آنها که به سایه ای امن از زندگی دل خوش کرده اند و فکر کرده اند گل کاشته اند، یا اینکه دلشان می خواهد مانند بیل گیتس آدم موفقی شوند، و جرات سینه چاک دادن و تاسیدن در تگرگ تیز خورشید را ندارند میتوانند کمافی السابق سلوک ملکوتی خود را از سر گیرند و از خواندن این چند خط صرف نظر کنند. باشد که عروج کنند.
اگر هم می خوانند زحمت اندیشیدن به آن را به خود ندهند و سعی کنند نشنیده بگیرند.
ناگهان تصمیم گرفتم بنویسم. بیشتر از آنکه در نوشتن نوعی ارزش بیابم در ننوشتن نوعی کابوس می بینم. خب خلاصه کنم می شود : می نویسم چون قدرت ننوشتن ندارم.
چه طور می شود آدم مجنون کسی شود؟
پدیده ی قابل تعریفی نیست. مثل یک شعر است. هر چه سبک و چهارچوب برایش در نظر گرفته شود کشک است. شعر می تواند شعر باشد بدون سبک بدون چهارچوب. از اثراتی که می آفریند می توان به شعر بودنش پی برد.
مجنون شدن را هم تنها از روی اثراتش و جوانب اش می توان توصیف کرد.
مثلا
وقتی دلتنگش می شوم مثل گرگ زوزه می کشم. هر چه وحشیانه تر واقعی تر.
مجنون بودن کمی وحشی گری نیز دارد.
چهار فصل ویوالدی توسط ارکستر سمفونی برلین در رادیو آغاز می شود. بدنم یخ می زند. چشم هایم می بیند و نمی بیند. از این عالم خارج. تمنایش را می کنم. چیزی جز تصویری که از لبخند بر لبانش در ذهن دارم روبرویم نیست... در نفخ صور هم بدمند چیزی نمی شنوم.
آن نگاه پرسش گر با آن ابروهای کشیده و باریک که احساسش را برایم هویدا می کرد.
خم نگاه و لرزش نرم لبانش که پر از عشق بود.
کاش می توانستم گونه هایش را لمس کنم.
کاش می توانستم نگاه پر اضطراب و نگرانش را در آغوشم بفشارم.
کاش می توانستم بگویم که نمی توانم حتی ذره ای غصه اش را تاب آورم.
ارس

برای من امروز مهمترین روز دنیاست.
حتی مهم تر از تمام روزهای ملی و تمام عید ها و جشنهای دنیا.
امروز تولد عشقمه.

تولدت مبارک رودخونه ی من!


امیدوارم یه روزی،حتی خیلی سال بعد، دنیا پاک بشه از همه اتاقهای گاز،صندلی های الکتریکی و طناب های دار...و دیگه زندگی هیچ ادمی تبدیل نشه به شمارش معکوس برای رسیدن لحظه اعدام.

دیشب یک فیلم سی ثانیه ای دیدم که به همم ریخت.
پسر،بچه گربه را از دم گرفت و چرخون و چرخاند و پرتش کرد لای بوته ها.
ومن فکر می کنم که چه قدر نفرت باید در یک ادم باشد که وادارش کند به این جور انتقام گرفتن؟
چه قدر تحقیر شده که این جور میریزدش بیرون؟
این قدرت حس انتقام ؛یعنی تولد شکنجه گر.
قهقهه پیروزمندانه پسر و دوستاش بردم به فضای پرتقال کوکی.
چه قدر باید ببینیم تا بفهمیم، که خفاش شبها و سعید حنایی ها و بیجه ها و تمام ان هایی را که از ترسشان توی کیفهایمان چاقو میذاریم،خود ماییم که می سازیم.
با سکوت، و عادت کردن. و دیدن بچه هایی که خشونت و تنش را می بلعند تا در بزرگسالی جنایت و فحشا و اعتیاد استفراغ کنند.
وقتی ارین یازده ساله زیر کتک های پدر و برادر و مادر خوانده اش زجه میزد چه کردیم؟
یا وقتی جلال یک ساله بر اثر تجاوز مردی که شوهر صیغه ای مادرش بود تا پای مرگ پیش رفت؟
چند تامان یادمان هست پسر بچه ی پاکدشتی قربانی بیجه را که بین ان همه بچه زنده ماند؟
یکی از استادهام "خفاش شب" را دیده بود در زندان. مصاحبه ای برای کشف ریشه جرم؛هرچند با این قوانین خاک گرفته ما فایده ی چندانی هم ندارد.
یازده ساله بوده و خانه شاگرد یک خانواده.یک بار که میفرستندش نان بخرد یک کاپشن نارنجی روی صندلی عقب ماشینی توجهش را جلب می کند.چیزی که نداشته هیچ وقت.برش می دارد، و همین یک لحظه می کشاندش به دارالتادیب.و بارها مورد تجاوز پسرهای بزرگتر قرار گرفتن. تکرار و تکرار و انباشته شدن از کینه.
کینه ای که شاید وقتی با اتو بدن یکی از قربانیانش را میسوزانده کمی ارام گرفته باشد.
خیلی هم بردبار نباشیم پس.
تولد نفرت را تحمل نکنیم.
نرگس





