تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

 

اگر مودبید،اتو کشیده هستید یا زمینه ی روانی لازم را در خود نمی بینید این پست را نخوانید:این متن کاملآ در مورد عضو تناسلیم است!
امروز با یاسی رفتیم اپیلاسیون. یک لیست زده بودند روی دیوار که رویش قیمت اپیلاسیون قسمتهای محتلف بدن نوشته بود: مثلآ پاها کامل، دستها،...یکی از این قسمتها اسمش"اضافه"بود! وقتی منشی ازم پرسید که کجاها را میخواهم اپیل کنم،گفتم: پاها تا بالا، و این قسمت(اشاره کردم به زیر شکم). دخترک با حالتی عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و توضیح داد:"اضافه!"
راستش را بخواهید بهم برخورد :)) آخر مبنای نصف روابط زندگی آدم، و جرقه ی نخستینِ عشق در همین جایی است که اینها اسمش را گذاشته اند "اضافه". حداقل در مورد خودم باید بگم که این بخش نه تنها "اضافه" نیست، بلکه منشاء کلی لذت و شور هم هست.:) من اگر جای اینها بودم روی پلاکارد قیمت به جای "اضافه" چیز دیگری می نوشتم؛مثلآ "مخزن الاسرار"، یا ...چه میدانم، هر چیزی به جز "اضافه"!
پ.ن.: اعتراف می کنم از وقتی از سالن اپیلاسیون در آمدیم تا حالا در هر فرصتی یک بار به "مخزن الاسرار" نگاه می کنم و خواهر بزرگه و یاسی را هم مستفیض می کنم، اینقدر که از خوشگلی و تمیزیش لذت می برم.:)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت20:28توسط نرگس | |

من با یک ترس بزرگم کنار آمدم.
قضیه این بود که زبان فرانسه، که قبلآ خیلی با علاقه یاد می گرفتم؛ شده بود مثل یک گره گنده توی قلب و گلوم. هر وقت چشمم به یک متن فرانسه می افتاد، به سرعت نرگس دو سال پیش برام تداعی می شد؛ دختری که به خاطر عشق تصمیم گرفته بود از همه چیز دل بکَند و برود پیش معشوقش... عشق و شور آن روزها، همراه با چیزی داغ توی دلم می پیچید،که خب اصلآ خوشایند نبود. این جوری بود که می ترسیدم یاد گرفتن فرانسه را از سر بگیرم. از حس نوستالژیک زبان فرانسه می ترسیدم.
بالاخره یک ماه پیش تصمیم گرفتم به ترسم غلبه کنم: بروم جلو و باهاش بجنگم. مصاحبه دادم و با وجود اینکه بیش از یک سال و نیم بود که کلاس نمی رفتم،سه-چهار ترم بالاتر از چیزی که باید قبول شدم. کلاس هم از این هفته شروع شد، و اولین جمله ها که از زبانم سُر خوردند بیرون، ترس و تداعی های ناخوشایند را دود کردند و فرستاندند هوا.
و حالا خوشحالم که یک عالمه چیزهای جدید برای یاد گرفتن دارم! 


+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت0:23توسط نرگس | |

بعضی جدایی ها را نمی شود باور کرد... عزیزترین عمه ی دنیا امشب در سردخانه بهشت زهرا تنهاست،بخشی از قلبم.

خورشید خانه ی پدری سرد شد...

پ.ن.: دو هفته گذشته.امسال تلخ ترین عید زندگیم را گذراندم... ممنونم از تمام دوستانی که کنارم بودند.

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت0:6توسط نرگس |