: مریضم هس، انگار مردنیه. من: اخیییییی:( پسره یه فیتیله سیگار شوت کرد سمتش. من: نکنید اقا، گناه داره. پسره حرکتو تکرار کرد. من:نکنید! پسره رفت. باباهه و بچه هه دقیق خارپشته رو بر انداز می کنن. باباهه: ببین خدا چه چیزایی می افرینه بابا جون. بچه هه خوب نگاه می کنه . خارپشت کوچولو هول کرده حسابی. راننده: ما یه دفعه کنار رودخونه یه سوسمار دیدیم. من: فکر می کنید اگه زنگ بزنم اتش نشانی بیان ببرنش؟ باباهه: نمی دونم والا. راننده: سوسمار و مار و اینا رو می برن. اون دفعه لب رودخونه جاجرود یه سوسمار بود از اینجا تا اینجا (یک متر و اندی). اتش نشانا می ترسیدن بگیرنش. اما اینو ... باباهه:این بیاد وسط کوچه ماشین لهش می کنه. من منقلب میدوم به سمت مطب؛ چون طبق معمول موبایلمو جا گذاشتم؛از موبایل مامان زنگ می زنم به اتش نشانی.شماره من و ادرس جوجه تیغی رو می خوان.بر می گردم پایین با ترس از اینکه بچه خارپشت رفته باشه. باد شدید شده .خوشبختانه حیوونک سر جاشه.هر کی رد می شه یه دور قربون صدقه اش میره؛ اما کسی وای نمیسه. بچه هه:چی میخوره؟ باباهه رو به راننده:اینا چی میخورن؟ راننده :نمیدونم گوشتخوارن یا ...فک کنم گیاه. من:بله گیاه و دونه و ... باباهه:مریضه. من:زنگ زدم اتش نشانی بیاد ببردش. راننده میره.پسر نگهبان میاد. با یه برگ کاهو.خوشحالم که رابطه اش با حیوون اصلاح شده.بهش لبخند میزنم. موبایل مامان که دستمه زنگ میخوره.اتش نشانا تو محدوده ما هستن، دارن یه میمونو می گیرن.زود میان. بچه خارپشت به کاهو تمایلی نداره.بیشتر دوست داره قوز کنه و یه دونه ی نادیدنی رو بجوه. باد این ور اونورش می کنه، سعی می کنم با کنار پاهام نگهش دارم. ماشین گنده و اژیر دار اتش نشانی میاد. دو اقا پیاده می شن و با دستکش و در کمال محبت جوجه خارپشتو که حالا گلوله شده می برن. بهترین کاری که به ذهنم می رسید براش انجام دادم. امیدوارم خوشبخت شه. پ.ن.: مثلآ مامانمو برده بودم دکتر:) پ.ن.2: لازم به ذکر نیست که چون موبایلم جا مونده بود و موبایل مامان هم دوربین نداره عکسی از حیوونک ندارم.اما عین همین نقاشیه بود. نرگس
1. همسرسخنگوي دولت: زن وزير به چه درد مي خورد؟ ایول فاطی...ایول! خوشم میاد حرف دل ما رو می زنی. این زن منا برن وزیر وکیل شن که چی؟ بابا زن بشین تو خونه کهنه ات رو بشور.بری کار کنی که چی؟ با مرد نامحرم مراوده کنی؟ پس کی خونه رو اداره کنه؟ کی کون بچه بشوره؟ مخصوصن که تو این دوره زمونه همه مردا سه چهار تا شغل با هم دارن؛ وظیفه ی تو تو خونه سنگین تره. اصلن تعجب میکنم حالا که یکی مث این فاطی پیدا شده که خیر تو رو میخواد تو چرا پشت پا به بختت می زنی؟ نه نه...اومدی و راه نیای! استادیون؟ فوتبال؟ لنگ و پاچه مرد نامحرم؟ نکنه می خوای بشینی قاطی این اراذل تشویق هم بکنی؟ نه نه.ببین تو اساسن افرینشت یه جوریه که از ورزش بی نیازی. نبینم دیگه از این حرفای فمینیسمی بزنی. نه. این فمینیسما همه شون خرابن.اینا خودشون شوهر پیدا نکردن، میخوان راه خیر تو رو هم ببندن. اینا میخوان همه زنا خراب شن و همه مردا زن ذلیل. نعوذ با... 2. هشتاد نفر از فرمانده معزول نيروی انتظامی به خاطر باجگيري و ارتشا، شكايت كردهاند چرا اینا وقتی میخوان گند بزنن به یکی از همه طرف خرابش می کنن؟ این مردک هر گهی که میخواد باشه؛ این هشتاد نفر تا حالا کجا بودن؟ از این فرهنگ لاش خوری که اینا رواج می دن بدم میاد. چرا وقتی فرمانده بود کسی صداش در نیومد؟ پ.ن. بی ربط: از دو تا از اهنگای سنتوری خوشم میاد... رفیق من،سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام.. هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم...لا لای لای (از جماعت روشنفکر به خاطر سلیقه ی خالتورم عذر میخوامJ ) نرگس
دوری یکی از سخت ترین تجربه های من است.انگار یک وزنه سنگین به قلبم بسته اند، که کاری نمی توانم بکنمش؛ جز تحمل. یک ازمایش است؛ تحمل زندگی بدون حضور فیزیکی کسی که دوستش داری.اینکه بتوانی همه جا بدون او باشی و خودت را سرحال نشان دهی.و اینک چقدر خوشی ها بدون او کوچکند.خنده هام بودنش را کم دارند. نبودن او یک واقعیت تلخ و گریز ناپذیر است که فعلآ باید باهاش بسازم. اما دوری؛ یک لیاقتی هم می خواهد. نگه داشتن عشق و پروراندنش، اعتماد و گذشتی که می خواهد، در شرایط ما کار هر کسی نیست. از این بابت به خودمان و عشقمان افتخار می کنم. نرگس
می خواهم
به شما پیشنهاد کنم خودخواه باشید. به این مفهوم که خودتان باشید. در
مسیحیت گفته می شود همسایه خود را دوست بدارید. در بسیاری از مکاتب فلسفی غیر
مذهبی هم ترویج دوست داشتن همسایه و اطرافیان زیاد به چشم می خورد. از گذشته
ی بسیار دور تا به امروز مغز ابنای بشر با این دست پندها و این قبیل صادرات اندرز
عجین بوده است. تمامی
جنگ ها و کشتار ها هم نه در کره مریخ بلکه در همین زمینی که صبح
تا شب دوست داشتن همسایه تبلیغ شده است رخ داده است. به نظر
من تمامی فجایع ذکر شده در تاریخ بشر دقیقا به دلیل همین راهنمایی های اخلاقی رخ
داده است. چرا
که بنیانگذاران جوامع همگان را به دوست داشتن همسایه شان ترغیب کرده اند ولی
هیچگاه به آن ها تعلیم نداده اند که خود را دوست داشته باشند. کسی که
خود را دوست ندارد، چگونه می تواند دیگران را دوست داشته باشد؟ گویی جامعه
از افرادی ساخته شده است که همدیگر را دوست می دارند ولی از دوست داشتن چیزی نمی
فهمند. جامعه
از انسان های خودخواه اجتناب می کند چرا که ترجیح می دهد آنها به همسایه دوستی قلابی
خود افتخار کنند. فکر می
کنم اگر خودخواه باشیم خواهیم توانست برای اولین بار مزه ی یک زندگی انسانی را بچشیم.
1.پشت سر هم چند اس.ام.اس. گرفته ام که ای ملت گوگل اسم خلیج فارس راعوضی زده خلیج عربی و بروید به فلان ادرس پتیشن امضا کنید. 2.عزیزم، یک بار همین جا نوشتی که بودن تلفن خودش جای شکر دارد. که صدای همدیگر را می شنویم. خودم هم بارها در دلم از سیستم های مخابراتی قدردانی کرده ام. نرگس
|
Aboutآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 Links
زیتون
عکسهایی از 13 آبان 88،تهران |