تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

کودن نیست، اما چیزیش که احتمالاً اسمش هوش طبقاتی است می لنگد. شانزده ساله است، هیکل پر و صورت کودکانه ی خندانی دارد.

نامزد دارد. عقد کرده اند یعنی، اما برادرهای دختره یک لحظه هم تنهاشان نمی گذارند. دختره سبزه است و شبیه ترانه علیدوستی شاید، قیافه بانمکی که مهیای بدبختی است. بچه است او هم، و با پسره که حرف می زند نیشش الکی باز می شود.

دست خودش نبوده. زن خبرش کرده که بیا بابام کارت دارد، به هوای کمک به پیرمرد رفته و افتاده تو هچل. هرچه می گویم "دخول" در کار نبوده و"زنا" محقق نشده و پسرک "محصن" نیست قاضی زیربار نمی رود، قاضی دادگاهی که بیشتر شبیه قهوه خانه ده است.

پسرک هم کمکم نمی کند. برادرهای دختره گفته اند تو اعتراف کن، ما گذشت می کنیم. خبر ندارند جرم "منافی عفت" است و تشت که از بام بیافتد...

می خواهند دارش بزنند.نمی دانم از کی به خاطر "زنا" دار می زنند. توی مسافرخانه ده ... گوشه ی تخت لختی می نشینم، مامان با احتیاط پلاکارد روی تخت را نشانم می دهد، اسم مردی که چند لحظه قبل جسدش را از روی تخت برده اند. جسد گردن شکسته ای که از دار پایین کشیده اند.

روی تخت دیگر هم یک پلاکارد هست.
پسرک با این حساب نفر سوم امروز است... چقدر در این ده  دار می زنند...

دختره با برادرهاش بر می گردد خانه. دختره منم حالا، که هلهله برادرهام را می شنوم و بغض لالم کرده. تبریک می گویند به هم و به من، که چه خوب شد نرفتم سر زندگی با این نامرد...

جسد پسره را آورده اند پایین، و نرگس که از تختهای مسافرخانه پرهیز می کند از مادر پسره می پرسد : بهش آب دادند؟
و مادره که سر کبود پسرش را بغل کرده گنگ نگاهش می کند. 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت12:0توسط نرگس | |

وقتي که گل نرگس مُرد، گل هاي دشت افسوس خوردند و از رودخانه قطرات آب خواستند تا بر او بگريند. رودخانه به آنها گفت: آه! اگرهمه قطره هاي آب من اشک مي شد، باز براي اينکه خودم برمرگ نرگس بگريم کافي نبود: من او را دوست داشتم.

گل هاي دشت گفتند: آه چطور ممکن بود که تو نرگس را دوست نداشته باشي؟ او زيبا بود!

رودخانه پرسيد :زيبا بود؟

گلها گفتند: چه کسي بهتر از تو مي توانست اين را بداند؟ هر روز سر به سوي تو خم مي کرد و زيبائي اش را در آئينه آب هاي تو مي ديد...

رودخانه جواب داد: من او را دوست داشتم چون وقتي به سوي من خم مي شد انعکاس آب هايم را در چشمان او مي ديدم...

نویسنده: کوتومی موتسویا

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت20:37توسط نرگس | |

تهران ساعت 10 صبح.

اینجا تهران است. جایی حوالی میدان ونک...شاید هم محسنی. اصلآ چه فرقی دارد؛ میدان خراسان. دو تا دختر ایستاده اند کنار یک ساختمان بلند. ساختمان پزشکان.

-کدومشونه؟

-گفت واحد هشت.

دخترها کمی مضطربند. نکند دکتر را اشتباه گرفته باشند و طرف جیغ و داد راه بیندازد؟ 

ظاهرشان از انهایی نیست که شما بهشان می گوئید جنده. داف هم نیستند. دخترهایی هستند که فکر می خوانند و فکر می کنند  و شب ها خواب جهانی بهتر را می بینند.

زنگ واحد هشت را که میزنند؛ دختری هم سن و سال خودشان در را باز می کند. یکی دو خانم در سالن انتظار نشسته اند. دخترها می نشینند.

- من هنوز خوش بینم.

- بابا جواب ازمایش...

منشی دختری را که چیزیش نیست اما این جا بهش می گویند بیمار صدا می زند. همانی را که یک حلقه ی بدل دستش کرده. دکتر جواب ازمایش را می بیند. و خودش هم یک سونوگرافی برای اطمینان انجام می دهد.

-ازدواج کردید یا...

-نامزدیم.

هیچوقت در موقعیت های مهم دروغ نمی گوید.اما این دروغ خیلی هم بزرگ نیست.

-تو هفته ی پنجم هستی.می خوای نگه داری بچه ات رو؟

"بچه ات" را که می شنود وا می رود. شاید تا حالا امیدوار بوده که جواب ازمایش غلط باشد...وتمام وزن اضافه کردن ها و تهوع های صبحگاهی توهم خودش بوده باشد. با قاطعیت به خانم دکتر میگوید: نه!  

 و تا نیمه شب در خیابان ها قدم میزند و به "بچه ات" فکر می کند؛ که قرار است بفرستدش انجا که عرب نی انداخت.

"بچه" اش.

تهران ساعت 2 بعدازظهر

دختری  که  معمولآ تنهاست و اینجا بهش می گویند همراه نشسته توی سالن انتظار و یک مجله را که رویش  عکس یک بچه ی ماتیک زده است ورق می زند. منشی در فرصتهای مرده بین دو تلفنی که جواب می دهد به او توصیه هایی در مورد نگهداری از ناخن می کند؛ و دختر در حالی که سر تکان می دهد و الکی لبخند می زند حساب می کند که کار دکتر چقدر دیگر طول می کشد.

دوتایی چقدر به لکه ی توی برگه سونوگرافی که قرار بود بچه شود خندیده بودند.حالا دکتر داشت این لکه را پاک می کرد.

فکر کرد که اگر هر سکسی یکی از اینا می فرستاد تو شکم ادم چه بلبشویی می شد.لابد الان دورش صد تا بچه بود.وبلکه هم بیشتر.

مادری با دختر دبیرستانیش وارد مطب می شود.دو طرف او می نشینند.زن سعی دارد سر حرف را باز کند. لهجه یک شهر مرکزی را دارد،فرض کن اصفهان،یا یزد...وقتی می فهمد او همراه مریض است با گله مندی می گوید که: دختر من هم هفته پیش عمل کرد، اما هنوز جوش نخورده و بخیه می خواهد.

دختر دبیرستانی به مادرش چشم غره می رود و ادامسش را محکمتر می جود.مادر می گوید:تا وقتی ازدواج نکنه معلوم نمی شه جوش خورده یا نه.

دختر همراه که تازه دوزاریش افتاده سری می جنباند: یعنی میخواین دروغ بگین؟

زن فقط نگاهش می کند.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت16:15توسط نرگس | |

 
ربه‌کا
 

ارس احمدی


"من گوسفندان خويش را طلبيده آن‌ها را تفقد خواهم کرد، آن‌ها را خواهم چرانيد و خواهم خوابانيد و شبانی برايشان خواهم گذاشت که آن‌ها را بچراند، يعنی بنده‌ی خودم داوود را، و من يهوه خدای ايشان خواهم بود و بنده‌ی من داوود امير ايشان خواهد بود." (عهد عتيق، کتاب حزقيال نبی، باب سی و چهارم، 11-24)

 

روزی بود روزگاری بود، زوری بود زورداری بود. خرمی زمين و سبز مخملی درختان هوش و حواس را از آدمی می‌ربود. آسمانِ گَل و گشاد جلای ديگری داشت و چون آينه‌ای شفاف می‌درخشيد. خورشيدِ پت و پهن در دوردست‌ها نورافشانی می‌کرد و بذر گرم خود را بر پهنه‌ی دشت و دمن می‌پاشيد. باران که می‌گرفت، قطرات درشت آب بر روی گل‌برگ‌های زيبا و رنگارنگ باغ و بستان هم‌چون در غلطان می‌لغزيدند. نهرها مملو از شير پاک خر بودند و کوه‌ها هم‌چون الماسِ جواهری برق می‌زدند و لحظه‌ای نبود که عندليبان دست از چه‌چهه و تغزل بردارند.

زندگی مردم ساده و روح‌‌انگيز بود. عقدشان را نسيم می‌خواند و فرزند پاک‌شان خنده‌رو زاده می‌شد. غم و اندوه در دل اين مردمان جايي نداشت و نطفه‌ی کينه‌توزی در اين سرزمين بسته نمی‌شد. اين قوم وارسته که در همه‌جای عالم مشهور و معروف بودند و عفاف و پاک‌دامنی‌شان زبان‌زد همه بود، به نرمی روزگار می‌گذراندند و دست از پا خطا نمی‌کردند تا هرچه زودتر اين زندگی فانی را وداع گفته و به ديار موعود کوچ کنند.

سال‌ها قبل زمانی‌که نه از باغ و بستان خبری بود و نه از نرمی و لطافت، و چون گله‌ای سرگردان در بيابان تلو می‌خوردند، چوپانی زير پر‌و‌بال‌شان را گرفت. برايشان کمی موعظه کرد و کف دست چندتايی‌شان را خواند. از آن‌روز سرنوشت آن‌ها تغيير کرد؛ چرا که چوپان در کف دست تمام‌شان سعادتی ابدی و لايزال يافته‌بود. گوش‌هاي‌شان در آن‌روز گرم و وحشی تابستانی تيز شد و نيش‌هاي‌شان تا بناگوش سر خورد و تمام مواعظ حکيمانه‌ی چوپان را نيک بلعيدند.

چوپان وعده‌های زيادی به آن‌ها داد. وعده‌هايي که هر کدامش چشم فرشته‌های بال‌دار آسمانی را باباقوری می‌کرد. مردم از خدا خواسته به اين معامله داخل شدند. سوگند خوردند ديگر دست از پا خطا نکنند؛ رمه‌ی گوش به فرمانی باشند و غلط زيادی نکنند. از آن‌روز ديگر بلا رخت بربست و باد داغ بيابانی رو به ولرمی نهاد.

قافله‌شان جانب مسير باد را گرفت و به ناگاه درختانی سرسبز از کمرگاه تپه‌ای بيرون زدند. جلوتر رفتند، معجزه حاصل شده بود. پشت تپه، باغی پر از درختان سيب و شفتالو و گيلاس و نهرهايي از شير و انگبين در شيار ناپيدای زمين می‌درخشيد. پس بر خاک افتادند و شکر نعمت به جا آوردند و کلنگ خانه‌های جديدشان را فی‌الفور زدند.

سال‌ها بدين منوال گذشت تا اين‌که از قضای روزگار دختری بی‌کس به نام ره‌به‌کا، سر از ديار آنان درآورد. جامه‌ای بلند و کشيده به تن داشت که به سبب بيابان‌گردی رنگ آن تاسيده بود و چين‌های دامنش ريش‌ريش بر زمين می‌لغزيدند. پايش که به آبادی رسيد، کودکان دوره‌اش کردند و هياهوکنان خرده‌ريگ نثارش ‌کردند. گيسوانش از فرط گرمای بيابانی در هم پيچيده‌بودند و چون ترکه‌ای از لابلای جامه‌‌ی مندرسش بيرون می‌زدند.

کسی به او کار نمی‌داد. دست به هرچه می‌زد نجس می‌شد. يک‌بار کسی پيدا شد تا برايش نخ‌ريسی کند. او نيز سرکيسه‌اش کرد و بدون عجرت از امارت خود بيرونش راند. غالبا بی‌کار بود و برای آن‌که سرپناهی داشته باشد به مسافرخانه‌ای متروک می‌رفت تا شناخته نشود.

پدرش او را در ازای دو عصا از چوب شطيم به قبيله‌ای تواب که از سدوم می‌آمدند فروخت و ناخواسته با مردی زبون و گنددهن که به سبب ارث پدری، سکه‌ی زر از تنبانش می‌ريخت، هم‌بستر شد. حاضر نبود تن خود را در اختيار کفتاری که تصاحبش کرده‌بود بگذارد. عفونت فکر و تن مرد حالش را به هم می‌زد. به گاه کوچ چندباری قصد فرار کرد که هر‌بار به مدد اسب‌های شکيبای قبيله گرفتار آمد و به دست تازيانه‌هايي که تا مغز استخوانش را می‌سوزاندند سپرده‌شد.

سرآخر خود را به چاه انداخت. قبيله روزها به جستجوی او دشت‌ها و تپه‌ها و شن‌ريزها را وارسی کردند ولی دست از پا درازتر راهی شدند. جان سالم به در برد و از اقبال خوشش کاروانی ره‌گذر او را از چاه بيرون کشيدند. از آن روز آواره‌ی دشت و صحرا شد. به هر ناکجاآبادی که وارد می‌شد، چشم‌های حيز مخلوقات دوپا، چون نيش افعی او را پی می‌گرفتند. چرا که دختر تنها و بی‌کس در نظر غاطبه‌ی مردم ضعيفه‌ای مفت و بی‌قيمت بود که برای تصرفش لحظه‌ای نمی‌بايست درنگ کرد.

او را به ريشخند می‌گرفتند و بی‌شرمانه به او تعرض می‌کردند. لطف بی‌منتی از کسی دريافت نمی‌کرد. صاحب مسافرخانه‌ای که اتاقی به رايگان در اختيارش گذاشته بود، نيمه‌شب به اتاق او وارد شد و سعی کرد او را عريان کند.

زنان با ديدن وی فحش و ناسزا نثارش می‌کردند و از اين‌که شوهران‌‌شان در خفا نام او را زمزمه می‌کردند، کف به لب می‌آوردند.

ربه‌کا به کنيسه پناه برد تا بتواند شب را آسوده‌خاطر به صبح رساند. خاخامی او را از دور ديد. دوان‌دوان به سويش آمد و ابايش را به روي او انداخت. سرش را چون کفتار به اطراف چرخاند و وردی خواند. سپس رو به ربه‌کا کرد و گفت:

- "بی آبرو، چه از جان مردان يهوه می‌خواهی؟"

ربه‌کا با عجز و خواری گفت:

- "به جايي نياز دارم تا در آن بخوابم و در امان باشم."

خاخام بلندش کرد و در زير ابای حجيمش او را به اتاق خود هدايت کرد. در را روی او بست و چفت آن را انداخت. اضطراب ربه‌کا را رها نمی‌کرد. با تمام خطراتی که جانش را تهديد می‌کرد، هيچ‌گاه نگذاشته‌بود کسی او را تسخير کند. بکارت تنها کلبه‌ی امن وجودش بود که در پناه آن آرام می‌گرفت. هرگاه که خستگی عضلات تنش را می‌فشرد، در گوشه‌ای تاريک و خلوت می‌آسود، پاهايش را جمع می‌کرد و خود را در آغوش می‌کشيد. کودکِ نزاده‌اش را نوازش می‌کرد و برايش شعر می‌خواند. در بکارت خود طفلی کوچک و معصوم می‌يافت که از پستان‌هايش شير مي‌نوشيد.

حوالی شب، خاخام به اتاق بازگشت. عبايش را کنار زد و به سوی ربه‌کا رفت.

- "بلند شو. اين‌جا مکان مقدسی‌ست. هرجای اتاق نمی‌توانی کپه‌ی مرگت را بگذاری."

ربه‌کا برخاست. خاخام هدايتش کرد. گوشه‌ی پيرهنش را گرفت و او را کشان‌کشان به گوشه‌ی اتاق برد. دست ديگرش بر سُرين ربه‌کا سر خورد؛ ربه‌کا فرياد زد. خاخام او را به ديوار کوبيد و با دست دهانش را گرفت.

- "فردا صبح يک‌صد گوسفند فربه در قربان‌گاه کنيسه برای يهوه قربانی خواهند شد. نکند هوس کرده‌ای که تو نيز چون اين گوسفندان، به قربان‌گاه بروی؟"

اشک از چشمان ربه‌کا سرازير شد. دستان خاخام بر پيکر او می‌لغزيدند. ربه‌کا اشک می‌ريخت و با دستان لرزانش پيکر عريان و بی‌دفاع خود را می‌پوشاند...

بوی تن ربه‌کا خاخام را به ياد فطير مقدس می‌انداخت. دستانش را بر تن او می‌کشيد و تن بی‌گناه و معصومش را لمس می‌کرد. ربه‌کا گوشه‌ی اتاق افتاده‌بود و دستان بی‌حرکتش رو به آسمان بر زمين افتاده‌بودند. اشک از گونه‌هايش فرو می‌چکيد و گردنش را مرطوب می‌کرد. همه‌چيز را تيره و تار می‌ديد. وزن شبحی را بر خود حس می‌کرد ولی چيزی نمی‌ديد. ديگر اشک نمی‌ريخت. تنش چون کالبدی خشک و بی‌روح بر زمين افتاده‌بود.

سوزشی عميق وجودش را لرزاند. فرياد برآورد. دست سنگين خاخام بر صورتش فرود آمد. ديگر هيچ نفهميد...

"همه‌جا تاريک بود. صدای خاصی به گوش نمی‌رسيد. دالان عريضی به چشم می‌خورد با پنجره‌هايي بلند که از خلال هر‌يک شعاعی از نور خورشيد به زمين می‌رسيد. جامه‌ای سپيد بر تن داشت. سرش خميده‌بود و موی بلند و سياهش بر پيرهن سپيدش می‌لغزيد.

از آن سوی دالان به سمت ربه‌کا آمد. چهره‌اش در ميان تاريکی گم می‌شد. دستی بر موی روان ربه‌کا کشيد و بوسه‌ای بر انگشتانش نهاد. ربه‌کا به او می‌نگريست. چشمانش را جستجو می‌کرد. دستانش رها شد. همه‌چيز تار شد؛ گويي ديگر نمی‌ديد..." 

نزديکی‌های صبح خاخام ربه‌کا را بيدار کرد. تکانی به تن خسته و رنجورش داد. او در عبای حجيم خود گرفت و از در پشت کنيسه بيرونش انداخت. چند سکه‌ای نيز جلوی پايش ريخت. در را بست. صدای جيرجير بسته شدن در کنيسه و صدای زنگ قربان‌گاه به هم آميختند. ناگاه صدای بع‌بع گوسفندان قربانی دشت را در بر گرفت...

ربه‌کا کشان‌کشان خود را به ميدان شهر رساند. ميدان شهری که چون دُر در دل کوير می‌درخشيد. شهری که مردمانش باج می‌دادند تا در نهرهايشان به جای شاش خر، شير خر جاری شود و باد صرصر چون اسبی رام گوش به فرمان روده‌درازی‌هايشان باشد. ربه‌کا در شهری بود که فرزندان آن با خنده زاده می‌شدند و مردمانش از پليدی دوری می‌جستند؛ پس به هنگام سحر سنگ‌باران شد.

در شکاف دره دست و پايش را بر زمين بستند و پيرهن خرمايي‌رنگش را از ميان پاره کردند. لحظاتی بعد تن نيمه‌عريانش از سنگ پوشيده‌شد...

"همه‌جا تاريک بود. صدای خاصی به گوش نمی‌رسيد. دالان عريضی به چشم می‌خورد با پنجره‌هايي بلند که از خلال هر‌يک شعاعی از نور خورشيد به زمين می‌رسيد. ربه‌کا با جامه‌ای سپيد بر زمين نشسته‌بود. سرش خميده‌بود و موی بلند و سياهش بر پيرهن سپيدش می‌لغزيد.

از آن سوی دالان به سمت ربه‌کا آمد. چهره‌اش در ميان تاريکی گم می‌شد. دستی بر موی روان ربه‌کا کشيد و بوسه‌ای بر انگشتانش نهاد. ربه‌کا به او می‌نگريست. چشمانش را جستجو می‌کرد... دستانش رها شد. همه‌چيز تار شد؛ گويي ديگر نمی‌ديد..." 

Toulouse, le 26 novembre 2007


+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت1:48توسط نرگس | |

خاوران.عکس را از گوگل گرفتم.

خوابم نمی برد.رفتم پشت پنجره.تمام خانه های دور و بو خاموش بود.پرنده ها هم حتی نمی خواندند.فکر کردم شبی هم که کامیون های پر از جسد را از اوین می بردند خاوران،تهران همین طور خواب بوده لابد.
خواب بود و ندید که چه کم خاک ریختند روی بدن های جوانشان.
ندید که چه چشمهای بزرگی با خاک پر شد.
نشنید که غرش خشمگین لودر چه فریادهایی را خفه کرد.
دست هایی را که از خاک مانده بودند بیرون ندید.
دست ها…نمی دانم به کجا اشاره می کردند.


ناگهان او نبود.
قبلش را خوب یادم است.حسابی خوشگلم می کردند.گل سر های ابی را یادم است دو طرف سرم.
برایش چه میبردم؟ این را یادم نیست.
یادم هست، که با چندین بچه دیگر که خیلی هاشان گل سر داشتند؛توی یک اتاق وسایل را( که گشته بودند) پسمان میدادند.روی سکو مینشستم.ان ور سکو می امد.
تی تاپ و ادامس های دارچینی را که داد هنوز یادم است.هربار تی تاپ می خورم یاد لبخندش می افتم.
چشمهاش هم می خندید.ان وقت ها نمی دانستم کف پاهاش این قدر که کابل خورده گوشت اورده.کوچک بودم اخر. کوچکتر از انکه بفهمم چرا او از ان ور سکو می اید و ما از این ور.
خیلی کوچک بودم یک بار که روی سکو نشسته بودم،و قول دوچرخه کورسی را بهم داد.اما هیچ وقت نیامد این ور سکو،و ان ور هم که دوچرخه نبود…


بزرگتر بودم حالا. شاید دو سال گذشته بود از اینکه دیگر نمی دیدمش.حتی از ان ور سکو.اما هنوز،چهره اش را با ان چشم های خندان از بر بودم.
با کی سوار تاکسی شدم؟…یادم نیست. اما یادم است چهره راننده اش را. چه قدر شبیه او بود…
خودش بود یعنی؟
ان وقت ها نمی دانستم خاوران کجاست.گل سر نداشتم،چون دیگر نمی رفتم دیدنش.
بعد از ان شبی که فقط شمع روشن بود و شعر خواندند،انگار دیگر کسی یادش نبود که باید برویم ان جا که سکو داشت.
حتمآ خودش بود.شاید رفته بوده از ان شب یک جایی که سکو نداشته.شاید من را یادش رفته.شاید…نه.نباید نگاهش کنم.نباید هیچکس بفهمد که او از یک جای سکو دار امده.
از ان جا که هدیه هامان را می گشتند. همان جا که قول دوچرخه داد…


بزرگ شدم.گل سر نمی زدم، اما از تمام گل سر های ابی یاد او می افتادم.
دیگر می دانستم خاوران کجاست.
دست ها را دیده بودم، بیرون زده از خاک. می دانستم که هیچ کدام دست او نیست.
می دیدمش هنوز،جایی بدون سکو.در دستش یک کیسه  فریزر که تویش تی تاپ بود و ادامس دارچینی.
و چشمهاش… می خندید.

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت23:12توسط نرگس | |