جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل دراین خیال که اکسیر می کنند
دوست، یار و رفیق شفیقم، روزبه صف شکن در روز 13 آذر 1386 بعد از خواندن یک بیانیه ی دانشجویی در دانشگاه دستگیر شد. وی را در دانشگاه تهران که مدیریت آن به فردی خارج از فضای علمی سپرده شده است، توسط حراست بازداشت کردند.
دستگاه های اطلاعاتی به جای حراست و حفاظت از امنیت و آسایش مردم به دستگیری گسترده دانشجویان طیف چپ پرداختند. دانشجویانی که تنها گناهشان اندیشه ی متفاوت و بیان آزادانه ی نظراتشان بوده است. دانشجویانی که نه تنها خطری برای امنیت ملی ایران ندارند بلکه وجودشان پی و بنیان رشد و پیشرفت و امنیت اجتماعی ایران فردا است.
سخنم در این نوشته ی مختصر صرفا به روزبه خلاصه نمی شود. تمام آنها که تحت لوای این دستگیری گسترده به زندان افتادند، فرزندان این کشورند و بیان آزادانه نظراتشان حق طبیعیشان است.
آنها که در طی ماه های اخیر برای این دستگیری گسترده زمینه سازی کردند و آنها که در هفته نامه شهروند امروز با بی شرمی مثال نزدنی که درخور هیچ نیروی دموکراتی نیست، خواهان در نطفه خفه کردن صاحبان اندیشه چپ در دانشگاه ها شدند، امروز میتوانند به حاصل تلاش غیردموکراتيک خود بنگرند.
چرا که آنچه امنیت ملی ایران را به خطر می اندازد، جنگطلبی و مشی غیر دموکراتیک، ناعادلانه و طبقاتی مسئولین و مدیران فعلی ست، نه چند دانشجوی جوان و اهل مطالعه و آیندهساز کشور ما.
آنچه ایران را ویران میکند، اقتصاد وارداتی دولت است که به بهای برشکستگی صنعت و بیکاری صدها هزار کارگر بیبهره از خدمات اجتماعی منجر میشود.
آنچه امنیت ایران را تهدید میکند، تقویت جيب چند گنده دلال و تاجر و شکستن کمر تولید داخلی ست، نه دو پلاکارد در دست یک دانشجو.
ارس احمدی




نرگس


لیلا جون رگبار رو دعوت کرده به یه بازی وبلاگی.اوکی ..بر اساس ترتیب زمانی شروع میکنم:
اول:"کودکی نیکیتا"؛ نوشته الکسی تولستوی. تازه رفته بودم کلاس دوم دبستان، و اولین کتاب بلندی بود که خوندم.
دوم: کتاب "شیر و جادوگر"، اثر سی.اس.لوئیس. دبستانی بودم که یه سال خاله بهم این کتابو عیدی داد. اعتراف میکنم که هنوز هم وارد هر اتاق جدیدی که میشم یه امیدی تو دلم هست که ته کمد به جای دیواره ی چوبی همیشگی،شاخه های برف پوش کاج رو لمس کنم.
سوم: یکی از تاثیر گذارترین کتابهای زندگی من "والس خداحافظی" بود؛که در چهارده سالگی خوندمش، و دریچه ای شد به دنیای بزرگ کوندرا،که تا مدت ها باهاش و درونش زندگی کردم.
چهارم:"کوری" ساراماگو.که خیلی حسش کردم و میکنم.اجازه بدید" صد سال تنهایی" رو هم همین جا بنویسم.به دلایلی نامعلوم.
هر دو رو اولین بار حدود شونزده هفده سالگی خوندم.
پنجم: "زن اینده" ، از کریستین بوبن. هیچ وقت فکر نمی کردم کاراکتر یه کتاب میتونه این قدر شبیهم باشه. یه جورایی همه چیزش خودم بود...
+تمام کتابهایی که روزها و شبهای من بودن...نمیدونم چرا با اسم بردن اینا یه جورایی حس کردم دارم به بقیه شون خیانت میکنم.:)
نرگس

راه که افتادم دیدم بنزین ماشین کمه، و با توجه به اینکه مسیردانشکده تا خونه هیچ جوره شوخی بردار نیست، تصمیم گرفتم بنزین بزنم.
ملت همیشه در صحنه هم که همه مثل خودم وقت شناس، ساعت دوازده جمعه شب یادشون افتاده بود باکها خالیه. خلاصه نیم ساعتی گذشت و نوبت رسید به دو تا ماشین جلوی من.نفهمیدم چی شد که یکی این گفت و یکی اون،یهو پریدن به زدن همدیگه.
جالب بود که هیچکس هم نمی رفت جداشون کنه.منم از اون جایی که کلآ دیدن دعوا کردن ادمها، مخصوصآ دو تا ادم جا افتاده و ظاهرآ محترم برام سخته؛بی خیال این شدم که شلوارم کوتاهه ،چکمه ام پاشنه بلنده و قیافه ام جینگیلی مستون . رفتم جلو و خلاصه من این یکی رو اروم کردم و کارگر پمپ بنزین هم اون یکی رو به زور نشوند تو ماشین.
گفتم اقا اروم باش، این جای پدرته، بگذر. بیچاره با یه استیصالی برگشت گفت: اخه زن و بچه تو ماشینه، هی میگه مادر ... .حالا من خنده ام گرفته بود از اینکه این انگار حواسش نیست که منم زنم (شایدم بچه!:ِ) )
چیزی که برام جالب بود، این بود که راننده های بقیه ماشین ها تا چند لحظه قبل از این جریان در اثر فوران هورمون های مردانه داشتن پمپ بنزین رو منفجر می کردن؛ اما هیچ کدوم از این "مرد" ها جرات نداشتن برن جلو و این دو تا ادم خسته و بیچاره رو از هم جدا کنن. یعنی فقط تا جایی "مرد" هستن که براشون زحمتی نداره.
پ.ن.: ایران از هر نظر پیشرفت نکنه، گداهاش خیلی اپ تو دیت هستن. یارو با یه پیت اومده میگه خانوم بچه ها موندن تو ماشین، دو لیتر بدی کارمون راه میافته.
2. یه اقای سال بالایی ماچیست داریم که یه پونزده بیست سالی از ما بزرگتره.اسمش رو گذاشتیم "خوشبو".
این اقا اوایل خودشو با یه شیشه عطر تی رز(که میدونید عطر ب س ی ج ی هاست)، شستشو می داد و بعد میومد سرکلاس. تا میومد همه دماغا رو می گرفتیم و پنجره رو باز می کردیم. اما این قدر غلیظ بود عطره که لامصب جم نمی خورد.و تا ساعت ها تو تک تک سلول های مغز ادم میموند.
اخرش یکی دو هفته پیش یکی از بچه ها بعد از کلاس رفت خیلی محترمانه بهش تذکر داد که الرژی داره و این بو اذیتش می کنه. "خوشبو" هم مرام گذاشت و از اون به بعد یه عطری میزنه با بوی خیار. دلم میخواد ازش بپرسم اینا رو از کجا میخره. واقعآ پیدا کردن عطرهایی به این بد بویی شاهکاره.





