تبليغاتX
رگبار
نوشته های ما از زندگی

Daisypath Next Aniversary Ticker
1. چند وقته خیلی نوشتنم نمیاد.هر روز کلی سوژه جالب از ذهنم میگذره که فکر میکنم خوبه بیام اینجا و ازشون بنویسم. یه مدت که امتحانها بود(که لعنت بر اجداد مبدع امتحان).بعد هم خود به خود نشد دیگه.
چند روز هم انزلی بودیم.همین امشب برگشتیم.وای که چقدر سخته تحمل اینکه سر هر وعده غذا، یا تو هر منظره قشنگ هر بار یکی از دور و وریها بگه جای ارس خالی...به روی خودت نیاری و لبخند بزنی،اما یه جایی توی سینه ات تیر بکشه و لباتو بهم فشار بدی که بغض نکنی.و هربار هم تو دلت هزاربار داد بزنی که تورو خدا بفهمید منو...تحمل این دوری ناخواسته به اندازه کافی سخت هست...

2.هرچی تلاش می کنم نسبت به بعضی چیزا نمی تونم بی تفاوت باشم.
شنیده بودم که یکی از اشناها که حدودآ بیست و هفت-هشت ساله است، با یه دختر هفده ساله نامزد شده.یادمه این رو در یک مهمونی شنیدم و خیلی جا خوردم.یه جورایی دلم می خواست برم خر پسره رو بگیرم بگم خجالت نمی کشی مرتیکه پدوفیل؟( که خوب مسلمآ چنین کاری نکردم!)
امشب شنیدم که ظاهرآ مهمونی هایی هم به افتخار این وصلت فرخنده ترتیب داده شده. واقعآ دلم میخواست بودم و با مادر این دخترک رو به رو می شدم.بهش می گفتم می فهمی داری چی کار می کنی؟ دختری رو که از اجتماع فقط مدرسه رو شناخته مسئول یه زندگی می کنی.دلم میخواست بهش بگم که راهروهای دادگاه خانواده پره از امثال دختر او، صدها دختر بسیار کم سن و سال  که مثل دختر تو بی عشق(یا حتی با عشق) ازدواج کردن و بعد از یکی دو سال،یا حتی کمتر،رسیدن به بن بست،تو جامعه ای که هنوز برای عوام زن مطلقه چیزی در حد طاعونه.
کاری به قوانین کوفتیمون ندارم.اصلآ چرا استناد کنم به قوانینی که قبولشون ندارم؟
کاش یه روزی همه مون یاد بگیریم به عنوان یک انسان در مقابل اتفاقات کوچکی از این دست که در زندگی روزمره پیش میاد سکوت نکنیم.
***
برخیز
برخیز با من
و بگذار با هم برویم
برای پیکار رویاروی
در تارهای عنکبوتی دشمن،
بر ضد نظامی که گرسنگی را تقسیم می کند،
بر ضد نگون بختی سازمان یافته.

3.مادر بزرگ مامان هر وقت چیزی پیدا نمی شده،می گفته شیطون روش دست گذاشته.مدتیه به این نتیجه رسیدم که شیطونه کلآ کار زندگی رو ول کرده و فول تایم مشغول دست گذاشتن رو وسایل خونواده  ماس؛ حالا رو همه چی، از پاس پورت و شناسنامه گرفته تا لنگه جوراب:)

نرگس


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:1  توسط نرگس و ارس  | 
1- در آسمان از يک ارتفاعی به بعد دیگر هیچ ابری نیست.

پس هروقت آسمان دلت ابری شد، با ابرها نجنگ، فقط اوج بگير.

 

2- فکر می‌کنم آدم احتياج دارد برای خودش بنويسد و نوشته‌هايش را برای خودش انبار کند.

آن‌وقت چند ماه بعد و شايد چند سال بعد که به سراغشان می‌رود می‌تواند گذر زمان را حس کند.

و می‌بيند که چگونه روزها را با سلام و صلوات به خاک سپرده است.

 

3- نمیدانم بشر به کدام جهت حرکت می ‌کند؟

در اين عرصه کوتاه زندگی بين دوعدم گذشته و آينده، اين همه تکاپوی ناشيانه برای چيست؟

حرص و آز،

شکم‌پروری و زرپرستی آدمی را خفه کرده‌است.

طبيعت را به لجن می‌کشند و دود محصولات چسکی‌ کارخانه هايشان همه را به خناق دچار کرده است.

با اين همه به ظاهر رشد و پيشرفت تکنولوژيک، هنوز خراميدن در طبيعت روح انسان را شاداب می‌کند. غلت زدن در طبيعت ثاقب و دويدن در تپه‌های شنگرفی و آرميدن در سايه درختان و گوش سپردن به نغمه ی عندليبان، جان آدمی را طراوت می‌بخشد. چرا که هزاران سال، اجدادمان در طبيعت زيسته‌اند.

بیخود نيست لختی‌ها می‌گويند بايستی به طبيعت بازگشت.

 4- شب وقتی کنار دریا با نرگس قدم می زدیم، موج های کف آلود ساحل به سنگ های موج شکن انزلی می خوردند. آب برایم مقدس است. سادگی و طراوت از آن بيرون می زند. دل آدم را صاف می کند، مانند وجود خودش شفاف و روان. و دریا سمبل بزرگی از این عظمت است. کاش می توانستم زمان را در آنجا متوقف کنم. کاش در کنار دریا و با صدای امواج، می توانستم تا ابد لغزش مويت را در باد ببینم.

ارس


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:56  توسط نرگس و ارس  |