تبليغاتX
رگبار
نوشته های ما از زندگی

Daisypath Next Aniversary Ticker

                       

 

من و توهستیم؛ کنار راه مارمارپیچ.سربالایی را که می بینم،تعجب می کنم که چه طور ردش کرده ایم.

من و تو هستیم و مه، که صورتت را هم پوشانده؛ و اگر تماس گونه ام با پلوور سرمه ای نبود شک می کردم تو باشی.

من و تو هستیم و مه، و سرمایی که حتی بازویت که دورم حلقه کرده ای هم جلوش را نمی گیرد.

سرما هست اگر، و مه و...باز خوشحالم. مگر تا همین چند دقیقه پیش نگران این نبودیم که مسیر را درست نیامده باشیم؟

 

نرگس


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 2:19  توسط نرگس و ارس  | 

  اینم از اسمای ما دوتا به خط هیروگلیف. :)

 احتمالآ در مصر باستان برای نوشتن هر لوح یکی دو سال وقت صرف می شده!

 

پ.ن.:کی امتحان داره؟       دشمن!!!!

        کی درس می خونه؟  دشمن!!!!

 


+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 17:58  توسط نرگس و ارس  | 

                             

 

تصور می کنم اگر قرار بود با هرکدوم از اطرافیانم تو یه کتاب بگنجم، اون کتاب چی بود:

 

1.با ارس: مرشد و مارگریتا (خودشون!)، غرور و تعصب(الیزابت و دارسی)، زن اینده (الب و فرشته اش)

 

2.با مامان:دفترچه ممنوع (مادر و دختره)،

 

3.با بابا: بار هستی( رابطه سابینا و پدر نقاشش)

 

4. با جیران:رامونا و بیزوس( خودشون!)، کمی باکره و کولی(دو تا خواهرا)

 


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:28  توسط نرگس و ارس  | 

عجالتآ در سر شلوغی مطلق به سر می بریم.

امروز از صبح کلاس داشتم، در عین حال خلای هم سایه نشتی داده بود به سقف مال ما و حالا بیا و ثابت کن که سقف چکه می کنه.صبح تا بعد از ظهر دانشکده و بعد هم دکتر رفتن با مامان که طفلکی این وسط کمرش گرفته و هی عین سوسک وارونه در حالت بلا تکلیف بین دراز کش و نشسته قرار می گیره.

خلاصه از 9 صبح تا نه شب بیرون و یه اتفاق جالب که براتون تعریف می کنم.

 

با مامان از رادیولوژی در اومدیم که دیدیم یه توده خار خاری افتاده کنار پیاده رو...

حالا حدس می زنید چی بود؟ ...

جوجه تیغی! با گوشای گرد و پوزه ی تیز و خییییییلی خوشگل. حیوونی کوچولو بود و ترسیده بود. خلاصه مامان رفت دکتر منم موندم که یه وقت کسی حق حیات جوجه تیغیه رو سلب نکنه.یه اقا با پسر کوچولوش، یه راننده مسن و یه پسر جوون(نگهبان ساختمون پزشکان) هم بودن.

 

بچه هه: بابا ببریمش خونه

باباهه: نه بابا جون، به دردی نمی خوره.

راننده: مریضم هس، انگار مردنیه.

من: اخیییییی:(

پسره یه فیتیله سیگار شوت کرد سمتش.

من: نکنید اقا، گناه داره.

پسره حرکتو تکرار کرد.

من:نکنید!

پسره رفت.

باباهه و بچه هه دقیق خارپشته رو بر انداز می کنن.

باباهه: ببین خدا چه چیزایی می افرینه بابا جون.

بچه هه خوب نگاه می کنه . خارپشت کوچولو هول کرده حسابی.

راننده: ما یه دفعه کنار رودخونه یه سوسمار دیدیم.

من: فکر می کنید اگه زنگ بزنم اتش نشانی بیان ببرنش؟

باباهه: نمی دونم والا.

راننده: سوسمار و مار و اینا رو می برن. اون دفعه لب رودخونه جاجرود یه سوسمار بود از اینجا تا اینجا (یک متر و اندی). اتش نشانا می ترسیدن بگیرنش. اما اینو ...

باباهه:این بیاد وسط کوچه ماشین لهش می کنه.

من منقلب میدوم به سمت مطب؛ چون طبق معمول موبایلمو جا گذاشتم؛از موبایل مامان زنگ می زنم به اتش نشانی.شماره من و ادرس جوجه تیغی رو می خوان.بر می گردم پایین با ترس از اینکه بچه خارپشت رفته باشه.

باد شدید شده .خوشبختانه حیوونک سر جاشه.هر کی رد می شه یه دور قربون صدقه اش میره؛ اما کسی وای نمیسه.

بچه هه:چی میخوره؟

باباهه رو به راننده:اینا چی میخورن؟

راننده :نمیدونم گوشتخوارن یا ...فک کنم گیاه.

من:بله گیاه و دونه و ...

باباهه:مریضه.

من:زنگ زدم اتش نشانی بیاد ببردش.

راننده میره.پسر نگهبان میاد. با یه برگ کاهو.خوشحالم که رابطه اش با حیوون اصلاح شده.بهش لبخند میزنم.

موبایل مامان که دستمه زنگ میخوره.اتش نشانا تو محدوده ما هستن، دارن یه میمونو می گیرن.زود میان.

بچه خارپشت به کاهو تمایلی نداره.بیشتر دوست داره قوز کنه و یه دونه ی نادیدنی رو بجوه.

باد این ور اونورش می کنه، سعی می کنم با کنار پاهام نگهش دارم. ماشین گنده و اژیر دار اتش نشانی میاد.

دو اقا پیاده می شن و با دستکش و در کمال محبت جوجه خارپشتو که حالا گلوله شده می برن.

بهترین کاری که به ذهنم می رسید براش انجام دادم.

امیدوارم خوشبخت شه.

 

پ.ن.: مثلآ مامانمو برده بودم دکتر:)

پ.ن.2: لازم به ذکر نیست که چون موبایلم جا مونده بود و موبایل مامان هم دوربین نداره عکسی از حیوونک ندارم.اما عین همین نقاشیه بود.

 

نرگس


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:41  توسط نرگس و ارس  | 
آزار جنسی جنبه های متفاوتی را از به کار بردن الفاظ زشت و تحریک کننده، تعقیب کردن و نگاه کردن تا لمس کردن و دست درازی فیزیکی شامل می شود. در بسیاری کشورها تمامی این رفتارها قابلیت پیگرد قانونی دارد.

جدا از پیگرد قانونی دو تاکتیک بسیار ساده برای مقابله با آزار جنسی وجود دارد که می تواند به زنان و مردان کمک کند و جلوی آسیب های جسمی و ذهنی را بگیرد.

1-متوقف کردن :
به محض روبرویی با کسی که قصد آزار رساندن چه کلامی چه فیزیکی دارد وی را متوقف کنید و او را متوجه این موضوع کنید که رفتارش به شما آزار می رساند.
مثال 1- شما را با الفاظ نامناسب صدا می زنند (محل کار یا محل تحصیل)
*** پاسخ : اسم من ... است. چیزی دیگری نیست.
مثال 2- شما را لمس می کنند، شما را تعقیب می کنند
*** پاسخ : متوقف کردن فرد بدون مسامحه و در صورت نیاز کمک خواستن از دیگران و حتی پلیس.
مثال 3- قصد ورود به منزل شما را دارند
*** پاسخ : موارد ذکر شده در مثال 2 با تاکید بر این نکته که هیچ گاه نباید وی را به منزل راه داد. پشت در ماندن مزاحم چه برای خود وی و چه برای پلیس، موید محتوای آزاردهنده حضورش است.

2-تبدیل کردن موضوع از حالت فردی به یک مساله گروهی :
بیشترین آسیب روانی آزار به جنبه فردی و مخفی بودن آن بر می گردد. با در میان گذاشتن با دیگران، دوستان نزدیک و کسانی که طرفیت حمایت از شما را دارند موضوع را گروهی کنید.


نکته 1 – فرد آزاردهنده با استدلالات ذهنی خود محتوای آزاردهنده ی رفتار خویش را کمرنگ می کند و احساس گناه در وی کم می شود. برخورد بی مسامحه با وی این فضا را خواهد شکست و در بسیاری موارد آزار در همین نقطه متوقف می شود.
نکته 2 – ignorance یا کم اهمیت دادن به آزار جنسی به دو دلیل سازنده نیست : یک - فرد آزار دهنده متوجه محتوای آزاردهنده رفتار خود نمی شود و امکان بروز مجدد آزار وجود دارد، دو - فرد آزاردیده به صورت ناخودآگاه از احساس قربانی بودن رنج می برد و فشارهای روانی زیادی بر وی وارد می شود.

ارس

برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به : Tactics against sexual harassment: the role of backfire
http://www.uow.edu.au/arts/sts/bmartin/pubs/06jiws.html

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:22  توسط نرگس و ارس  | 

1. همسرسخنگوي دولت: زن وزير به چه درد مي خورد؟

ایول فاطی...ایول!

خوشم میاد حرف دل ما رو می زنی. این زن منا برن وزیر وکیل شن که چی؟ بابا زن بشین تو خونه کهنه ات رو بشور.بری کار کنی که چی؟ با مرد نامحرم مراوده کنی؟ پس کی خونه رو اداره کنه؟ کی کون بچه بشوره؟ مخصوصن که تو این دوره زمونه همه مردا سه چهار تا شغل با هم دارن؛ وظیفه ی تو تو خونه سنگین تره. اصلن تعجب میکنم حالا که یکی مث این فاطی پیدا شده که خیر تو رو میخواد تو چرا پشت پا به بختت می زنی؟

نه نه...اومدی و راه نیای! استادیون؟ فوتبال؟ لنگ و پاچه مرد نامحرم؟

نکنه می خوای بشینی قاطی این اراذل تشویق هم بکنی؟ نه نه.ببین تو اساسن افرینشت یه جوریه که از ورزش بی نیازی. نبینم دیگه از این حرفای فمینیسمی بزنی. نه. این فمینیسما همه شون خرابن.اینا خودشون شوهر پیدا نکردن، میخوان راه خیر تو رو هم ببندن. اینا میخوان همه زنا خراب شن و همه مردا زن ذلیل. نعوذ با...

 

2. هشتاد نفر از فرمانده معزول نيروی انتظامی به خاطر باج‌گيري و ارتشا، شكايت كرده‌اند

چرا اینا وقتی میخوان گند بزنن به یکی از همه طرف خرابش می کنن؟ این مردک هر گهی که میخواد باشه؛ این هشتاد نفر تا حالا کجا بودن؟

از این فرهنگ لاش خوری که اینا رواج می دن بدم میاد. چرا وقتی فرمانده بود کسی صداش در نیومد؟

 

پ.ن. بی ربط: از دو تا از اهنگای سنتوری خوشم میاد...

رفیق من،سنگ صبور غم هام      به دیدنم بیا که خیلی تنهام..

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم   چه دنیای رو به زوالی دارم...لا لای لای

(از جماعت روشنفکر به خاطر سلیقه ی خالتورم عذر میخوامJ )

 

نرگس


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:8  توسط نرگس و ارس  | 

                                    

 

دوری یکی از سخت ترین تجربه های من است.انگار یک وزنه سنگین به قلبم بسته اند، که کاری نمی توانم بکنمش؛ جز تحمل.

یک ازمایش است؛ تحمل زندگی بدون حضور فیزیکی کسی که دوستش داری.اینکه بتوانی همه جا بدون او باشی و خودت را سرحال نشان دهی.و اینک چقدر خوشی ها بدون او کوچکند.خنده هام بودنش را کم دارند.

نبودن او یک واقعیت تلخ و گریز ناپذیر است که فعلآ باید باهاش بسازم.

اما دوری؛ یک لیاقتی هم می خواهد. نگه داشتن عشق و پروراندنش، اعتماد و گذشتی که می خواهد، در شرایط ما کار هر کسی نیست. از این بابت به خودمان و عشقمان افتخار می کنم.

 

نرگس


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:38  توسط نرگس و ارس 


می خواهم به شما پیشنهاد کنم خودخواه باشید. به این مفهوم که خودتان باشید.

در مسیحیت گفته می شود همسایه خود را دوست بدارید. در بسیاری از مکاتب فلسفی غیر مذهبی هم ترویج دوست داشتن همسایه و اطرافیان زیاد به چشم می خورد.

از گذشته ی بسیار دور تا به امروز مغز ابنای بشر با این دست پندها و این قبیل صادرات اندرز عجین بوده است.

تمامی جنگ ها و کشتار ها هم نه در کره مریخ بلکه در همین زمینی که صبح تا شب دوست داشتن همسایه تبلیغ شده است رخ داده است.

به نظر من تمامی فجایع ذکر شده در تاریخ بشر دقیقا به دلیل همین راهنمایی های اخلاقی رخ داده است.

چرا که بنیانگذاران جوامع همگان را به دوست داشتن همسایه شان ترغیب کرده اند ولی هیچگاه به آن ها تعلیم نداده اند که خود را دوست داشته باشند.

کسی که خود را دوست ندارد، چگونه می تواند دیگران را دوست داشته باشد؟

گویی جامعه از افرادی ساخته شده است که همدیگر را دوست می دارند ولی از دوست داشتن چیزی نمی فهمند.

جامعه از انسان های خودخواه اجتناب می کند چرا که ترجیح می دهد آنها به همسایه دوستی قلابی خود افتخار کنند.

فکر می کنم اگر خودخواه باشیم خواهیم توانست برای اولین بار مزه ی یک زندگی انسانی را بچشیم.

 
ارس


+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:24  توسط نرگس و ارس  | 
1.پشت سر هم چند اس.ام.اس. گرفته ام که ای ملت گوگل اسم خلیج فارس راعوضی زده خلیج عربی و بروید به فلان ادرس پتیشن امضا کنید.
خلیج فارس را خیلی دوست دارم.گرما و رنگ های تندش را.و ماهی های خوشمزه اش را.اصلآ عاشق این هستم که هر تعطیلاتی که پیش می اید یک جوری خودم را برسانم به سواحل فیروزه ایش و پابرهنه روی شن ها راه بروم.ایران را هم دوست دارم.با روش اطلاع رسانی مسئله هم مشکلی ندارم. مشکلم با چیزی است که پشت این اس.ام.اس. های سریالی است. صدای مقام دولتی که با ازردگی از این "اهانت" سایت گوگل حرف می زند حالم را بد می کند. واقعآ دلم می خواهد ازش بپرسم:تو برای ایران چه کار کردی؟ مگر غیر این است که قیمت نفت به بالاترین حدش در این سالها رسیده و باز بیش از نود درصد از مردم ما زیر خط فقر هستند در مقیاس جهانیش؟ نفت ما مگر از همین خلیج فارس نمی اید؟ مگر نه اینکه نان و گوجه و کوفت و زهر مار گران شده؟
مردم خلیج فارس را خیلی دوست دارند. این را از این اس.ام.اس. های بی شمار می شود فهمید.
اما نمی دانم خلیج فارس هم انها را دوست دارد...؟

2.عزیزم، یک بار همین جا  نوشتی که بودن تلفن خودش جای شکر دارد. که صدای همدیگر را می شنویم. خودم هم بارها در دلم از سیستم های مخابراتی قدردانی کرده ام.
اما الان، که تازه کمی گذشته از صحبت تلفنی شبانه مان، دلم برایت تنگ شده.
از ان دلتنگی هایی که گراهام بل هم نمی تواند کاری برایش بکند.

نرگس


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:37  توسط نرگس و ارس  | 
روزی از روزها یه نرگسه بود که بالاخره بعد از عمری(!) تصمیم گرفت یه پست بنویسه.

1.اه...لعنت به باعث و بانی تحصیلات تکمیلی.ای خدا، چی میشه باز برف بیاد یکی دو هفته تعطیل شه؟
از اونجایی که یکی از اساتید ما حتی یه هفته بعد از عمل بای- پس اومد سر کلاس، دعای مریضی استاد اینجا کارگر نیست...
اقا اصلنش گور بابای اعتقادات. به انقلاب فرهنگی هم راضیم. ؛) فقط تعطیلیییییییییییییی!!!

پ.ن.: از بیست و سوم اسفند که بیکار شدم تو فکر نوشتن دو تا تحقیقی بودم که باید شنبه اینده تحویل بدم. اما از اونجایی که فاصله فکر و عمل معمولآ بسیاره، هنوز این تحقیق ها نوشته نشده.:)

2.با بیست و اندی سن هنوز دیدن یه صحنه هایی که خیلی هم در جامعه ما زیاده منقلبم می کنه. مثلآ پیرمردی که مجبوره برای پونصد تومن بارکشی کنه.
خواهر بزرگه قبلنا میگفت تو انگار تازه به دنیا اومدی. گمونم همینه؛ من هر روز یه بار به دنیا میام.

3.یه چند وقتی تو خونه تنهام، اما برام عجیبه که بر خلاف قبلنا، نه تنها اذیتم نمی کنه؛ بلکه حسابی دارم ازش لذت می برم.
کلی وقت دارم برای فیلم دیدن؛کتاب خوندن...و از همه مهمتر تمرکزی که پیدا کردم بهم کلی کمک می کنه در منیج کردن همه چیز.
با این البوم long road out of edenهم دارم عجیب عشق می کنم.

4. بالاخره بعد از سه سال  با این گوشی که به جونم بسته بود خدافظی کردم...
پدر شوهر جان برام یه گوشی خریده که ایننننقده خوشگله...کلی جای مطالعه داره.خلاصه دوسش دارم:)


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 15:13  توسط نرگس و ارس  | 



امسال بهار حال غریبی دارم

احساس می کنم همه چیز دوباره دارد متولد می شود

نه پارسال این حس را داشتم و نه پس پیارسال

نمی دانم محض رضای خدا کی در زندگی این حس را داشته ام.

شاید آخرین باری که این حس را داشتم سال آخر قبل از کنکور بود

سالی که فکر می کردم تا یک سال دیگر آدم می شوم، غافل از آنکه ... گلاب به رویتان.

بگذریم، ولی امسال حال غریبی دارم،

هزار بوسه بر دست و پای آلکساندر گراهام بل که تلفن را اختراع کرد و می توانم هنگام تحویل سال صدای نرگس را بشنوم...  دوری کشیده باشید می فهمید آدم چه اندازه بال بال می زند تا صدای محبوبش را هنگام تحویل سال بشنود.

وبلاگ دوست دیگری را خواندم، از نوشته های او هم بر می آمد که همه چیز انگار دارد پوست می اندازد.

خوشحالم که همه چیز و همه کس را در حال روییدن می بینم.

واقعا تنها پاسخی که می توان به یکنواختی و بی رنگی زندگی داد، بال و پر گرفتن و شکفتن در بهار است.

.دلی خرم و سالی سرشار از اراده و تلاش برای همه آرزو می کنم

ارس


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:43  توسط نرگس و ارس  | 
حالی دارم که نمی توانم اسمی روش بگذارم.
اشفتگی شاید.حتی کافه نشینی دو ساعته با بچه ها که بعد از بوقی می بینمشان، و پرسه زدن بی هدف تو کتابفروشی ها هم تسکینم نمی دهد.
اعجاز این بهار زودرس است لابد.

نرگس

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:50  توسط نرگس و ارس 
1. چند وقته خیلی نوشتنم نمیاد.هر روز کلی سوژه جالب از ذهنم میگذره که فکر میکنم خوبه بیام اینجا و ازشون بنویسم. یه مدت که امتحانها بود(که لعنت بر اجداد مبدع امتحان).بعد هم خود به خود نشد دیگه.
چند روز هم انزلی بودیم.همین امشب برگشتیم.وای که چقدر سخته تحمل اینکه سر هر وعده غذا، یا تو هر منظره قشنگ هر بار یکی از دور و وریها بگه جای ارس خالی...به روی خودت نیاری و لبخند بزنی،اما یه جایی توی سینه ات تیر بکشه و لباتو بهم فشار بدی که بغض نکنی.و هربار هم تو دلت هزاربار داد بزنی که تورو خدا بفهمید منو...تحمل این دوری ناخواسته به اندازه کافی سخت هست...

2.هرچی تلاش می کنم نسبت به بعضی چیزا نمی تونم بی تفاوت باشم.
شنیده بودم که یکی از اشناها که حدودآ بیست و هفت-هشت ساله است، با یه دختر هفده ساله نامزد شده.یادمه این رو در یک مهمونی شنیدم و خیلی جا خوردم.یه جورایی دلم می خواست برم خر پسره رو بگیرم بگم خجالت نمی کشی مرتیکه پدوفیل؟( که خوب مسلمآ چنین کاری نکردم!)
امشب شنیدم که ظاهرآ مهمونی هایی هم به افتخار این وصلت فرخنده ترتیب داده شده. واقعآ دلم میخواست بودم و با مادر این دخترک رو به رو می شدم.بهش می گفتم می فهمی داری چی کار می کنی؟ دختری رو که از اجتماع فقط مدرسه رو شناخته مسئول یه زندگی می کنی.دلم میخواست بهش بگم که راهروهای دادگاه خانواده پره از امثال دختر او، صدها دختر بسیار کم سن و سال  که مثل دختر تو بی عشق(یا حتی با عشق) ازدواج کردن و بعد از یکی دو سال،یا حتی کمتر،رسیدن به بن بست،تو جامعه ای که هنوز برای عوام زن مطلقه چیزی در حد طاعونه.
کاری به قوانین کوفتیمون ندارم.اصلآ چرا استناد کنم به قوانینی که قبولشون ندارم؟
کاش یه روزی همه مون یاد بگیریم به عنوان یک انسان در مقابل اتفاقات کوچکی از این دست که در زندگی روزمره پیش میاد سکوت نکنیم.
***
برخیز
برخیز با من
و بگذار با هم برویم
برای پیکار رویاروی
در تارهای عنکبوتی دشمن،
بر ضد نظامی که گرسنگی را تقسیم می کند،
بر ضد نگون بختی سازمان یافته.

3.مادر بزرگ مامان هر وقت چیزی پیدا نمی شده،می گفته شیطون روش دست گذاشته.مدتیه به این نتیجه رسیدم که شیطونه کلآ کار زندگی رو ول کرده و فول تایم مشغول دست گذاشتن رو وسایل خونواده  ماس؛ حالا رو همه چی، از پاس پورت و شناسنامه گرفته تا لنگه جوراب:)

نرگس


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:1  توسط نرگس و ارس  | 
1- در آسمان از يک ارتفاعی به بعد دیگر هیچ ابری نیست.

پس هروقت آسمان دلت ابری شد، با ابرها نجنگ، فقط اوج بگير.

 

2- فکر می‌کنم آدم احتياج دارد برای خودش بنويسد و نوشته‌هايش را برای خودش انبار کند.

آن‌وقت چند ماه بعد و شايد چند سال بعد که به سراغشان می‌رود می‌تواند گذر زمان را حس کند.

و می‌بيند که چگونه روزها را با سلام و صلوات به خاک سپرده است.

 

3- نمیدانم بشر به کدام جهت حرکت می ‌کند؟

در اين عرصه کوتاه زندگی بين دوعدم گذشته و آينده، اين همه تکاپوی ناشيانه برای چيست؟

حرص و آز،

شکم‌پروری و زرپرستی آدمی را خفه کرده‌است.

طبيعت را به لجن می‌کشند و دود محصولات چسکی‌ کارخانه هايشان همه را به خناق دچار کرده است.

با اين همه به ظاهر رشد و پيشرفت تکنولوژيک، هنوز خراميدن در طبيعت روح انسان را شاداب می‌کند. غلت زدن در طبيعت ثاقب و دويدن در تپه‌های شنگرفی و آرميدن در سايه درختان و گوش سپردن به نغمه ی عندليبان، جان آدمی را طراوت می‌بخشد. چرا که هزاران سال، اجدادمان در طبيعت زيسته‌اند.

بیخود نيست لختی‌ها می‌گويند بايستی به طبيعت بازگشت.

 4- شب وقتی کنار دریا با نرگس قدم می زدیم، موج های کف آلود ساحل به سنگ های موج شکن انزلی می خوردند. آب برایم مقدس است. سادگی و طراوت از آن بيرون می زند. دل آدم را صاف می کند، مانند وجود خودش شفاف و روان. و دریا سمبل بزرگی از این عظمت است. کاش می توانستم زمان را در آنجا متوقف کنم. کاش در کنار دریا و با صدای امواج، می توانستم تا ابد لغزش مويت را در باد ببینم.

ارس


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:56  توسط نرگس و ارس  | 

                                  

 

الان که اینو مینویسم درست سه هفته است که زندگی دوتایی من و ارس شروع شده. خیلی همه چیز جدیده. یه خونواده کوچولو که ما دو تاییم.

یه دنیای جدید که ما مرکزش هستیم.

یک "من" دو نفره

پیچیدن در هم و بیدار شدن کنار کسی که مفهوم زندگیه...

"اینک من و او دو پاره یک واقعیتیم."

                            

نرگس

 

---------------------------------------------------------------------------------

 

این روزها همه چیز شاید مانند روزهای قبل باشد. آسمان به همان رنگ ازلی، برف و باران و بوی نمور زمستان هم مشابه هر زمستان دیگری ست. تنها به هنگام سپیده دم وقتی چشم می گشایم آغوش گرم کسی را در کنار خود حس می کنم که سالها میانمان فاصله افتاده بود. به هنگام پیاده روی دست گرمش به گرد دستم حلقه می شود و لمس لطیف انگشتان او به من می گوید که این روزها مانند هر روز دیگری نیست.

این روزها...

این روزهایی که هرچند طولشان کوتاه بود لیکن پهنایشان اقیانوسی از احساس را درنوردید.

احساس می کنم که در تمامی این روزها مست بودم و گویی هر جنبش کوچکی آذین بخش وصال ساده و دلنشینمان بوده است.

می بینم که عشقمان واقعی ترین پدیده ممکن وجودمان بوده است، خالی از هر صفت و ارزش و رنگ و لعابی...

 

ارس

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:25  توسط نرگس و ارس  | 

نرگس


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:34  توسط نرگس و ارس  | 

لیلا جون  رگبار رو دعوت کرده به یه بازی وبلاگی.اوکی ..بر اساس ترتیب زمانی شروع میکنم:

اول:"کودکی نیکیتا"؛ نوشته الکسی تولستوی. تازه رفته بودم کلاس دوم دبستان، و اولین کتاب بلندی بود که خوندم.

دوم: کتاب "شیر و جادوگر"، اثر سی.اس.لوئیس. دبستانی بودم که یه سال خاله بهم این کتابو عیدی داد. اعتراف میکنم که هنوز هم وارد هر اتاق جدیدی که میشم یه امیدی تو دلم هست که ته کمد به جای دیواره ی چوبی همیشگی،شاخه های برف پوش کاج رو لمس کنم.

سوم: یکی از تاثیر گذارترین کتابهای زندگی من "والس خداحافظی" بود؛که در چهارده سالگی خوندمش، و دریچه ای شد به دنیای بزرگ کوندرا،که تا مدت ها باهاش و درونش زندگی کردم.

چهارم:"کوری" ساراماگو.که خیلی حسش کردم و میکنم.اجازه بدید" صد سال تنهایی" رو هم همین جا بنویسم.به دلایلی نامعلوم.
هر دو رو اولین بار حدود شونزده هفده سالگی خوندم.

پنجم: "زن اینده" ، از کریستین بوبن. هیچ وقت فکر نمی کردم کاراکتر یه کتاب میتونه این قدر شبیهم باشه. یه جورایی همه چیزش خودم بود...

+تمام کتابهایی که روزها و شبهای من بودن...نمیدونم چرا با اسم بردن اینا یه جورایی حس کردم دارم به بقیه شون خیانت میکنم.:)

نرگس


+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 0:17  توسط نرگس و ارس  | 
1.جمعه شب به روال هر هفته خونه ارس اینا بودم. حدود یازده زدم بیرون، که به کلاس صبحم برسم.
راه که افتادم دیدم بنزین ماشین کمه، و با توجه به اینکه مسیردانشکده تا خونه هیچ جوره شوخی بردار نیست، تصمیم گرفتم بنزین بزنم.
ملت همیشه در صحنه هم که همه مثل خودم وقت شناس، ساعت دوازده جمعه شب یادشون افتاده بود باکها خالیه. خلاصه نیم ساعتی گذشت و نوبت رسید به دو تا ماشین جلوی من.نفهمیدم چی شد که یکی این گفت و یکی اون،یهو پریدن به زدن همدیگه.
 جالب بود که هیچکس هم نمی رفت جداشون کنه.منم از اون جایی که کلآ دیدن دعوا کردن ادمها، مخصوصآ دو تا ادم جا افتاده و ظاهرآ محترم برام سخته؛بی خیال این شدم که شلوارم کوتاهه ،چکمه ام پاشنه بلنده و قیافه ام جینگیلی مستون . رفتم جلو و خلاصه من این یکی رو اروم کردم و کارگر پمپ بنزین هم اون یکی رو به زور نشوند تو ماشین.
گفتم اقا اروم باش، این جای پدرته، بگذر. بیچاره با یه استیصالی برگشت گفت: اخه زن و بچه تو ماشینه، هی میگه مادر ... .حالا من خنده ام گرفته بود از اینکه این انگار حواسش نیست که منم زنم (شایدم بچه!:ِ) )
چیزی که برام جالب بود، این بود که راننده های بقیه ماشین ها تا چند لحظه قبل از این جریان در اثر فوران هورمون های مردانه داشتن پمپ بنزین رو منفجر می کردن؛ اما هیچ کدوم از این "مرد" ها جرات نداشتن برن جلو و این دو تا ادم خسته و بیچاره رو از هم جدا کنن. یعنی فقط تا جایی "مرد" هستن که براشون زحمتی نداره.

پ.ن.: ایران از هر نظر پیشرفت نکنه، گداهاش خیلی اپ تو دیت هستن. یارو با یه پیت اومده میگه خانوم بچه ها موندن تو ماشین، دو لیتر بدی کارمون راه میافته. 

2. یه اقای سال بالایی ماچیست داریم که یه پونزده بیست سالی از ما بزرگتره.اسمش رو گذاشتیم "خوشبو".
این اقا اوایل خودشو با یه شیشه عطر تی رز(که میدونید عطر ب س ی ج ی هاست)، شستشو می داد و بعد میومد سرکلاس. تا میومد همه دماغا رو می گرفتیم و پنجره رو باز می کردیم. اما این قدر غلیظ بود عطره که لامصب جم نمی خورد.و تا ساعت ها تو تک تک سلول های مغز ادم میموند.
اخرش  یکی دو هفته پیش یکی از بچه ها بعد از کلاس رفت خیلی محترمانه بهش تذکر داد که الرژی داره و این بو اذیتش می کنه. "خوشبو" هم مرام گذاشت و از اون به بعد یه عطری میزنه با بوی خیار. دلم میخواد ازش بپرسم اینا رو از کجا میخره. واقعآ پیدا کردن عطرهایی به این بد بویی شاهکاره.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:21  توسط نرگس و ارس  | 
1.صبح توی دانشکده شنیدم حکم قطعی دلارام شده دو سال و چهار ماه...نمی دونم چی بگم.
 تو این جور موارد چی باید گفت؟...

 در سرزمین ما
پرندگان همه خیسند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم

2.خواهر بزرگه رفت. ده روز پیش.
همه هی میپرسن که چه حسی دارم؛ معلومه.وقتی یه ادمی که از وقتی چشم باز کردی کنارت بوده یهو دور شه ازت، دلت تنگ میشه دیگه؟!

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 20:14  توسط نرگس و ارس  | 
برای آنها که در زندگی کمتر ماجراجو بوده اند خواندن این چند خط لطفی ندارد
آنها که به سایه ای امن از زندگی دل خوش کرده اند و فکر کرده اند گل کاشته اند، یا اینکه دلشان می خواهد مانند بیل گیتس آدم موفقی شوند، و جرات سینه چاک دادن و تاسیدن در تگرگ تیز خورشید را ندارند میتوانند کمافی السابق سلوک ملکوتی خود را از سر گیرند و از خواندن این چند خط صرف نظر کنند. باشد که عروج کنند.
اگر هم می خوانند زحمت اندیشیدن به آن را به خود ندهند و سعی کنند نشنیده بگیرند.

ناگهان تصمیم گرفتم بنویسم. بیشتر از آنکه در نوشتن نوعی ارزش بیابم در ننوشتن نوعی کابوس می بینم. خب خلاصه کنم می شود : می نویسم چون قدرت ننوشتن ندارم.

چه طور می شود آدم مجنون کسی شود؟
پدیده ی قابل تعریفی نیست. مثل یک شعر است. هر چه سبک و چهارچوب برایش در نظر گرفته شود کشک است. شعر می تواند شعر باشد بدون سبک بدون چهارچوب. از اثراتی که می آفریند می توان به شعر بودنش پی برد.
مجنون شدن را هم تنها از روی اثراتش و جوانب اش می توان توصیف کرد.

مثلا
وقتی دلتنگش می شوم مثل گرگ زوزه می کشم. هر چه وحشیانه تر واقعی تر.
مجنون بودن کمی وحشی گری نیز دارد.
چهار فصل ویوالدی توسط ارکستر سمفونی برلین در رادیو آغاز می شود. بدنم یخ می زند. چشم هایم می بیند و نمی بیند. از این عالم خارج. تمنایش را می کنم. چیزی جز تصویری که از لبخند بر لبانش در ذهن دارم روبرویم نیست... در نفخ صور هم بدمند چیزی نمی شنوم.
آن نگاه پرسش گر با آن ابروهای کشیده و باریک که احساسش را برایم هویدا می کرد.
خم نگاه و لرزش نرم لبانش که پر از عشق بود.
کاش می توانستم گونه هایش را لمس کنم.
کاش می توانستم نگاه پر اضطراب و نگرانش را در آغوشم بفشارم.
کاش می توانستم بگویم که نمی توانم حتی ذره ای غصه اش را تاب آورم.

ارس


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 20:2  توسط نرگس و ارس  | 

برای من امروز مهمترین روز دنیاست.
حتی مهم تر از تمام روزهای ملی و تمام عید ها و جشنهای دنیا.
امروز تولد عشقمه.

     
   تولدت مبارک رودخونه ی من!


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:39  توسط نرگس و ارس  | 
امروز عصر رفته بودیم خونه مادرجون،خوشبختانه محله شون نسبت به جاهای دیگه تو دهسال اخیر کمتر تغییر کرده.
 صدای شرشر اب توی جوب،بوی اشنای نونهای پوپک،...همه اش میبردم به سیزده چهارده سال پیش.
روزهایی که با امیر و بهار و یاسی میرفتیم تا ته ته پول تو جیبی هامون رو ادامس لاویز و از اون ابنباتای فیز که کف می کرد می خریدیم.عکسهای لاویز رو جمع میکردیم؛ و اگه تکراری داشتیم با هم عوض می کردیم.
یاد نیمه شبایی می افتم که به جای خوابیدن به هله هوله خوردن و خندیدن تا مرز دل درد می گذشت.
یاد خرید اجیل شب عید می افتم، با عمه و مادرجون، دقیقه نود می رفتیم تواضع، که نمیدونم چرا تا نصفه شب باز بود...
مهم نیست اگه الان همه چی عوض شده. بچگیمون خیلی خوش می گذشت.همین کافیه.

نرگس


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:22  توسط نرگس و ارس  | 

این پست را در وبلاگ مان، وبلاگ من و نرگس، می نویسم و حقیقتا چه چیزی به از احساس نوشتن، در میان گذاشتن، شریک شدن و بودن در فضایی مشترک با عشقم، رفیقم، نرگسم.

سه شنبه ها برای من و نرگس، روز بحث خارج از فضای یومیه است. روزی که سعی می کنیم، شفاف به تمامی سوال ها و دغدغه های همدیگر گوش دهیم. این سه شنبه نتوانستیم با همدیگر صحبت کنیم، برای همین من در این پست کمی در مورد آن می نویسم.

من و نرگس مدت زیادی هست که همدیگر را می شناسیم. در این مدت پستی و بلندی های متعددی را در کنار هم یا گاها دور از هم گذرانده ایم. هر کدام مان زندگی ای سرشار از درد و شادی داشته ایم. شادی هایی که برای یک عمر لبخند و زخم هایی که برای یک عمر افسوس کفایت می کنند. امروز با فکر آن که هر چه زودتر در کنار هم باشیم سر می کنیم و چیزی هم نمانده است که دوری و انتظار به سر برسد.

امروز که این دوران دوری واپسین روزهای خود را سپری می کند، مجدد نگاهی به عقب انداختم و راه پر پیچ و خمی که تا این لحظه سپری شده است را دیدم. از دیدن آن حیرت کردم و به وجود هر دو مان افتخار کردم. چرا که ماندن، نفس کشیدن، و امید داشتن، امروزه روز، جزو معجزات است. شاید اگر قرار باشد پیامبر دیگری نازل شود، این بار، معجزه اش کاشتن تخم دلخوشی و امید در دل انسان ها خواهد بود.

امید، باور، کلماتی که چون نقل و نبات در دهان همگان می چرخند. ولی فی الواقع چه کسی امیدوار است؟ چه کسی بافت های تنگ و تار جبر را با شریان های امید زندگی می بخشد؟ کلاه خود را قاضی کنید، می بینید زیاد نیستند، امیدواران...

یا نومید به گردش زمین به دور خویش خو گرفته اند و سازگاری و تولید مثل تنها ملاک زنده بودنشان است، و یا خود به بخشی از تاریک بدل می شوند.

امیدوار بودن گاها هم تراز خیال بافی تلقی می شود و امیدوار موجودی ایده آلیست به معنای عام کلمه.

من و نرگس، اما، با تمام ناملایماتی که احاطه مان کرده است؛ با وجود جامعه ای که سیر قهقرایی را طی می کند و در آن بی حرمتی، مهرورزی نام گرفته است؛ با وجود دوری که عذابی دردناک است؛ همدیگر را دوست داشته ایم و امیدوار به فردایی نزدیک در کنار هم زیسته ایم. دل گرمی از این بیش تر وجود ندارد.

این پست را برای سپاس از نرگس و خودم می نویسم؛ برای سپاس از زنده و امیدوار بودنمان می نویسم؛ برای تمام آن هایی می نویسم که امیدوارند؛

این پست را هم چنین برای آن ها که شاید امیدشان رو به کم رنگی می نهد می نویسم تا برایشان جمله ی چه گوارا را تکرار کنم : "واقع بین باشید، غیر ممکن ها را بخواهید!"


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:46  توسط نرگس و ارس  | 
1.دیشب عروسی دلارام و پیام بود.
هر دو تاشون خیلی گل و دوست داشتنی هستن.براشون خیلی خوشحالم،چون زندگی کردن کنار کسی که ادم عاشقشه خیلی قشنگه.
بیتا هم که تو دلش نی نی داره و خانوم نینی هه(؟) کم کم داره اون تو خودی نشون میده.:*
جای خیلی ها حسابیییی خالی بود.برای البته بیشتر از همه جای این اقاهه که عشقمه.
حالا بشنوید از اخر شب، ما با همه خداحافظی کردیم وکلی ماچ و بوسه و تشکر.هنوز به وسط کوچه نرسیده بودیم که چراغ گردون اقا پلیسه رو دیدیم.
فکر کنم چون یه بخشی از مهمونی تو حیاط بود توجهشون جلب شده بود.بعد هم که نمیشه این اقایون محترم از میزبان یه مهمونی حق و حساب نگیرن.
خلاصه اینکه سریع چپیدیم تو خونه و خودمون رو جمع و جور کردیم.ماشین پلیس هم حدود 30،40 دقیقه پشت در وایساد وچون لازم بود دستی هم به سر و گوش بقیه مهمونی ها بکشه  رفت. این هم تجربه ای بود!

2.دوشنبه تصادفآ فهمیدم نتیجه کنکور اعلام شده(فکر میکردم یکی دوهفته بعد بدن نتایج رو) و خب وقتی دیدم دقیقآ رشته و دانشگاهی که میخواستم قبول شدم ذوق کردم؛ و خوشبختانه روزانه است،چون جدآ دلم نمی خواد یک قرون هم بی خودی بریزم تو جیب دولت فخیمه.

3.این اخر هفته یه اتفاق خیلی مهم و قشنگ هم افتاد، اون هم این بود که با خونواده عشقم اشنا شدم. وقتی پیششون بودم خیلی احساس سبکی میکردم،انگار خیلی  وقته که میشناسمشون.مامان و بابا هم چنین حسی داشتن.


+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 15:5  توسط نرگس و ارس  | 

امشب شب من و توئه..
با تو بودن قشنگترین تصمیم زندگیم بود.و از اون به بعد فقط عشق بود و ارامش...
دوستت دارم؛به خاطر عشقت،به خاطر اغوشت که امن ترين جاي دنياست،به خاطر تمام انتظارها،دوريها و در کنار هم بودنها.
ممنونم به خاطر بودنت.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:5  توسط نرگس و ارس 

1.دو سه روز پیش با مامان تو یه مرکز خرید شلوغ بودیم، که یه لاتی مزاحمم شد.
منم که ماشالا کم نمیارم. وقتی اومد جلوم یه لحظه پاش رو اورد بالا که نمیدونم چه غلطی کنه،منم نه گذاشتم نه ورداشتم،در حالی که با لبخند رو به رومو نگاه میکردم، تمام انرژیمو جمع کردم تو پام و چنان لگدی به کف پاش زدم که چار چنگولی افتاد، بعد هم از ترسش فوری فلنگو بست.
این جوری وقتی کسی مزاحمم میشه نه رفلکسی نشون دادم که اون تخلیه بشه(داد و هوار) و نه خودم احسلس بد توم باقی میمونه. بگم که قبلآ هم بارها با لگدهای جانانه تو ساق پای اقایون مزاحم انتقام گرفتم و بار اولم نیست.دیییی

2.شونزده ساله که بودم پسرکی که عاشقم بود می گفت :"الهامات درونیم بهم می گن من و تو تا سالها با همیم..."
لطفآ یکی به من بگه، چرا الهامات درونی اقایون همیشه غلط از اب در میاد؟

3.یکی از ارزوهام اینه که بدون این مانتو و روسری احمقانه رانندگی کنم. البته شده وقتی پشت رل هستم روسریم بیافته و بی هوا صد متری برم، اما اون حس پیچیدن باد توی موهامه که میخوام تجربه کنم.


+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 18:54  توسط نرگس و ارس  | 
مامی(00:00): بیست و چهار سال پیش همچین شبی...یه همچین شبی بود که تا صبح منتظرت بودیم.عزیز،کوچولو، تولدت مبارک!

بیتا م.(00:12):میدونی دوست یعنی چی؟
                   د: داشتن
                   --و:اونی که
                   س:ستایش کردنش
                   ت: تمومی نداره...حتی تا اخر عمر.
                   دوست من تولدت مبارک!

مونا(7:10): پاشو دختر ادم که روز تولدش اینقدر نمیخوابه.
 HAPPY BIRTHDAY!

خاله مژده(12:30):تولدت مبارک گبس خاله.بوسی!

فرزانه(14:13):ای نرگس مستانه
                     ای عاقل دیوانه
                    اری منم فرزانه
                    با موبایل بیگانه
                    خواهم کنمت تمجید
                    میلاد تو را تبریک
                    ای کاش تو را دیدن
                    یک بوسه تو را چیدن
                    خودمونی بگم:تولدت مبارک رفیق!:*

بهاره(14:19):سلام نرگس جون،تولدت مبارک عزیزم.ایشالا هوار و یک ساله بشی!  بوس بوس بوس

بیتا ط.(18:53):سلام نرگس جون،تولدت مبارک!امیدوارم به ارزوهات برسی. میبوسمت.

اذین(21:21):دخترییییی تفلدت مبارک!!:*

ایدا(22:12):سلام،هرچی میگیرم اشغالی.میخوام بگم تفلدت مبارک بابا!

سحر(20:31):با هف تا اسمون پر از گلهای یاس و میخک، با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک،
                  یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک،فقط میخواد بهت بگه تفلدت مبارک!
                  قا قا را قا قا     قی قا را قی قا!     
                       
افشین(21:10):هزار زورق تنهایی دل به ساحلت بسته اند...
                   چشم خیس موج دل به کنار ارامش تو بسته است...
                   بیا و ببین نیمه جانم
                   در التهاب چشم تو می رقصد و اب میشود...
                  هزار نرگس مست
                  هزار قاصدک رقصان
                  هزار زنبق صحرایی...
                  هزار هزار خوش الحان
                  هم صدا می گویند:
                  تولدت مبارک!

پویش(4:40): نثاران راهت از باغ بیداران
                 شقایق ها و عاشق ها...
                 چه غم کاین ارغوان تشنه را
                در روزگار خود نخواهی  دید...
               تولدت مبارک رفیق.
         

اینجوری بود که بیست و چهار ساله شدم.

پ.ن.1:مرسی از عشقم،و باباجی زندگیم و ابابا و مامان فری عزیز ، عمه فرزانه وخاله سیمین و خاله مژگان و ناهید و مهرگان و اناهیتا و سایر دست اندرکاران تلیفون.

پ.ن.2: و خیلی مرسی از جیران و دااااشم مزدک به خاطر تولد کوچولو و به یاد موندنی که برام گرفتن.


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:37  توسط نرگس و ارس  | 
دوست ندارم به چیزهای بد فکر کنم.
دوست ندارم فکر کنم به مردی که کفشهای پاره اش را در مترو به حداد عادل نشان داد.
دوست ندارم به این فکر کنم که این مرد میتوانسته پدر من باشد.
دوست ندارم به پسر بیست و پنج ساله ای فکر کنم که کنار یکی از پمپ بنزین های کرج خودسوزی کرد.
پسری که می توانست برادرم باشد.

افسوس!
        افتاب
مفهوم بی دریغ عدالت بود و
انان به عدل شیفته بودند و
اکنون
     با افتاب گونه یی
                        انان را
این گونه
         دل
           فریفته بودند!

ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
     قطره
     قطره
     قطره   
       بگریم
تا باورم کنند.

ای کاش می توانستم
                        _یک لحظه می توانستم ای کاش_
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بی شمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند.

ای کاش می توانستم!

پ.ن.چهارشنبه شب:علی اس.ام اس.داده که امیر یعقوبعلی رو امروز در حال جمع اوری امضا برای کمپین دستگیر کردن...

پ.ن.ظهر پنجشنبه(اس.ام.اس.بعدی علی):امیر ی. از کلانتری به دادگاه انقلاب معلم برده شد.قاضی دستورادامه بازداشت وی را برای ادامه بازجویی در روز شنبه صادر کرد و او را به کلانتری نیلوفر برگشت داد.

اس.ام.اس. سوم:هیچ اثر و اطلاعی از اسانلو نیست.دادگاه انقلاب اعلام کرده که حکمی برای بازداشت وی صادر نکرده.دادستان مرتضوی نیز گفته اطلاعی ندارد.گروه جنایی در اگاهی تهران پی گیر شده.سندیکا بنا بر شواهد احتمال می دهد که اسانلو یا در کلانتری نارمک است یا نزد اطلاعات در اوین...


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 13:40  توسط نرگس و ارس  | 

 می گوید: "باکره اورلئان"  
 و باکره را که می گوید نگاهش یک شکلی می شود؛ بین تمسخر و بازیگوشی.
هرچه باشد او یک مرد ایرانی است.
و شاید در این لحظه فکر می کند که ایا ژاندارک واقعآ باکره بود؟



+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 3:25  توسط نرگس و ارس  | 

۱.قراره سه شنبه ،چهارشنبه، و پنجشنبه اینده گروه" بدون مرز" در فرهنگسرای خواجوی کرمانی(دروازه غار) یه کمپین برگزار کنه در اعتراض به رفتار غیر انسانی با مهاجرین افغان؛ همراه با نمایشگاه عکس.
امیدوارم بتونیم با همین حرکت های کوچک ،کم کم نگرش رایج در جامعه ایران نسبت به افغان ها رو تغییر بدیم.


۲.گروه ادبی انجمن هستیا اندیش، مدتیه کارگاه تجربه های زنان رو برگزار میکنه، به این ترتیب که هربار یک موضوع محوری مطرح میشه، و هرکس تجربه و نگرش خودش رو نسبت به اون مسئله می نویسه. در واقع با صحبت کردن از تجربه ها و برداشتهای ذهنی ، مسائل جنبه تابو بودن رو از دست میدن، و خیلی راحت تر میشه اونها رو شناخت و باهاشون روبه رو شد.

۳.دلم یه کتاب خوب می خواد. دقیقآ نمی دونم چی. خوب دیگه! یه چیزی که روحمو شخم بزنه.(روشن بود نه؟)

۴.همه چیز خوبه. یک بار دیگه دخترک نشون داده که میشه امتحانی رو که بقیه یه سال براش جون میکنن راحت گرفت و با یه ماه درس خوندن شرش رو کند. باز همه یادشون افتاده که دخترک باهوشه.
اما این دخترک، از تمام موفقیت ها، از تمام خوب بودن ها و تبریکهای تمام نشدنی خسته است.
تنها چیزی که میخواد، فرو رفتن در اغوش توئه، و بلعیدن عطر اشنای بدنت.

تا دست تو را به دست ارم
از کدامین کوه می بایدم گذشت
                             تا بگذرم.
از کدامین صحرا
از کدامین دریا می بایدم گذشت
                            تا بگذرم.

روزی که این چنین به زیبایی اغازمی شود
از برای ان نیست که در حسرت تو بگذرد.

تو باد و شکوفه و میوه ای، ای همه ی فصول من!
بر من چنان چون سالی بگذر
تا جاودانه گی اغاز کنم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:1  توسط نرگس و ارس  | 
1. مکالمه دو تا خانم فروشنده:
- فلانی بچه دار شده؟
- اره، دو تام داره.
- اولی چیه؟
- پسر.
- (با ابروهای بالا رفته):شوهرش نیروش زیاده.

پ.ن.: این تحلیل بدیع بیولوژیک باعث شد ما از خنده منفجر بشیم. بعد هم تا یه مدت بررسی می کردیم ببینیم بر طبق این نظریه کی نیرومنده، کی نیست.:)

2.تلفن خط رو خط شده بود و با ناجوانمردی تمام،حدود سی ثانیه از یه مکالمه رو نیوشیدیم.

- (با یه لهجه عجیب) جولای یه امتحان دارم،میخوام به مامان بگم استخاره کنه،اگه خوب اومد از بهمن برم سر کلاسا. خیلی هم سخت میگیرن.اخه میدونی خواهر،اینجا باید از قبل اسایمن* کرد.
- توکل به خدا...راستی اقا محسنو تو خیابون دیدم.
- کیییییییی؟
- اقا محسن دیگه. گفت فلانی میخواس بره چرا یه زنگ هم نزد به ما.
- میگفتی اون با هیشششکی خدافظی نکرد.راستی  یه چلو کبابی ایرانی بهم گفته بیا کار کن، گفتم معجزه اس،
حالا باز میخوام به مامان بگم استخاره کنه ببینم چی میشه...

*گمونم منظورشassignment بود که اون هم اصولآ دادنیه نه... بگذریم.

پ.ن.:انصافآ ارزش نداشت بیشتر از این گوش بدم؛ وگرنه گور بابای اخلاق!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 21:44  توسط نرگس و ارس  | 

دو سه روزه یه جورایی هستم. شلپی شیرجه زدم تو هپروت.
احساس میکنم سالها زحمت کشیده ام تا یه قایق بسازم،قایق اماده شده و من نشستم توش و با جریان رود میرم جلو.
اخر رود نمی دونم کجاست.
فعلآ که سرخوشم.ببینم این جریان رود کجا می بـردم...

پ.ن.:لذت زندگی به همین پیش بینی ناپذیرهاست.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 2:0  توسط نرگس و ارس  | 
1.یووووهوووووو! هوا گرم می شود! منم که کشته و مرده ی هوای گرم. دارم برای تابستون لحظه شماری میکنم...لم دادن توی افتاب، بوییدن نسیم خنک دریا، و حرف زدن با بیتا، که شاید دوستی با او از معدود دوستیهایی باشه که زمان نتونسته توش خلل ایجاد کنه.فرقی نداره چه قدر از اخرین دیدارمون گذشته باشه؛من و بیتا همیشه حرف برای گفتن به هم داریم. این افتاب گرفتن های تابستونی کنار دریا،(اگرچه یه هفته ایه یا ده روزه)مجال خوبیه برای حرفهایی که چند ماهه تومون قلنبه شده ان،حرف هایی که از یازده سالگی شروع شدن،و امیدوارم حالا حالاها تموم نشن.

2. کاش کارگردان های محترمی که دخترهای خرطوم بریده ی پاچه ورمالیده ی چادری رو به عنوان نمونه ی شجاعت و درایت و محبوبیت به خرد ملت میدن، یه بار هم یه فیلم بسازن از یه دختر چادری که موهای دست و صورتش رو میزنه و هر روز دوش میگیره و چادرش رو هم میشوره ؛بلکه اینم الگو بشه.
بابا مومنین،النظافه من الایمان! به اون دینتون این تن لامصبو بزنید به اب. گرمه هوا! یه بار دوش گرفتن رو امتحان کنید...باور کنید می چسبه.خلاصه از من گفتن؛ ضرر نمی کنید.

3. دو سه روز پیش تصادفآ اخبار تلویزیون وطنی رو دیدم، یکی از خبرها،که گوینده هم با لحن داغی خوند،این بود که انیمیشن ضدایرانی پرسپولیس،که تمامش توهین به زنان ایرانه:O،در جشنواره کن جایزه گرفته.و این در حالی بوده که امسال هیچ فیلم ایرانی در جشنواره کن شرکت داده نشده.
اولا که توهین به زن ایرانی، اخرین برداشتیه که ادم میتونه از کتاب پرسپولیس داشته باشه.مثل اینه که یکی مثلآ  "بار هستی" رو بخونه و بگه موضوعش شناخت اناتومیه.:)
دوم اینکه اگه فیلمی از ایران نرفته به جشنواره کن، جدا از علت های فنی، حتمآ شایستگیش رو نداشته.
نکنه انتظار دارن "اخراجی ها" ی