تبليغاتX
رگبار
نوشته های ما از زندگی

Daisypath Next Aniversary Ticker

مرا ببوس

بگذار

طعم لحظه را

از معصومیت دهانت

فرو دهم

 

مرا ببوس

من زنم

من ابدیت را

در رحم نمناک و سرخم

حمل می کنم؛

و بن بست های تاریخ را

در پی ات گام می زنم

 

مرا ببوس

تنهاییم را میان بازوانت بفشار

و فاصله ها را رها کن

تا در همین بوسه تمام شویم

 

مرا ببین

من هستم؛

و خسته ام

از زیستنی

که مشق غربت است انگار

و از دنیایی

که زمستان های بلند دارد

 

مرا ببوس

مرا به اوج ببر

بگذار

فراموش کنم

که فردایی هست...

 

 

نرگس

خرداد 87


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:2  توسط نرگس و ارس  | 

                             

 

تصور می کنم اگر قرار بود با هرکدوم از اطرافیانم تو یه کتاب بگنجم، اون کتاب چی بود:

 

1.با ارس: مرشد و مارگریتا (خودشون!)، غرور و تعصب(الیزابت و دارسی)، زن اینده (الب و فرشته اش)

 

2.با مامان:دفترچه ممنوع (مادر و دختره)،

 

3.با بابا: بار هستی( رابطه سابینا و پدر نقاشش)

 

4. با جیران:رامونا و بیزوس( خودشون!)، کمی باکره و کولی(دو تا خواهرا)

 


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:28  توسط نرگس و ارس  | 

عجالتآ در سر شلوغی مطلق به سر می بریم.

امروز از صبح کلاس داشتم، در عین حال خلای هم سایه نشتی داده بود به سقف مال ما و حالا بیا و ثابت کن که سقف چکه می کنه.صبح تا بعد از ظهر دانشکده و بعد هم دکتر رفتن با مامان که طفلکی این وسط کمرش گرفته و هی عین سوسک وارونه در حالت بلا تکلیف بین دراز کش و نشسته قرار می گیره.

خلاصه از 9 صبح تا نه شب بیرون و یه اتفاق جالب که براتون تعریف می کنم.

 

با مامان از رادیولوژی در اومدیم که دیدیم یه توده خار خاری افتاده کنار پیاده رو...

حالا حدس می زنید چی بود؟ ...

جوجه تیغی! با گوشای گرد و پوزه ی تیز و خییییییلی خوشگل. حیوونی کوچولو بود و ترسیده بود. خلاصه مامان رفت دکتر منم موندم که یه وقت کسی حق حیات جوجه تیغیه رو سلب نکنه.یه اقا با پسر کوچولوش، یه راننده مسن و یه پسر جوون(نگهبان ساختمون پزشکان) هم بودن.

 

بچه هه: بابا ببریمش خونه

باباهه: نه بابا جون، به دردی نمی خوره.

راننده: مریضم هس، انگار مردنیه.

من: اخیییییی:(

پسره یه فیتیله سیگار شوت کرد سمتش.

من: نکنید اقا، گناه داره.

پسره حرکتو تکرار کرد.

من:نکنید!

پسره رفت.

باباهه و بچه هه دقیق خارپشته رو بر انداز می کنن.

باباهه: ببین خدا چه چیزایی می افرینه بابا جون.

بچه هه خوب نگاه می کنه . خارپشت کوچولو هول کرده حسابی.

راننده: ما یه دفعه کنار رودخونه یه سوسمار دیدیم.

من: فکر می کنید اگه زنگ بزنم اتش نشانی بیان ببرنش؟

باباهه: نمی دونم والا.

راننده: سوسمار و مار و اینا رو می برن. اون دفعه لب رودخونه جاجرود یه سوسمار بود از اینجا تا اینجا (یک متر و اندی). اتش نشانا می ترسیدن بگیرنش. اما اینو ...

باباهه:این بیاد وسط کوچه ماشین لهش می کنه.

من منقلب میدوم به سمت مطب؛ چون طبق معمول موبایلمو جا گذاشتم؛از موبایل مامان زنگ می زنم به اتش نشانی.شماره من و ادرس جوجه تیغی رو می خوان.بر می گردم پایین با ترس از اینکه بچه خارپشت رفته باشه.

باد شدید شده .خوشبختانه حیوونک سر جاشه.هر کی رد می شه یه دور قربون صدقه اش میره؛ اما کسی وای نمیسه.

بچه هه:چی میخوره؟

باباهه رو به راننده:اینا چی میخورن؟

راننده :نمیدونم گوشتخوارن یا ...فک کنم گیاه.

من:بله گیاه و دونه و ...

باباهه:مریضه.

من:زنگ زدم اتش نشانی بیاد ببردش.

راننده میره.پسر نگهبان میاد. با یه برگ کاهو.خوشحالم که رابطه اش با حیوون اصلاح شده.بهش لبخند میزنم.

موبایل مامان که دستمه زنگ میخوره.اتش نشانا تو محدوده ما هستن، دارن یه میمونو می گیرن.زود میان.

بچه خارپشت به کاهو تمایلی نداره.بیشتر دوست داره قوز کنه و یه دونه ی نادیدنی رو بجوه.

باد این ور اونورش می کنه، سعی می کنم با کنار پاهام نگهش دارم. ماشین گنده و اژیر دار اتش نشانی میاد.

دو اقا پیاده می شن و با دستکش و در کمال محبت جوجه خارپشتو که حالا گلوله شده می برن.

بهترین کاری که به ذهنم می رسید براش انجام دادم.

امیدوارم خوشبخت شه.

 

پ.ن.: مثلآ مامانمو برده بودم دکتر:)

پ.ن.2: لازم به ذکر نیست که چون موبایلم جا مونده بود و موبایل مامان هم دوربین نداره عکسی از حیوونک ندارم.اما عین همین نقاشیه بود.

 

نرگس


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:41  توسط نرگس و ارس  |