تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

 

چهار ساله بودم که خاله رفت. بعد از یکسال که فراری بود، و پیش ما زندگی می کرد؛ بالاخره با پاس خاله کوچکتر رفت.
خاله یک جور خوبی "مامان" من بود. خوب یادم هست که بیشتر از مامان خودم دوستش داشتم...و احساس گناه می کردم؛چون قاعدتآ ادم باید مادر خودش را از همه بیشتر دوست داشته باشد. یعنی فلسفه ام در سه-چهار سالگی این بود.
خاله هم من را یک جور دیگری دوست داشت. مامان و بابا سرکار می رفتند و جیران مدرسه ای بود، و این جوری بود که تمام  روزمان را با هم بودیم. سفره کوچولوی صبحانه دوتایی، بازی، کتاب خواندن و ...عالمی داشتیم خلاصه. 
تا اینکه خاله رفت. و چون خیلی دوستم داشت و معلوم هم نبود که سرش چه می اید و اینکه دیگر اصلا هم را می بینیم یا نه؛ دلش نیامد با من خداحافظی کند. شب خوابیدم و صبح که پاشدم خاله نبود. بی خداحافظی. بدون اینکه دم صبح بوسه خداحافظیش را فهمیده باشم یا نگاه پر از اشکش را...
خاله رفت؛ و من هم کمابیش به نبودنش عادت کردم. اما یک ترس بزرگ در یه جای دوری، ته ته روحم ماند:
این که وقتی خوابم کسی "برود."
هربار که مامان پیشم است و می خواهد صبح برود اصرار می کنم که هر ساعتی بود بیدارم کند. متنفرم از دیدن جای خالی ادمهایی که دوستشان دارم...بدون خداحافظی.
نوزده-بیست ساله که بودم دوست پسری داشتم که عادت داشت بعد از هربار که با هم بودیم؛ تندی بلند شود و لباس بپوشد و برود خانه اش. و من همیشه می ترسیدم خوابم ببرد و بیدار که می شوم او رفته باشد.
حالا دیگر دور و بری ها می دانند و با این زخم من کنار امده اند. خودم هم راحت تر شده ام راستش.
اما یک سوال هست که همیشه گوشه ی ذهنم هست:
چرا همه باید "بروند"؟

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت0:52توسط نرگس | |