
ارس احمدی
"من گوسفندان خويش را طلبيده آنها را تفقد خواهم کرد، آنها را خواهم چرانيد و خواهم خوابانيد و شبانی برايشان خواهم گذاشت که آنها را بچراند، يعنی بندهی خودم داوود را، و من يهوه خدای ايشان خواهم بود و بندهی من داوود امير ايشان خواهد بود." (عهد عتيق، کتاب حزقيال نبی، باب سی و چهارم، 11-24)
روزی بود روزگاری بود، زوری بود زورداری بود. خرمی زمين و سبز مخملی درختان هوش و حواس را از آدمی میربود. آسمانِ گَل و گشاد جلای ديگری داشت و چون آينهای شفاف میدرخشيد. خورشيدِ پت و پهن در دوردستها نورافشانی میکرد و بذر گرم خود را بر پهنهی دشت و دمن میپاشيد. باران که میگرفت، قطرات درشت آب بر روی گلبرگهای زيبا و رنگارنگ باغ و بستان همچون در غلطان میلغزيدند. نهرها مملو از شير پاک خر بودند و کوهها همچون الماسِ جواهری برق میزدند و لحظهای نبود که عندليبان دست از چهچهه و تغزل بردارند.
زندگی مردم ساده و روحانگيز بود. عقدشان را نسيم میخواند و فرزند پاکشان خندهرو زاده میشد. غم و اندوه در دل اين مردمان جايي نداشت و نطفهی کينهتوزی در اين سرزمين بسته نمیشد. اين قوم وارسته که در همهجای عالم مشهور و معروف بودند و عفاف و پاکدامنیشان زبانزد همه بود، به نرمی روزگار میگذراندند و دست از پا خطا نمیکردند تا هرچه زودتر اين زندگی فانی را وداع گفته و به ديار موعود کوچ کنند.
سالها قبل زمانیکه نه از باغ و بستان خبری بود و نه از نرمی و لطافت، و چون گلهای سرگردان در بيابان تلو میخوردند، چوپانی زير پروبالشان را گرفت. برايشان کمی موعظه کرد و کف دست چندتايیشان را خواند. از آنروز سرنوشت آنها تغيير کرد؛ چرا که چوپان در کف دست تمامشان سعادتی ابدی و لايزال يافتهبود. گوشهايشان در آنروز گرم و وحشی تابستانی تيز شد و نيشهايشان تا بناگوش سر خورد و تمام مواعظ حکيمانهی چوپان را نيک بلعيدند.
چوپان وعدههای زيادی به آنها داد. وعدههايي که هر کدامش چشم فرشتههای بالدار آسمانی را باباقوری میکرد. مردم از خدا خواسته به اين معامله داخل شدند. سوگند خوردند ديگر دست از پا خطا نکنند؛ رمهی گوش به فرمانی باشند و غلط زيادی نکنند. از آنروز ديگر بلا رخت بربست و باد داغ بيابانی رو به ولرمی نهاد.
قافلهشان جانب مسير باد را گرفت و به ناگاه درختانی سرسبز از کمرگاه تپهای بيرون زدند. جلوتر رفتند، معجزه حاصل شده بود. پشت تپه، باغی پر از درختان سيب و شفتالو و گيلاس و نهرهايي از شير و انگبين در شيار ناپيدای زمين میدرخشيد. پس بر خاک افتادند و شکر نعمت به جا آوردند و کلنگ خانههای جديدشان را فیالفور زدند.
سالها بدين منوال گذشت تا اينکه از قضای روزگار دختری بیکس به نام رهبهکا، سر از ديار آنان درآورد. جامهای بلند و کشيده به تن داشت که به سبب بيابانگردی رنگ آن تاسيده بود و چينهای دامنش ريشريش بر زمين میلغزيدند. پايش که به آبادی رسيد، کودکان دورهاش کردند و هياهوکنان خردهريگ نثارش کردند. گيسوانش از فرط گرمای بيابانی در هم پيچيدهبودند و چون ترکهای از لابلای جامهی مندرسش بيرون میزدند.
کسی به او کار نمیداد. دست به هرچه میزد نجس میشد. يکبار کسی پيدا شد تا برايش نخريسی کند. او نيز سرکيسهاش کرد و بدون عجرت از امارت خود بيرونش راند. غالبا بیکار بود و برای آنکه سرپناهی داشته باشد به مسافرخانهای متروک میرفت تا شناخته نشود.
پدرش او را در ازای دو عصا از چوب شطيم به قبيلهای تواب که از سدوم میآمدند فروخت و ناخواسته با مردی زبون و گنددهن که به سبب ارث پدری، سکهی زر از تنبانش میريخت، همبستر شد. حاضر نبود تن خود را در اختيار کفتاری که تصاحبش کردهبود بگذارد. عفونت فکر و تن مرد حالش را به هم میزد. به گاه کوچ چندباری قصد فرار کرد که هربار به مدد اسبهای شکيبای قبيله گرفتار آمد و به دست تازيانههايي که تا مغز استخوانش را میسوزاندند سپردهشد.
سرآخر خود را به چاه انداخت. قبيله روزها به جستجوی او دشتها و تپهها و شنريزها را وارسی کردند ولی دست از پا درازتر راهی شدند. جان سالم به در برد و از اقبال خوشش کاروانی رهگذر او را از چاه بيرون کشيدند. از آن روز آوارهی دشت و صحرا شد. به هر ناکجاآبادی که وارد میشد، چشمهای حيز مخلوقات دوپا، چون نيش افعی او را پی میگرفتند. چرا که دختر تنها و بیکس در نظر غاطبهی مردم ضعيفهای مفت و بیقيمت بود که برای تصرفش لحظهای نمیبايست درنگ کرد.
او را به ريشخند میگرفتند و بیشرمانه به او تعرض میکردند. لطف بیمنتی از کسی دريافت نمیکرد. صاحب مسافرخانهای که اتاقی به رايگان در اختيارش گذاشته بود، نيمهشب به اتاق او وارد شد و سعی کرد او را عريان کند.
زنان با ديدن وی فحش و ناسزا نثارش میکردند و از اينکه شوهرانشان در خفا نام او را زمزمه میکردند، کف به لب میآوردند.
ربهکا به کنيسه پناه برد تا بتواند شب را آسودهخاطر به صبح رساند. خاخامی او را از دور ديد. دواندوان به سويش آمد و ابايش را به روي او انداخت. سرش را چون کفتار به اطراف چرخاند و وردی خواند. سپس رو به ربهکا کرد و گفت:
- "بی آبرو، چه از جان مردان يهوه میخواهی؟"
ربهکا با عجز و خواری گفت:
- "به جايي نياز دارم تا در آن بخوابم و در امان باشم."
خاخام بلندش کرد و در زير ابای حجيمش او را به اتاق خود هدايت کرد. در را روی او بست و چفت آن را انداخت. اضطراب ربهکا را رها نمیکرد. با تمام خطراتی که جانش را تهديد میکرد، هيچگاه نگذاشتهبود کسی او را تسخير کند. بکارت تنها کلبهی امن وجودش بود که در پناه آن آرام میگرفت. هرگاه که خستگی عضلات تنش را میفشرد، در گوشهای تاريک و خلوت میآسود، پاهايش را جمع میکرد و خود را در آغوش میکشيد. کودکِ نزادهاش را نوازش میکرد و برايش شعر میخواند. در بکارت خود طفلی کوچک و معصوم میيافت که از پستانهايش شير مينوشيد.
حوالی شب، خاخام به اتاق بازگشت. عبايش را کنار زد و به سوی ربهکا رفت.
- "بلند شو. اينجا مکان مقدسیست. هرجای اتاق نمیتوانی کپهی مرگت را بگذاری."
ربهکا برخاست. خاخام هدايتش کرد. گوشهی پيرهنش را گرفت و او را کشانکشان به گوشهی اتاق برد. دست ديگرش بر سُرين ربهکا سر خورد؛ ربهکا فرياد زد. خاخام او را به ديوار کوبيد و با دست دهانش را گرفت.
- "فردا صبح يکصد گوسفند فربه در قربانگاه کنيسه برای يهوه قربانی خواهند شد. نکند هوس کردهای که تو نيز چون اين گوسفندان، به قربانگاه بروی؟"
اشک از چشمان ربهکا سرازير شد. دستان خاخام بر پيکر او میلغزيدند. ربهکا اشک میريخت و با دستان لرزانش پيکر عريان و بیدفاع خود را میپوشاند...
بوی تن ربهکا خاخام را به ياد فطير مقدس میانداخت. دستانش را بر تن او میکشيد و تن بیگناه و معصومش را لمس میکرد. ربهکا گوشهی اتاق افتادهبود و دستان بیحرکتش رو به آسمان بر زمين افتادهبودند. اشک از گونههايش فرو میچکيد و گردنش را مرطوب میکرد. همهچيز را تيره و تار میديد. وزن شبحی را بر خود حس میکرد ولی چيزی نمیديد. ديگر اشک نمیريخت. تنش چون کالبدی خشک و بیروح بر زمين افتادهبود.
سوزشی عميق وجودش را لرزاند. فرياد برآورد. دست سنگين خاخام بر صورتش فرود آمد. ديگر هيچ نفهميد...
"همهجا تاريک بود. صدای خاصی به گوش نمیرسيد. دالان عريضی به چشم میخورد با پنجرههايي بلند که از خلال هريک شعاعی از نور خورشيد به زمين میرسيد. جامهای سپيد بر تن داشت. سرش خميدهبود و موی بلند و سياهش بر پيرهن سپيدش میلغزيد.
از آن سوی دالان به سمت ربهکا آمد. چهرهاش در ميان تاريکی گم میشد. دستی بر موی روان ربهکا کشيد و بوسهای بر انگشتانش نهاد. ربهکا به او مینگريست. چشمانش را جستجو میکرد. دستانش رها شد. همهچيز تار شد؛ گويي ديگر نمیديد..."
نزديکیهای صبح خاخام ربهکا را بيدار کرد. تکانی به تن خسته و رنجورش داد. او در عبای حجيم خود گرفت و از در پشت کنيسه بيرونش انداخت. چند سکهای نيز جلوی پايش ريخت. در را بست. صدای جيرجير بسته شدن در کنيسه و صدای زنگ قربانگاه به هم آميختند. ناگاه صدای بعبع گوسفندان قربانی دشت را در بر گرفت...
ربهکا کشانکشان خود را به ميدان شهر رساند. ميدان شهری که چون دُر در دل کوير میدرخشيد. شهری که مردمانش باج میدادند تا در نهرهايشان به جای شاش خر، شير خر جاری شود و باد صرصر چون اسبی رام گوش به فرمان رودهدرازیهايشان باشد. ربهکا در شهری بود که فرزندان آن با خنده زاده میشدند و مردمانش از پليدی دوری میجستند؛ پس به هنگام سحر سنگباران شد.
در شکاف دره دست و پايش را بر زمين بستند و پيرهن خرماييرنگش را از ميان پاره کردند. لحظاتی بعد تن نيمهعريانش از سنگ پوشيدهشد...
"همهجا تاريک بود. صدای خاصی به گوش نمیرسيد. دالان عريضی به چشم میخورد با پنجرههايي بلند که از خلال هريک شعاعی از نور خورشيد به زمين میرسيد. ربهکا با جامهای سپيد بر زمين نشستهبود. سرش خميدهبود و موی بلند و سياهش بر پيرهن سپيدش میلغزيد.
از آن سوی دالان به سمت ربهکا آمد. چهرهاش در ميان تاريکی گم میشد. دستی بر موی روان ربهکا کشيد و بوسهای بر انگشتانش نهاد. ربهکا به او مینگريست. چشمانش را جستجو میکرد... دستانش رها شد. همهچيز تار شد؛ گويي ديگر نمیديد..."
Toulouse, le 26 novembre 2007


خوابم نمی برد.رفتم پشت پنجره.تمام خانه های دور و بو خاموش بود.پرنده ها هم حتی نمی خواندند.فکر کردم شبی هم که کامیون های پر از جسد را از اوین می بردند خاوران،تهران همین طور خواب بوده لابد.
خواب بود و ندید که چه کم خاک ریختند روی بدن های جوانشان.
ندید که چه چشمهای بزرگی با خاک پر شد.
نشنید که غرش خشمگین لودر چه فریادهایی را خفه کرد.
دست هایی را که از خاک مانده بودند بیرون ندید.
دست ها…نمی دانم به کجا اشاره می کردند.
ناگهان او نبود.
قبلش را خوب یادم است.حسابی خوشگلم می کردند.گل سر های ابی را یادم است دو طرف سرم.
برایش چه میبردم؟ این را یادم نیست.
یادم هست، که با چندین بچه دیگر که خیلی هاشان گل سر داشتند؛توی یک اتاق وسایل را( که گشته بودند) پسمان میدادند.روی سکو مینشستم.ان ور سکو می امد.
تی تاپ و ادامس های دارچینی را که داد هنوز یادم است.هربار تی تاپ می خورم یاد لبخندش می افتم.
چشمهاش هم می خندید.ان وقت ها نمی دانستم کف پاهاش این قدر که کابل خورده گوشت اورده.کوچک بودم اخر. کوچکتر از انکه بفهمم چرا او از ان ور سکو می اید و ما از این ور.
خیلی کوچک بودم یک بار که روی سکو نشسته بودم،و قول دوچرخه کورسی را بهم داد.اما هیچ وقت نیامد این ور سکو،و ان ور هم که دوچرخه نبود…
بزرگتر بودم حالا. شاید دو سال گذشته بود از اینکه دیگر نمی دیدمش.حتی از ان ور سکو.اما هنوز،چهره اش را با ان چشم های خندان از بر بودم.
با کی سوار تاکسی شدم؟…یادم نیست. اما یادم است چهره راننده اش را. چه قدر شبیه او بود…
خودش بود یعنی؟
ان وقت ها نمی دانستم خاوران کجاست.گل سر نداشتم،چون دیگر نمی رفتم دیدنش.
بعد از ان شبی که فقط شمع روشن بود و شعر خواندند،انگار دیگر کسی یادش نبود که باید برویم ان جا که سکو داشت.
حتمآ خودش بود.شاید رفته بوده از ان شب یک جایی که سکو نداشته.شاید من را یادش رفته.شاید…نه.نباید نگاهش کنم.نباید هیچکس بفهمد که او از یک جای سکو دار امده.
از ان جا که هدیه هامان را می گشتند. همان جا که قول دوچرخه داد…
بزرگ شدم.گل سر نمی زدم، اما از تمام گل سر های ابی یاد او می افتادم.
دیگر می دانستم خاوران کجاست.
دست ها را دیده بودم، بیرون زده از خاک. می دانستم که هیچ کدام دست او نیست.
می دیدمش هنوز،جایی بدون سکو.در دستش یک کیسه فریزر که تویش تی تاپ بود و ادامس دارچینی.
و چشمهاش… می خندید.





