تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

دیشب Revolutionary Road را دیدم. دوستش داشتم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت10:47توسط نرگس | |

با دریافت کردن چند کامنت بی نام و نشان لازم دیدم چند نکته کوچک را یادآوری کنم. پیشاپیش از دوستان عزیزم که در این چهار سال و اندی با پستی و بلندیهای رگبار همراه بوده اند و با انتقادهای از سر لطفشان کمکم کرده اند ممنونم.

1- اینجا هیچ کامنتی بدون آدرس ایمیل و/یا url معتبر تأیید نمی شود.

2- کامنتهای توهین آمیز ، مخصوصاً آنهایی که اساساً ارتباطی با مطالب وبلاگ ندارند تأیید نمی شوند.
خوب یادم است چندی بعد از جدایی، یکی از دوستان قدیمی همسر سابقم در نظرات رگبار هرآنچه به دهنش می آمد نثار من و اطرافیانم کرد.
البته من علت این حرکتها را متوجه نمی شوم، اما مطمئناً اجازه نخواهم داد هرکس از راه می رسد محیط رگبار را که دوست داشتنی ترین و دنج ترین گوشه زندگیم است ، کثیف کند.

3- اگر اینجا را خوانده باشد مرا می شناسید. با سانسور مخالفم، و این اصل را در نوشتن هم حفظ می کنم. در مورد بسیاری از مسائل بدنی و حسی ام حرف می زنم، و آنهایی که با این مقوله مشکل دارند خیلی راحت می توانند اینجا را نخوانند.
مثل قشقرقی که چند نفر از اطرافیان محترم در مورد این پست راه انداختند.
یکی از صمیمی ترین دوستانم اولین بار این پست رگبار را خواند،و کلی ازش حس مثبت گرفت.می بینید؟ بعضی ها از زخم خوردن تابوها نمی ترسند.


اینجا مال من است؛و"من"،زنی است که اگر دلش بگوید سنتها را می شکند تا "خود"ش باشد.

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت11:56توسط نرگس |

دیروز کتاب The Inhabited Woman را که عنوان فارسیش "لاوینیا" بود تمام کردم.

کتاب،روایت عصیان و عشق است در دوران سیاه دیکتاتوری.

 زن جوانی که بر سر دوراهی سرنوشت سازی قرار گرفته: ادامه زندگی در قالب دختر نازپرورده ای که سرش را در برف ناز و نعمت کرده و درد مردمش را نمی بیند، یا مبارزه در کنار مردم، و برای مردم...

"لاوینیا" وارث آزادیخواهی و استعمار ستیزی هم وطنان پیشینش است، سرخپوستهایی که مقابل غارت اسپانیایی ها ایستادند؛ حتی به بهای جانشان...

اما فراموش نکنید: قلبی که عاشق است هرگز نمی میرد!

پ.ن.: دلم نیمه ابری است، نمیدانم به خاطر همذات پنداری غلیظی بود که با لاوینیا حس کردم، یا فقط به خاطر فصل است و ... بگذریم. کتاب را از دست ندهید.

پ.ن.2: نویسنده کتاب هم اندازه اثرش جالب است. خانم جیوکوندا بلی.

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت15:9توسط نرگس | |

یکی از ویژگی های من این است که بیشتر دوستانم زمان پریودشان را نسبت به مال من حساب می کنند.

یعنی به نوعی شروع سیکل ماهانه من مبداء تاریخ است.

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت13:22توسط نرگس | |

تلفنی با یک دوست قدیمی حرف می زنم. دوستم بین حرفهایش می گوید که تصمیم دارد قبل از سی سالگی ازدواج کند و بچه دار شود. تعجب می کنم، می پرسم: خیلی زود نیست؟ می گوید که نمی خواهد اختلاف سنش با بچه هاش زیاد باشد و...

بعد از این صحبت می روم تو فکر: یعنی همه برای این مسائل برنامه ریزی دارند؟ این فکر کمی می ترساندم.
چرا من "برنامه ریزی" ندارم؟
می دانم که دوست دارم نی نی داشته باشم، اسم هم براشان پیدا کرده ام و گاهی حتی به اینکه چی تن نی نی بکنم یا چه چیزهایی یادش بدهم فکر می کنم. اما ... "برنامه ریزی" ندارم!

خوب که فکر می کنم می بینم تمام زندگیم کتره ای و بی برنامه جلو رفته ام. یک جور خوش خوشکی که اگر کسی از نزدیک نشناسدم باورش نمی شود. چندباری هم سعی کردم برنامه بریزم، اما نشد: یا اینقدر زیادی جدی بود که عملی نبود، یا کلاً وسطش یادم رفت که برنامه ریزی کرده ام. همیشه هم از این مدل زندگی کردن لذت برده ام...این بی برنامگی زندگیم را شلوغ پلوغ و شنگول کرده...
اما در مورد نی نی شاید فرق کند، چون آدم مستقلی است که ممکن است خیلی هم منظم باشد.
شاید هم "برنامه ریزی" بد چیزی نباشد، و باز شاید یک روزی بهش فکر کنم.

خدا را چه دیدید، شاید هم نی نی لطف کرد و با بی برنامگی مادر جانش کنار آمد!


+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت13:7توسط نرگس | |

کودن نیست، اما چیزیش که احتمالاً اسمش هوش طبقاتی است می لنگد. شانزده ساله است، هیکل پر و صورت کودکانه ی خندانی دارد.

نامزد دارد. عقد کرده اند یعنی، اما برادرهای دختره یک لحظه هم تنهاشان نمی گذارند. دختره سبزه است و شبیه ترانه علیدوستی شاید، قیافه بانمکی که مهیای بدبختی است. بچه است او هم، و با پسره که حرف می زند نیشش الکی باز می شود.

دست خودش نبوده. زن خبرش کرده که بیا بابام کارت دارد، به هوای کمک به پیرمرد رفته و افتاده تو هچل. هرچه می گویم "دخول" در کار نبوده و"زنا" محقق نشده و پسرک "محصن" نیست قاضی زیربار نمی رود، قاضی دادگاهی که بیشتر شبیه قهوه خانه ده است.

پسرک هم کمکم نمی کند. برادرهای دختره گفته اند تو اعتراف کن، ما گذشت می کنیم. خبر ندارند جرم "منافی عفت" است و تشت که از بام بیافتد...

می خواهند دارش بزنند.نمی دانم از کی به خاطر "زنا" دار می زنند. توی مسافرخانه ده ... گوشه ی تخت لختی می نشینم، مامان با احتیاط پلاکارد روی تخت را نشانم می دهد، اسم مردی که چند لحظه قبل جسدش را از روی تخت برده اند. جسد گردن شکسته ای که از دار پایین کشیده اند.

روی تخت دیگر هم یک پلاکارد هست.
پسرک با این حساب نفر سوم امروز است... چقدر در این ده  دار می زنند...

دختره با برادرهاش بر می گردد خانه. دختره منم حالا، که هلهله برادرهام را می شنوم و بغض لالم کرده. تبریک می گویند به هم و به من، که چه خوب شد نرفتم سر زندگی با این نامرد...

جسد پسره را آورده اند پایین، و نرگس که از تختهای مسافرخانه پرهیز می کند از مادر پسره می پرسد : بهش آب دادند؟
و مادره که سر کبود پسرش را بغل کرده گنگ نگاهش می کند. 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت12:0توسط نرگس | |

من یک دوست جدید پیدا کردم! اسمش گیلی گیلی است.

وارد آشپزخانه که شدم یکهو دیدمش. کوچولو بود، حتی کوچکتر از انگشت کوچک دستم؛ و رنگش چیزی بین سفید و سبز. بله، یک نی نی مارمولک بامزه دوان دوان رفت زیر کابینت.

و به این ترتیب من یک همخانه دوست داشتنی دارم.


پ.ن.: در خانه شکلاتی هر از چندگاهی یک پشه هست فقط، که آنهم محض سرگرمی  گیلی گیلی بد نیست. خلاصه خواستم بدانید نقداً همخانه دیگری ندارم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت10:27توسط نرگس | |

کم کم جمع و جور کردن خرده ریزها دارد تمام می شود.تقریباً تمام کارهام را مامان و بابا کردند، من بیشتر گیج خوردم دور خودم.

شب اول خانه شکلاتی حس اول مهر را داشت، یک نا امنی توأم با شوق و هیجان. و دلم نمی خواست تنها باشم، که مونا فهمید و پیشم ماند...و برای بار هزارم لذت داشتن دوستهای به این با معرفتی دوید توی دلم.

آخر هفته سفرکی می رویم، با یک جمع جدید که امیدوارم خوش سفر باشند...هرچند یک روزه است.


پ.ن.: دیدی بعضی اوقات آدم چقدر از دیدن اولین لکه های ماهانه خوشحال می شود؟ الان اینجوریهام.

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت14:7توسط نرگس | |

دارم خانه ام را عوض می کنم، بعد از چهار سال. از این خانه خاطرات زیادی دارم، تلخ و شیرین، با آدمهای جور وا جور. اما وقت رفتنم است، روحم با یکجا ماندن خو ندارد.

گاهی از خودم می ترسم. از اینکه اینقدر راحت دل می کتم، از مکانها، اشیا، آدمها...اما به خودم می گویم این طور بهتر است: کم پیش می آید چیزی واقعاً ارزش دل بستن داشته باشد.

خانه جدیدم را خیلی دوست دارم: خیلی خوشگل است و خیلی کوچولو، مثل خانه شکلاتی هنسل و گرتل. از همه مهمتر اینکه فقط و فقط مال خودم است.

حسابی کار سرم ریخته، و سرماخوردگیم هم شده قوز بالا قوز. اما خوشحالم از این تغییر...

سلام خانه شکلاتی!

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت12:51توسط نرگس | |

نزدیک به سه ماه از انتخابات گذشته.سه ماه ناآرام. سه ماه پر از خون و گلوله و باتوم، و پر از دروغ.
باور اینکه آقای ا.ن. هنوز اینقدر بر موضع لومپن مآبانه اش پافشاری می کند برایم سخت است. اینکه این طور با لحن حق به جانب و وقیحی می گوید معترضان به تقلب "فریب خورده" بوده اند...

یاد داستان جالبی می افتم که  در کودکی خواندم:

یک مار شکمویی بود که یک روز خزان خزان راه افتاد توی جنگل.همینطور که می رفت هر حیوانی را سر راهش می دید می خورد؛ تا اینکه هیچ حیوانی در جنگل باقی نماند. کمی که گذشت مار شکمو حسابی گرسنه شد و هر چه اطرافش را نگاه کرد هیچ خوراکی ندید، جز دم خودش. خلاصه از دمش شروع کرد و همین طور خورد و خورد تا رسید به کله.
و بالاخره...کله اش را هم خورد!

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت23:17توسط نرگس | |

دو شب است خواب بد می بینم. کابوس چیزهایی که در بیداری فکر می کنم فراموششان کرده ام...و پاسخی نیست جز خستگی روز بعد.و یک سر در گمی که انگار بی پایان است...

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت9:31توسط نرگس | |

گاهی کاملاً بی دلیل آدم یک تنهایی خاصی حس می کند. یک جایی ته دلت می خواهد کسی را داشته باشی برای اینکه سرت را روی شانه اش بگذاری و برای یک لحظه هم شده چیزهای بد دنیا را فراموش کنی.

یک وقتهایی چیزی حسابی شادت می کند، و دلت می خواهد زنگ بزنی به کسی که دوستش داری و شادیت را با یک جیغ کشدار زیر بهش منتقل کنی.

دلت می خواهد کسی باشد که با یک جمله ی عادی آرامت کند.

یک وقتهایی کاملاً الکی، دلت می خواهد وقتی خودت را خوشگل کرده ای درخشش چشمهایش را ببینی.

دلت می خواهد باشد...شاید فقط برای نفس کشیدن.


پ.ن.: یک چیزی را شاید ندانید...دستها هم گاهی دلتنگ می شوند! 

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت23:29توسط نرگس |

نوشتن برای تو،آن هم وقتی یکهو این قدر دور شده ای سخت است. حسی دارم که اسم ندارد...شاید بیشتر از همه به دلتنگی نزدیک باشد.

برایت خوشحالم، تو برای اینجا حیف بودی: تو برای اینجا زیادی.

یاد روزهای گرم میدان شوش می افتم، دوتایی با صد تا بچه پر انرژی و تشنه ی محبت. یاد صبر بی حدت.

یادت می آید جلسه های کمیته حقوقی را؟ هنوز هر وقت یادم می افتد میمیرم از خنده...مجله قضاوت که باران دخلش را آورد و پشتی صندلی تو...
دلم برای آن روزها تنگ می شود.
الآن یک جای دور، که فقط می دانم هواش خنک است، احتمالن داری وسایلت را باز می کنی و میدانم بغض هم کرده ای.مثل لحظه خداحافظی مان؛هرچند همه سعی میکردیم تظاهر کنیم همه چیز عادی است.اما یک چیزی مثل همیشه نبود: آخرین باری بود که می دیدیمت؛ تا چندسال، وکسی چه میداند...
جمع پنج تاییمان از این به بعد یک چیز بزرگ را کم دارد: خنده های بلند و بی مرز تو را.

می دانم که ما هر جای دنیا باشیم دوریم از اغلب آدمهای دور و بر، اما این را هم می دانم که آدمهایی مثل ما حتمن هنوز جایی دارند، یک گوشه ی دنیا...
و من امیدوارم تو جایت را پیدا کرده باشی.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت10:13توسط نرگس | |


1. عکس مهسا امرآبادی را که می بینم یکهو میزنم زیر گریه. باردار است و مثل خیلی های دیگر چندین روز از بازداشتش گذشته...و من عکسش را می بینم و به خاطر خودش و همسرش و نی نی تو راهیشان یکهو می زنم زیر گریه.
عین احمق ها.

2. مامان چند دقیقه قبل به بهانه ی نان خریدن (و در واقع برای سرک کشیدن) بیرون رفت، به خیابانمان که شلوغ است و پر از جیغ و داد و گاردی های موتور سوار و... همسایه ها همه به بهانه ی گل آب دادن و ماشین شستن در خانه ها را باز گذاشته اند که فراری ها نیافتند زیر دست این بی پدرها. یک پسر جوان از توی حیاط یکی از خانه ها مامان را صدا می کند و ازش می خواهد تا سر خیابان همراهیش کند که مأمورها شک نکنند،مامان هم نان به دست پسرک را همراهی می کند و منتظر می شود تا تاکسی بگیرد.
و از دور برای هم دست تکان می دهند.

3. تصور کنید یک چیزی شبیه طالبی به اصرار بهتان تعارف کنند و بمانید توی رو در وایسی و بخورید و بعد از دو سه گاز در حالیکه هنوز طرف زل زده به دهنتان بفهمید این "چیز" خربزه بوده ؛ که بهش شدیداً حساسیت دارید.
امروز این بلا سر من آمده؛ و در نتیجه ی اصرار طرف و بی احتیاطی خودم الان با گلو درد و سر درد زیر پتو می لرزم.
در روز دوم پریود.

4. پنجشنبه ظهر است، فرصت خوبی برای خرید خرت و پرتهایی که مدتی است تمام شده اند. می روم شهروند نزدیک خانه مان.همینطور که بین ردیفها می روم و چرخم را پر می کنم، زوجهای جوانی را می بینم که از سر کار آمده اند و با کلی وسواس خریدهای خانه شان را می کنند... در بحث های پیش پا افتاده شان مثلن در مورد یک شیشه سس کچاپ یا یک صابون، در کنار بطالت،نوعی از عشق را می بینم که برایم یادآور زندگی کوچکی است که زمانی قرار بود داشته باشم...
و به خودم قول می دهم که دیگر هیچ وقت و هیچ وقت پنجشنبه ظهرها خرید نروم.

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت21:52توسط نرگس | |

دیگر نه مومنیم نه کافر، نه سبز نه سفید و نه سرخ...دیگر کنار هم بودنمان دلیل نمی خواهد. هم صداییم، پیریم و جوانیم.انسانیم.
این روزها چشمهایمان خون زیاد می بیند، اما قلبمان برنمی تابد. اگر باتوم می خوریم، خنجر می زنیم با اتحادمان.
این روزها نگرانیم .ناآرام.
این روزها  "مواظب خودت باش" را از ته دل می گوییم.

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت0:30توسط نرگس | |

 

خیابانهای این روزها هر رنگ را یک جور تفسیر می کنند: دیگر بنفش مال گل بنفشه نیست و سبز هم کسی را یاد بهار نمی اندازد.
بادکنک و پرچم، دستبند و سربند و شاخ های نورانی،تیر هوایی،بوق ممتد ماشینها و فریادهای بی امان...
فریادهای محدودیت.نفرت،کینه،و انتقام...انتقام.
رنگها سرگردانند و آدمها گرسنه،و مدنیت در کتابخانه هامان خاک می خورد...

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت21:44توسط نرگس |

 

ساعت سه صبح است و من بعد از اینکه یک ساعت در تاریکی اشک ریختم و لبم را گاز گرفتم که صدایم مامان را نگران نکند به این نتیجه رسیده ام که نوشتن آرامم می کند.
گاهی اینقدر احساس تنهایی و بی پناهی آزارم می دهد که حتی جرئت ندارم به خودم اعترافش کنم.(می بینی مونا؟ من هم هنوز ترسهایم را دارم!)
حالم از بعضی آدمهای دور و برم به هم می خورد، از اینکه به اسم نگرانی و دلسوزی از کوچکترین دریچه ای برای سرک کشیدن به زندگیم استفاده می کنند. یادشان رفته انگار که من "همان" هستم...مگر فرق دارد توی شناسنامه ی آدم چه چیزی نوشته اند؟
دوست دارم برای همه شان دست تکان بدهم و بگویم: هی! "من" را ببینید! فرقی نکرده ام... چیزی که فرق کرده نگاه شماست.
خسته ام از خودم که هنوز بعد از این همه سختی به عشق دلگرمم و از پس قلب ناآرام و بی منطقم بر نمی آیم .  
خسته ام از دستهایم که باز هم گاهی می لرزند...

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت3:54توسط نرگس | |

 

مردی که می آید توی خوابم مهربان است.بغلم می کند، یک جور خوب آرامش بخشی؛ یک جوری که فقط توی خواب شدنی است. بهم گیر نمی دهد و ثبات شخصیت دارد. و باهاش خوش می گذرد.مثلن همین دیشب، رفتیم یک کاخ بزرگ ته یک خیابان پیچ در پیچ ، و برام از آن خودکار چوبی ها که سرش عروسک دارد ساخت.چند تا.
کنارم نشست و انقدر بهم روحیه داد که راحت خیابان پر پیچ و خم را با یک کامیون سفید راندم ،بی هیچ مشکلی. بعد بغلم کرد، بدون اینکه دستمالیم کند.
صورتش را یادم می رود،اما قدش و لباسش را یادم هست.
بی صورت هم،خوب است که هر شب می آید: بدون آرامشی که او می دهد نمی دانم این روزها چه طور می گذشت...


پ.ن. دو هفته بعد:از وقتی اینو نوشتم دیگه نیومد. به قول پشت کامیونا بر چشم بد لعنت!:))

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت0:24توسط نرگس | |

_

 دلتنگی  یعنی اینکه دور قنادی پوپک را خط بکشی که چشمت به کوچه ی عمه فرزانه اینها نیافتد.
 تنهایی  یعنی اینکه بعد از چهار ساعت برگردی خانه و کالر آی-دی را که چک کنی هیچ شماره ای نیافتاده باشد.
 ترس  یعنی وقتی که حساب می کنی این همه سیگار چه قدر از عمر بابا و مامان کم می کند.
 تهوع  یعنی اینکه یک بیمار روانی ده بار تلفنت را بگیرد و هر بار هم بیست تا زنگ بزند و باز نفهمد که این یعنی"زنگ نزن!"

+
 عشق  یعنی سوغاتی هایی که خواهرت با کلی وسواس برایت انتخاب کرده.
 امید  یعنی وقتی که بعد از ده بار تمرین کردن بالاخره اولین گامهای درست سالسا را بر میداری.
 اعتماد  یعنی وقتی بابا قولی بهت می دهد.
 شادی  یعنی وقتی می بینی یک روز را با دوستانت گذرانده ای و بازهم حرف برای گفتن دارید.
 آرامش  یعنی یک شب،فقط و فقط مال خودت...

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت22:8توسط نرگس | |

 

اگر مودبید،اتو کشیده هستید یا زمینه ی روانی لازم را در خود نمی بینید این پست را نخوانید:این متن کاملآ در مورد عضو تناسلیم است!
امروز با یاسی رفتیم اپیلاسیون. یک لیست زده بودند روی دیوار که رویش قیمت اپیلاسیون قسمتهای محتلف بدن نوشته بود: مثلآ پاها کامل، دستها،...یکی از این قسمتها اسمش"اضافه"بود! وقتی منشی ازم پرسید که کجاها را میخواهم اپیل کنم،گفتم: پاها تا بالا، و این قسمت(اشاره کردم به زیر شکم). دخترک با حالتی عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و توضیح داد:"اضافه!"
راستش را بخواهید بهم برخورد :)) آخر مبنای نصف روابط زندگی آدم، و جرقه ی نخستینِ عشق در همین جایی است که اینها اسمش را گذاشته اند "اضافه". حداقل در مورد خودم باید بگم که این بخش نه تنها "اضافه" نیست، بلکه منشاء کلی لذت و شور هم هست.:) من اگر جای اینها بودم روی پلاکارد قیمت به جای "اضافه" چیز دیگری می نوشتم؛مثلآ "مخزن الاسرار"، یا ...چه میدانم، هر چیزی به جز "اضافه"!
پ.ن.: اعتراف می کنم از وقتی از سالن اپیلاسیون در آمدیم تا حالا در هر فرصتی یک بار به "مخزن الاسرار" نگاه می کنم و خواهر بزرگه و یاسی را هم مستفیض می کنم، اینقدر که از خوشگلی و تمیزیش لذت می برم.:)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت20:28توسط نرگس | |

من با یک ترس بزرگم کنار آمدم.
قضیه این بود که زبان فرانسه، که قبلآ خیلی با علاقه یاد می گرفتم؛ شده بود مثل یک گره گنده توی قلب و گلوم. هر وقت چشمم به یک متن فرانسه می افتاد، به سرعت نرگس دو سال پیش برام تداعی می شد؛ دختری که به خاطر عشق تصمیم گرفته بود از همه چیز دل بکَند و برود پیش معشوقش... عشق و شور آن روزها، همراه با چیزی داغ توی دلم می پیچید،که خب اصلآ خوشایند نبود. این جوری بود که می ترسیدم یاد گرفتن فرانسه را از سر بگیرم. از حس نوستالژیک زبان فرانسه می ترسیدم.
بالاخره یک ماه پیش تصمیم گرفتم به ترسم غلبه کنم: بروم جلو و باهاش بجنگم. مصاحبه دادم و با وجود اینکه بیش از یک سال و نیم بود که کلاس نمی رفتم،سه-چهار ترم بالاتر از چیزی که باید قبول شدم. کلاس هم از این هفته شروع شد، و اولین جمله ها که از زبانم سُر خوردند بیرون، ترس و تداعی های ناخوشایند را دود کردند و فرستاندند هوا.
و حالا خوشحالم که یک عالمه چیزهای جدید برای یاد گرفتن دارم! 


+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت0:23توسط نرگس | |

بعضی جدایی ها را نمی شود باور کرد... عزیزترین عمه ی دنیا امشب در سردخانه بهشت زهرا تنهاست،بخشی از قلبم.

خورشید خانه ی پدری سرد شد...

پ.ن.: دو هفته گذشته.امسال تلخ ترین عید زندگیم را گذراندم... ممنونم از تمام دوستانی که کنارم بودند.

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت0:6توسط نرگس |

چهار روز و نیم از سال 87 مونده. واییی...ذوق دارم. همیشه عید رو دوست داشتم. بوی سمنو، گلهای سنبل و سینره، لاله های قرمز و نارنجی...تخم مرغ رنگی... و عیدی!
اعتراف میکنم که هنوز عاشق عیدی گرفتنم، عاشق اینم که هر شب عیدی هایی رو که در طول روز جمع کردم بشمرم.گیرم اخرش هیچی هم نشه، همون شمردن اخر شب خودش یه دنیاست.
امسال عید با چند سال گذشته برای من یک فرق مهم داره. در پنج شش سال اخیر اولین سالیه که هیچ مردی تو زندگیم نیست. آزادم و رها. نه به کسی فکر می کنم و نه هیجانی برای دیدن کسی دارم. و در حال حاضر این حس خیلی خوب و ارامش بخشه.
الان که این پست رو می نویسم ساعت ده شبه، صبح مسافرم و هنوز وسایلمو جمع نکردم. شور داشتم بنویسم...نمی دونم چرا.شاید برای اینکه بعدها بخونمش، و یادم نره حس ناب این روزهای ارام و رنگین رو.
از ته قلبم دلم میخواد در سال 88، حتی اگر شده یه قدم خیلی خیلی کوچک به سمت آزادی و برابری برداریم.
عیدتون مبارک!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت22:21توسط نرگس | |

نوستالژی مثل یک جور مرض افتاده به جانم.
اولش نمی فهمیدم چه ام شده. از اینجا شروع شد: یک چیزی توی گلویم بود.بغض نه ها...یک جور دیگر بود،مثل وقتهایی که ادم عاشق می شود.
بعدش قلبم شروع کرد به تنبلی...انگار بعضی وقتها دلش نمی خواست بتپد.می خواست بخزد بیرون از سینه ام و برود پی کارش.
اخر سر هم دلتنگ شدم.برای کسی که نمیدانم  کیست، یا چیزی که نمیتوانم رویش اسم بگذارم.
 خاصیت هوای بهاریست یا ...نمی دانم.هرچه هست می دانم نوستالژی تنها دردی است که با هیچ قرصی درمان نمی شود.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت1:2توسط نرگس | |

میگن وقتی بهت تجاوز میشه، و میبینی کاری ازت بر نمیاد و چاره ای نداری؛ سکوت کن و لذت ببر. دیشب اینو عمیقآ درک کردم:))) البته با برنامه نود! تصور کنید سه تا پسر مهمونتون باشن ،دو تا پرسپولیسی و یه استقلالی که عاشق نود هم هستن. هم برنامه رو ببینن، هم تحلیلش کنن و هم با هم کل کل کنن. خلاصه من هم که تک افتاده بودم و دیدم چاره ای ندارم، با وجود اینکه که اطلاعات فوتبالیم از سال 98 به اینور اپدیت نشده(!)، نشستم باهاشون نود دیدم  و کلی هم لذت بردم.

پ.ن.1: اعتراف می کنم که در حدی جوگیر شدم که حتی تو مسابقه اس.ام.اسی نودم شرکت کردم: ))
پ.ن.2: ما جمعی روشنفکر بودیم:دی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت21:6توسط نرگس | |

"نی نی" من خیلی خواستنی است. یک پسر کوچولوی تپلو با لپهای اویزان و شکم قلنبه. سفید و بلوند است،مثل بچگی خودم. نگاه معصومی دارد و حرف "س" را  توک زبانی ادا می کند.
در خواب گاهی لبخند می زند. نمی دانم ، شاید خواب یک عالمه شیشه و پستانک می بیند. وقتی چشمهاش را باز می کند همانطور دراز کشیده نرمشش می دهم و کف پاهای کپلش را می بوسم.
می خواهم یک پلوور ابی براش ببافم. و تولدش که شد؛ یک سه چرخه سبز  بهش هدیه بدهم.
راستش را بگویم؟...بعضی وقتها چشمهام را می بندم و تپلکم میاید بغلم و محکم به سینه ام فشارش می دهم؛ یک جوری که سینه هایم از یک حس خوب و ناشناخته پر می شوند. اما چشم هام را که باز می کنم می بینم اغوشم خالی است...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت15:35توسط نرگس | |

 

صدای موزیک که می پیچد ارام  شروع به چرخیدن می کنیم. زبری کتش را که با گونه ام لمس می کنم از یک حس خوب پر می شوم: امنیت.
دور هال کوچک خانه ام می چرخیم : یک دو سه...یک دو سه... 
نه عطر گل هست و نه نور شمع. تنها موزیک و رقصی ارام. تنها مردی است که می دانم چیز بیشتری نمی خواهد.
گاهی تنها می رقصم، چشمهایم را می بندم و دستهایم را باز می کنم و می چرخم؛ او در سکوت نگاهم می کند، بدون اینکه قضاوتم کند.
من با این اقا دنیایی دارم... اصلآ مگر هم رقصی بهتر هم وجود دارد؟

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت19:56توسط نرگس | |

 

چهار ساله بودم که خاله رفت. بعد از یکسال که فراری بود، و پیش ما زندگی می کرد؛ بالاخره با پاس خاله کوچکتر رفت.
خاله یک جور خوبی "مامان" من بود. خوب یادم هست که بیشتر از مامان خودم دوستش داشتم...و احساس گناه می کردم؛چون قاعدتآ ادم باید مادر خودش را از همه بیشتر دوست داشته باشد. یعنی فلسفه ام در سه-چهار سالگی این بود.
خاله هم من را یک جور دیگری دوست داشت. مامان و بابا سرکار می رفتند و جیران مدرسه ای بود، و این جوری بود که تمام  روزمان را با هم بودیم. سفره کوچولوی صبحانه دوتایی، بازی، کتاب خواندن و ...عالمی داشتیم خلاصه. 
تا اینکه خاله رفت. و چون خیلی دوستم داشت و معلوم هم نبود که سرش چه می اید و اینکه دیگر اصلا هم را می بینیم یا نه؛ دلش نیامد با من خداحافظی کند. شب خوابیدم و صبح که پاشدم خاله نبود. بی خداحافظی. بدون اینکه دم صبح بوسه خداحافظیش را فهمیده باشم یا نگاه پر از اشکش را...
خاله رفت؛ و من هم کمابیش به نبودنش عادت کردم. اما یک ترس بزرگ در یه جای دوری، ته ته روحم ماند:
این که وقتی خوابم کسی "برود."
هربار که مامان پیشم است و می خواهد صبح برود اصرار می کنم که هر ساعتی بود بیدارم کند. متنفرم از دیدن جای خالی ادمهایی که دوستشان دارم...بدون خداحافظی.
نوزده-بیست ساله که بودم دوست پسری داشتم که عادت داشت بعد از هربار که با هم بودیم؛ تندی بلند شود و لباس بپوشد و برود خانه اش. و من همیشه می ترسیدم خوابم ببرد و بیدار که می شوم او رفته باشد.
حالا دیگر دور و بری ها می دانند و با این زخم من کنار امده اند. خودم هم راحت تر شده ام راستش.
اما یک سوال هست که همیشه گوشه ی ذهنم هست:
چرا همه باید "بروند"؟

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت0:52توسط نرگس | |

راستش را بخواهی همیشه توی حمام فکرم باز میشود. الان هم زیر دوش که ایستاده بودم یکهو به دلم افتاد که برایت بنویسم. نمی دانم... اصلا فکر نکردم چه بنویسم. اما همان طور که جریان اب گرم از سر و صورتم سرازیر بود چند ماه گذشته عین تکه هایی بریده از یک فیلم سینمایی امد جلوی چشمم. و در تمام  این لحظات یک چیز مشترک بود : تو.
من می خندیدم، تو بودی. گریه می گردم، باز بودی. وراجی هم که می کردم بودی.
همیشه بودی،بدون این که قضاوتم کنی، بدون اینکه بخواهی جور دیگری باشم."رفیق" بودی. بچه بازیهایم، لج بازیم، شادی و دردم را لمس کردی بدون کوچکترین چشم داشتی.
حالا تصمیم مهمی گرفته ای. تصمیمی که شاید تک و توک ادمی که اراده ای مثل تو دارند از پسش بر بیایند. این را شاید نوشتم که بدانی الان چقدر به فکرت هستم. و بدانی که همیشه، هر تصمیمی که بگیری من با کل هیکل چهل و هفت کیلویی ام(!) پشتت ایستاده ام.
و اخرش هم هرچه شود، باز ما هستیم و خنده های از ته دل...

پ.ن: عزیییییزمی عزیزالدین!

پ.ن.۲:موزیک متن: اهنگ "من با تو هستم" ابجیز.

پ.ن.۳:ترک سیگار بعد از سیزده سال تصمیم واقعآ بزرگی است.همه کنارت هستیم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت0:10توسط نرگس | |

 

امروز یک حس جدید در من متولد شد...
قلبم امروز دوباره شکفت.
احساس می کنم سرشار از عشقم، عشق به زندگی، به طبیعت، به ادمها، حتی انهایی که از من تنفر دارند.
قلب من ، قلب همان شازده کوچولوی چهار ساله ایست که با صدای شاملو کهکشان را سیر می کرد.
من همان دخترک ده ساله ای هستم که سرش را در دامن مادر گذاشت و از ته دل برای مرگ کرم ابریشمش اشک ریخت.
همان دختر شانزده ساله ای که یک روز در دفترچه خاطراتش نوشت: عشق من به اندازه عکس ماه در اب بزرگ است...
من پر از عشقم...و عشقم بزرگترین هدیه ایست که می توانم به دنبا بدهم.

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت16:39توسط نرگس | |


دیگر برای ارامش دستاویزی نمی خواهم. زندگی دارد عین یک کرم تنبل صورتی پیش می رود و همین طور هم به قدر کافی ارام هست.
همه چیز مثل سابق قشنگ است...یا دست کم من هنوز توانایی قشنگ دیدنش را دارم . مثلآ امروز صبح  اسمان ابی ابی بود و کوه ها تمیز بودند و خورشید از همیشه نزدیک تر. و خب... مگر همین ها کافی نیست؟

پ.ن: این روزها زود اشکم در میاید. اما اشک هم قشنگ است...

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت23:12توسط نرگس | |

سرمای بدی خوردم و تب دارم و گلاب به رویتان... دو تا امپول زدم و یک گونی دارو دارم.حالا به اینها مقاله دارفور را که باید یکشنبه تحویل بدهم اضافه کنید. تازه پی.ام.اس.۱ هم هستم و مستعد پاچه گرفتن و گریه کردن.:))  روی هم رفته اخر هفته ی دل انگیزی خواهم داشت!

۱.سندرم پیش از قاعدگی!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت12:6توسط نرگس | |

 درد من درد بسیاری زن هاست. من تنها نیستم.

ما بسیاریم. و هرکدام به تنهایی غممان را بر دوش می کشیم. ما زخمی خشونت دنیایی هستیم که میدان جنگ گلادیاتورهاست. مردانمان.

هر کداممان حرفهای نازده ای داریم و اشکهای نریخته. فریادهایی داریم که در هیاهوی شهر گم می شوند. ما بغض هایی داریم که تنها در بالش می ترکند.

کسی درد من و ما را نمی بیند.نمی شنود...هیچ کس.

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت20:43توسط نرگس | |

 

دیشب پسرک پشت چراغ قرمز نرگس می فروخت. گفتم: دیدی، زمستان شد!

نگاه کردم...نبودی.                     

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت19:45توسط نرگس | |

اثر اردشیر رستمی

ناراحتیت را با تمام قلبم حس می کنم.

عاشق مردی شدی که تمام وجودش تظاهر بود، تظاهر به عشق، به تعهد، به انسان بودن...


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت19:5توسط نرگس | |

1.استادم میگه: تو استثنایی. من ندیدم کسی جرات داشته باشه تو دانشکده حرفایی رو که تو میزنی بزنه. اندازه چهار تا مرد جرئت داری...

و من فکر می کنم که مگه چهار تا مرد کلآ چقدر جرات دارن؟!

پ.ن.: استاد نمی دونه که بعضی شبا  از سکوت و تاریکی مطلق خونه می ترسم و لوبلی رو  محکم بغل می کنم تا خوابم ببره.

2. اقا کراواتیه میگه که روح خیلی قشنگی دارم و بهم حسودیش میشه. روح ادم چه جوری قشنگ میشه؟ اگه قشنگ نباشه زندگی راحت تره؟

پ.ن.:بله.هرکی یه چیزی میگه.اما من،دلم تنگ میشه...برای روزای افتابی شاید.  

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت23:2توسط نرگس | |

بعضی کَندن ها هست که درد دارد. مثل کَندن نوار موم از موهای کشاله ران.

نرگسم،اما نمی دانم چرا در هیچ خاکی ریشه نمی دوانم ... 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت19:31توسط نرگس | |

 بزرگترین اقیانوس دنیا در شهر مونتری ایالت کالیفرنیا شروع می شود، یا شاید تمام می شود. بستگی دارد به اینکه ادم به چه زبانی حرف بزند...

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت21:35توسط نرگس | |

نمی دونم کی هستی. مهم هم نیس، دلم گرفته و فقط می خوام بنویسم، بدون اینکه بدونم کی می خونه نوشته ام رو. حرف زدن سبکم می کنه، حتی وقتی نمی دونم تو کی هستی، و تو هم نمی دونی مشکلم چیه.

شاید هر روز ببینی منو، ببینی که زیبا هستم، می خندم و انگار تو دنیای زشتی که تو تجربه اش می کنی زندگی نمی کنم. اما مگه چقدر جا داره دل ادم؟ منم دلم خیلی پره.باور کن. شاید اگه بچه پنج ساله ی درونم یه کم اروم می گرفت، یا شاید اگه این قدر احساساتی نبودم، خیلی سبک تر بودم. اما اگه این احساسات نباشه من هم نیستم.

تو یک سال گذشته زندگی بهم خیلی سخت گرفته. گمونم می خواد بهم تحمیل کنه که نمیشه فقط با دل زندگی کرد. دنیا به ادمهایی مثل من ( و چه می دونم، شاید تو هم) عادت نداره. خشمگین می شه وقتی می بینه که اینقدر اتفاق عجیب غریب سر راهم میذاره و من باز هستم. و دلم باز هست.

دلم یه عروسک سنگ صبور* می خواد؛که باهاش درد دل کنم و اخرش بهش بگم :عروسک سنگ صبور! حالا یا باید تو بترکی یا من...

 

*کی میدونه...شاید تو هم خواهر بزرگه ای داشتی که وقتی کوچیک بودی برات قصه های عمو صمد رو می گفته.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت22:39توسط نرگس | |

دیروز چیز مهمی یادم امد. تو یادم اوردیش.

اینکه چه بخش بزرگی از قلبم هستی...این که خوب بودنت برایم چه قدر مهم است... همین قدر که بدانم  سالم هستی و شاد، بزرگترین ارامش است.

شاید لازم بود یک شبانه روز را در نگرانی اینکه اتفاقی برایت افتاده باشد بگذرانم؛ تا یادم بیاید چقدر عزیزی.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت23:35توسط نرگس | |

1.حاتمی کیا ریده بود.

یک ساعت توی صف ایستادیم که خزعبلاتی  به عنوان "دعوت"، "اثری متفاوت از ابراهیم حاتمی کیا" رو ببینیم. فیلم نامه در حد ابدوغ خیار بود. اگرچه بیشتر هنرپیشه ها خوب بودن، اما چفت و بست های روایت به حدی شل بود که فیلم رو در حد یک تفریح اخر هفته به همراه چیپس و پفک پایین میاورد.

نگاه فیلم نامه نویس جالب بود: زن ها ناخواسته حامله می شدن و خر شوهر مربوطه رو می گرفتن که این چه کاری بود کردی؟!!! انگار خودشون چاهک مستراح بودن! این منفعل نشون دادن زن در سکس حالمو بهم می زنه.

به علاوه حامله شدن در این فیلم مترادف بود با استفراغ های پی در پی و بیمارگونه.(به طوری که حتی جماعت چیپس خور هم اشتهاشون کور می شد.)

کلآ پیام فیلم این بود که وقتی حساب کار از دستتون در میره و حامله می شید، فکر کورتاژ رو از سرتون بیرون کنین، خدا این سلول شکل گرفته در رحمتون رو به زندگی دعوت کرده،شما چی کاره باشید؟بذارین این فرشته معصوم به دنیا بیاد و ترکمون بزنه به  کار و زندگیتون.گمونم اگه چندتا فیلم دیگه از این دست ساخته بشه ملت جو گیر بشن و طی چند سال با انفجار جمعیت روبه رو بشیم.

2.تابستون قشنگی داشتم.

مهم تر از همه اینکه نصف تابستون رو با عشقم بودم. مگه بهتر از این هم میشه؟                            تازه اولین بار بود که روز تولدم با هم بودیم، اون هم تو یه جای خیلی قشنگ، پر از نور و رنگ و لطافت.در این مدت خیلی بیشتر بهش نزدیک شدم، و خیلی ژرف تر دیدمش.

3.مدتیه در برابر وسوسه خرید مقاومت می کنم.این کار چند دلیل داره:  

 یه عالمه لباس و لوازم ارایش استفاده نشده دارم،پس نیازی به چیزهای نو ندارم.

با پولم می تونم کارای مفیدتری بکنم.

وقتی این همه بچه تو کشورم هستن که حسرت یک لباس یا کفش نو رو دارن، انباشته کردن کمدها لذتی نداره. 

پ.ن.: در مورد کتاب و  سی.دی. قضیه فرق داره.

یام یام!!! خواستنی نیس؟

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت19:41توسط نرگس | |

                       

 

من و توهستیم؛ کنار راه مارپیچ.سربالایی را که می بینم،تعجب می کنم که چه طور ردش کرده ایم.

من و تو هستیم و مه، که صورتت را هم پوشانده؛ و اگر تماس گونه ام با پلوور سرمه ای نبود شک می کردم تو باشی.

من و تو هستیم و مه، و سرمایی که حتی بازویت که دورم حلقه کرده ای هم جلوش را نمی گیرد.

سرما هست اگر، و مه و...باز خوشحالم. مگر تا همین چند دقیقه پیش نگران این نبودیم که مسیر را درست نیامده باشیم؟

 

نرگس

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت2:19توسط نرگس | |

  اینم از اسمای ما دوتا به خط هیروگلیف. :)

 احتمالآ در مصر باستان برای نوشتن هر لوح یکی دو سال وقت صرف می شده!

 

پ.ن.:کی امتحان داره؟       دشمن!!!!

        کی درس می خونه؟  دشمن!!!!

 

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت17:58توسط نرگس | |

                             

 

تصور می کنم اگر قرار بود با هرکدوم از اطرافیانم تو یه کتاب بگنجم، اون کتاب چی بود:

 

1.با ارس: مرشد و مارگریتا (خودشون!)، غرور و تعصب(الیزابت و دارسی)، زن اینده (الب و فرشته اش)

 

2.با مامان:دفترچه ممنوع (مادر و دختره)،

 

3.با بابا: بار هستی( رابطه سابینا و پدر نقاشش)

 

4. با جیران:رامونا و بیزوس( خودشون!)، کمی باکره و کولی(دو تا خواهرا)

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت0:28توسط نرگس | |

عجالتآ در سر شلوغی مطلق به سر می بریم.

امروز از صبح کلاس داشتم، در عین حال خلای هم سایه نشتی داده بود به سقف مال ما و حالا بیا و ثابت کن که سقف چکه می کنه.صبح تا بعد از ظهر دانشکده و بعد هم دکتر رفتن با مامان که طفلکی این وسط کمرش گرفته و هی عین سوسک وارونه در حالت بلا تکلیف بین دراز کش و نشسته قرار می گیره.

خلاصه از 9 صبح تا نه شب بیرون و یه اتفاق جالب که براتون تعریف می کنم.

 

با مامان از رادیولوژی در اومدیم که دیدیم یه توده خار خاری افتاده کنار پیاده رو...

حالا حدس می زنید چی بود؟ ...

جوجه تیغی! با گوشای گرد و پوزه ی تیز و خییییییلی خوشگل. حیوونی کوچولو بود و ترسیده بود. خلاصه مامان رفت دکتر منم موندم که یه وقت کسی حق حیات جوجه تیغیه رو سلب نکنه.یه اقا با پسر کوچولوش، یه راننده مسن و یه پسر جوون(نگهبان ساختمون پزشکان) هم بودن.

 

بچه هه: بابا ببریمش خونه

باباهه: نه بابا جون، به دردی نمی خوره.

راننده: مریضم هس، انگار مردنیه.

من: اخیییییی:(

پسره یه فیتیله سیگار شوت کرد سمتش.

من: نکنید اقا، گناه داره.

پسره حرکتو تکرار کرد.

من:نکنید!

پسره رفت.

باباهه و بچه هه دقیق خارپشته رو بر انداز می کنن.

باباهه: ببین خدا چه چیزایی می افرینه بابا جون.

بچه هه خوب نگاه می کنه . خارپشت کوچولو هول کرده حسابی.

راننده: ما یه دفعه کنار رودخونه یه سوسمار دیدیم.

من: فکر می کنید اگه زنگ بزنم اتش نشانی بیان ببرنش؟

باباهه: نمی دونم والا.

راننده: سوسمار و مار و اینا رو می برن. اون دفعه لب رودخونه جاجرود یه سوسمار بود از اینجا تا اینجا (یک متر و اندی). اتش نشانا می ترسیدن بگیرنش. اما اینو ...

باباهه:این بیاد وسط کوچه ماشین لهش می کنه.

من منقلب میدوم به سمت مطب؛ چون طبق معمول موبایلمو جا گذاشتم؛از موبایل مامان زنگ می زنم به اتش نشانی.شماره من و ادرس جوجه تیغی رو می خوان.بر می گردم پایین با ترس از اینکه بچه خارپشت رفته باشه.

باد شدید شده .خوشبختانه حیوونک سر جاشه.هر کی رد می شه یه دور قربون صدقه اش میره؛ اما کسی وای نمیسه.

بچه هه:چی میخوره؟

باباهه رو به راننده:اینا چی میخورن؟

راننده :نمیدونم گوشتخوارن یا ...فک کنم گیاه.

من:بله گیاه و دونه و ...

باباهه:مریضه.

من:زنگ زدم اتش نشانی بیاد ببردش.

راننده میره.پسر نگهبان میاد. با یه برگ کاهو.خوشحالم که رابطه اش با حیوون اصلاح شده.بهش لبخند میزنم.

موبایل مامان که دستمه زنگ میخوره.اتش نشانا تو محدوده ما هستن، دارن یه میمونو می گیرن.زود میان.

بچه خارپشت به کاهو تمایلی نداره.بیشتر دوست داره قوز کنه و یه دونه ی نادیدنی رو بجوه.

باد این ور اونورش می کنه، سعی می کنم با کنار پاهام نگهش دارم. ماشین گنده و اژیر دار اتش نشانی میاد.

دو اقا پیاده می شن و با دستکش و در کمال محبت جوجه خارپشتو که حالا گلوله شده می برن.

بهترین کاری که به ذهنم می رسید براش انجام دادم.

امیدوارم خوشبخت شه.

 

پ.ن.: مثلآ مامانمو برده بودم دکتر:)

پ.ن.2: لازم به ذکر نیست که چون موبایلم جا مونده بود و موبایل مامان هم دوربین نداره عکسی از حیوونک ندارم.اما عین همین نقاشیه بود.

 

نرگس

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت1:41توسط نرگس | |

آزار جنسی جنبه های متفاوتی را از به کار بردن الفاظ زشت و تحریک کننده، تعقیب کردن و نگاه کردن تا لمس کردن و دست درازی فیزیکی شامل می شود. در بسیاری کشورها تمامی این رفتارها قابلیت پیگرد قانونی دارد.

جدا از پیگرد قانونی دو تاکتیک بسیار ساده برای مقابله با آزار جنسی وجود دارد که می تواند به زنان و مردان کمک کند و جلوی آسیب های جسمی و ذهنی را بگیرد.

1-متوقف کردن :
به محض روبرویی با کسی که قصد آزار رساندن چه کلامی چه فیزیکی دارد وی را متوقف کنید و او را متوجه این موضوع کنید که رفتارش به شما آزار می رساند.
مثال 1- شما را با الفاظ نامناسب صدا می زنند (محل کار یا محل تحصیل)
*** پاسخ : اسم من ... است. چیزی دیگری نیست.
مثال 2- شما را لمس می کنند، شما را تعقیب می کنند
*** پاسخ : متوقف کردن فرد بدون مسامحه و در صورت نیاز کمک خواستن از دیگران و حتی پلیس.
مثال 3- قصد ورود به منزل شما را دارند
*** پاسخ : موارد ذکر شده در مثال 2 با تاکید بر این نکته که هیچ گاه نباید وی را به منزل راه داد. پشت در ماندن مزاحم چه برای خود وی و چه برای پلیس، موید محتوای آزاردهنده حضورش است.

2-تبدیل کردن موضوع از حالت فردی به یک مساله گروهی :
بیشترین آسیب روانی آزار به جنبه فردی و مخفی بودن آن بر می گردد. با در میان گذاشتن با دیگران، دوستان نزدیک و کسانی که طرفیت حمایت از شما را دارند موضوع را گروهی کنید.


نکته 1 – فرد آزاردهنده با استدلالات ذهنی خود محتوای آزاردهنده ی رفتار خویش را کمرنگ می کند و احساس گناه در وی کم می شود. برخورد بی مسامحه با وی این فضا را خواهد شکست و در بسیاری موارد آزار در همین نقطه متوقف می شود.
نکته 2 – ignorance یا کم اهمیت دادن به آزار جنسی به دو دلیل سازنده نیست : یک - فرد آزار دهنده متوجه محتوای آزاردهنده رفتار خود نمی شود و امکان بروز مجدد آزار وجود دارد، دو - فرد آزاردیده به صورت ناخودآگاه از احساس قربانی بودن رنج می برد و فشارهای روانی زیادی بر وی وارد می شود.

ارس

برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به : Tactics against sexual harassment: the role of backfire
http://www.uow.edu.au/arts/sts/bmartin/pubs/06jiws.html

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت0:22توسط نرگس | |

1. همسرسخنگوي دولت: زن وزير به چه درد مي خورد؟

ایول فاطی...ایول!

خوشم میاد حرف دل ما رو می زنی. این زن منا برن وزیر وکیل شن که چی؟ بابا زن بشین تو خونه کهنه ات رو بشور.بری کار کنی که چی؟ با مرد نامحرم مراوده کنی؟ پس کی خونه رو اداره کنه؟ کی کون بچه بشوره؟ مخصوصن که تو این دوره زمونه همه مردا سه چهار تا شغل با هم دارن؛ وظیفه ی تو تو خونه سنگین تره. اصلن تعجب میکنم حالا که یکی مث این فاطی پیدا شده که خیر تو رو میخواد تو چرا پشت پا به بختت می زنی؟

نه نه...اومدی و راه نیای! استادیون؟ فوتبال؟ لنگ و پاچه مرد نامحرم؟

نکنه می خوای بشینی قاطی این اراذل تشویق هم بکنی؟ نه نه.ببین تو اساسن افرینشت یه جوریه که از ورزش بی نیازی. نبینم دیگه از این حرفای فمینیسمی بزنی. نه. این فمینیسما همه شون خرابن.اینا خودشون شوهر پیدا نکردن، میخوان راه خیر تو رو هم ببندن. اینا میخوان همه زنا خراب شن و همه مردا زن ذلیل. نعوذ با...

 

2. هشتاد نفر از فرمانده معزول نيروی انتظامی به خاطر باج‌گيري و ارتشا، شكايت كرده‌اند

چرا اینا وقتی میخوان گند بزنن به یکی از همه طرف خرابش می کنن؟ این مردک هر گهی که میخواد باشه؛ این هشتاد نفر تا حالا کجا بودن؟

از این فرهنگ لاش خوری که اینا رواج می دن بدم میاد. چرا وقتی فرمانده بود کسی صداش در نیومد؟

 

پ.ن. بی ربط: از دو تا از اهنگای سنتوری خوشم میاد...

رفیق من،سنگ صبور غم هام      به دیدنم بیا که خیلی تنهام..

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم   چه دنیای رو به زوالی دارم...لا لای لای

(از جماعت روشنفکر به خاطر سلیقه ی خالتورم عذر میخوامJ )

 

نرگس

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت14:8توسط نرگس | |

                                    

 

دوری یکی از سخت ترین تجربه های من است.انگار یک وزنه سنگین به قلبم بسته اند، که کاری نمی توانم بکنمش؛ جز تحمل.

یک ازمایش است؛ تحمل زندگی بدون حضور فیزیکی کسی که دوستش داری.اینکه بتوانی همه جا بدون او باشی و خودت را سرحال نشان دهی.و اینک چقدر خوشی ها بدون او کوچکند.خنده هام بودنش را کم دارند.

نبودن او یک واقعیت تلخ و گریز ناپذیر است که فعلآ باید باهاش بسازم.

اما دوری؛ یک لیاقتی هم می خواهد. نگه داشتن عشق و پروراندنش، اعتماد و گذشتی که می خواهد، در شرایط ما کار هر کسی نیست. از این بابت به خودمان و عشقمان افتخار می کنم.

 

نرگس

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت1:38توسط نرگس |



می خواهم به شما پیشنهاد کنم خودخواه باشید. به این مفهوم که خودتان باشید.

در مسیحیت گفته می شود همسایه خود را دوست بدارید. در بسیاری از مکاتب فلسفی غیر مذهبی هم ترویج دوست داشتن همسایه و اطرافیان زیاد به چشم می خورد.

از گذشته ی بسیار دور تا به امروز مغز ابنای بشر با این دست پندها و این قبیل صادرات اندرز عجین بوده است.

تمامی جنگ ها و کشتار ها هم نه در کره مریخ بلکه در همین زمینی که صبح تا شب دوست داشتن همسایه تبلیغ شده است رخ داده است.

به نظر من تمامی فجایع ذکر شده در تاریخ بشر دقیقا به دلیل همین راهنمایی های اخلاقی رخ داده است.

چرا که بنیانگذاران جوامع همگان را به دوست داشتن همسایه شان ترغیب کرده اند ولی هیچگاه به آن ها تعلیم نداده اند که خود را دوست داشته باشند.

کسی که خود را دوست ندارد، چگونه می تواند دیگران را دوست داشته باشد؟

گویی جامعه از افرادی ساخته شده است که همدیگر را دوست می دارند ولی از دوست داشتن چیزی نمی فهمند.

جامعه از انسان های خودخواه اجتناب می کند چرا که ترجیح می دهد آنها به همسایه دوستی قلابی خود افتخار کنند.

فکر می کنم اگر خودخواه باشیم خواهیم توانست برای اولین بار مزه ی یک زندگی انسانی را بچشیم.

 
ارس

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت0:24توسط نرگس | |

1.پشت سر هم چند اس.ام.اس. گرفته ام که ای ملت گوگل اسم خلیج فارس راعوضی زده خلیج عربی و بروید به فلان ادرس پتیشن امضا کنید.
خلیج فارس را خیلی دوست دارم.گرما و رنگ های تندش را.و ماهی های خوشمزه اش را.اصلآ عاشق این هستم که هر تعطیلاتی که پیش می اید یک جوری خودم را برسانم به سواحل فیروزه ایش و پابرهنه روی شن ها راه بروم.ایران را هم دوست دارم.با روش اطلاع رسانی مسئله هم مشکلی ندارم. مشکلم با چیزی است که پشت این اس.ام.اس. های سریالی است. صدای مقام دولتی که با ازردگی از این "اهانت" سایت گوگل حرف می زند حالم را بد می کند. واقعآ دلم می خواهد ازش بپرسم:تو برای ایران چه کار کردی؟ مگر غیر این است که قیمت نفت به بالاترین حدش در این سالها رسیده و باز بیش از نود درصد از مردم ما زیر خط فقر هستند در مقیاس جهانیش؟ نفت ما مگر از همین خلیج فارس نمی اید؟ مگر نه اینکه نان و گوجه و کوفت و زهر مار گران شده؟
مردم خلیج فارس را خیلی دوست دارند. این را از این اس.ام.اس. های بی شمار می شود فهمید.
اما نمی دانم خلیج فارس هم انها را دوست دارد...؟

2.عزیزم، یک بار همین جا  نوشتی که بودن تلفن خودش جای شکر دارد. که صدای همدیگر را می شنویم. خودم هم بارها در دلم از سیستم های مخابراتی قدردانی کرده ام.
اما الان، که تازه کمی گذشته از صحبت تلفنی شبانه مان، دلم برایت تنگ شده.
از ان دلتنگی هایی که گراهام بل هم نمی تواند کاری برایش بکند.

نرگس

+نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت0:37توسط نرگس | |