تبليغاتX
رگبار
نوشته های ما از زندگی

Daisypath Next Aniversary Ticker
امروز عصر رفته بودیم خونه مادرجون،خوشبختانه محله شون نسبت به جاهای دیگه تو دهسال اخیر کمتر تغییر کرده.
 صدای شرشر اب توی جوب،بوی اشنای نونهای پوپک،...همه اش میبردم به سیزده چهارده سال پیش.
روزهایی که با امیر و بهار و یاسی میرفتیم تا ته ته پول تو جیبی هامون رو ادامس لاویز و از اون ابنباتای فیز که کف می کرد می خریدیم.عکسهای لاویز رو جمع میکردیم؛ و اگه تکراری داشتیم با هم عوض می کردیم.
یاد نیمه شبایی می افتم که به جای خوابیدن به هله هوله خوردن و خندیدن تا مرز دل درد می گذشت.
یاد خرید اجیل شب عید می افتم، با عمه و مادرجون، دقیقه نود می رفتیم تواضع، که نمیدونم چرا تا نصفه شب باز بود...
مهم نیست اگه الان همه چی عوض شده. بچگیمون خیلی خوش می گذشت.همین کافیه.

نرگس


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:22  توسط نرگس و ارس  | 

این پست را در وبلاگ مان، وبلاگ من و نرگس، می نویسم و حقیقتا چه چیزی به از احساس نوشتن، در میان گذاشتن، شریک شدن و بودن در فضایی مشترک با عشقم، رفیقم، نرگسم.

سه شنبه ها برای من و نرگس، روز بحث خارج از فضای یومیه است. روزی که سعی می کنیم، شفاف به تمامی سوال ها و دغدغه های همدیگر گوش دهیم. این سه شنبه نتوانستیم با همدیگر صحبت کنیم، برای همین من در این پست کمی در مورد آن می نویسم.

من و نرگس مدت زیادی هست که همدیگر را می شناسیم. در این مدت پستی و بلندی های متعددی را در کنار هم یا گاها دور از هم گذرانده ایم. هر کدام مان زندگی ای سرشار از درد و شادی داشته ایم. شادی هایی که برای یک عمر لبخند و زخم هایی که برای یک عمر افسوس کفایت می کنند. امروز با فکر آن که هر چه زودتر در کنار هم باشیم سر می کنیم و چیزی هم نمانده است که دوری و انتظار به سر برسد.

امروز که این دوران دوری واپسین روزهای خود را سپری می کند، مجدد نگاهی به عقب انداختم و راه پر پیچ و خمی که تا این لحظه سپری شده است را دیدم. از دیدن آن حیرت کردم و به وجود هر دو مان افتخار کردم. چرا که ماندن، نفس کشیدن، و امید داشتن، امروزه روز، جزو معجزات است. شاید اگر قرار باشد پیامبر دیگری نازل شود، این بار، معجزه اش کاشتن تخم دلخوشی و امید در دل انسان ها خواهد بود.

امید، باور، کلماتی که چون نقل و نبات در دهان همگان می چرخند. ولی فی الواقع چه کسی امیدوار است؟ چه کسی بافت های تنگ و تار جبر را با شریان های امید زندگی می بخشد؟ کلاه خود را قاضی کنید، می بینید زیاد نیستند، امیدواران...

یا نومید به گردش زمین به دور خویش خو گرفته اند و سازگاری و تولید مثل تنها ملاک زنده بودنشان است، و یا خود به بخشی از تاریک بدل می شوند.

امیدوار بودن گاها هم تراز خیال بافی تلقی می شود و امیدوار موجودی ایده آلیست به معنای عام کلمه.

من و نرگس، اما، با تمام ناملایماتی که احاطه مان کرده است؛ با وجود جامعه ای که سیر قهقرایی را طی می کند و در آن بی حرمتی، مهرورزی نام گرفته است؛ با وجود دوری که عذابی دردناک است؛ همدیگر را دوست داشته ایم و امیدوار به فردایی نزدیک در کنار هم زیسته ایم. دل گرمی از این بیش تر وجود ندارد.

این پست را برای سپاس از نرگس و خودم می نویسم؛ برای سپاس از زنده و امیدوار بودنمان می نویسم؛ برای تمام آن هایی می نویسم که امیدوارند؛

این پست را هم چنین برای آن ها که شاید امیدشان رو به کم رنگی می نهد می نویسم تا برایشان جمله ی چه گوارا را تکرار کنم : "واقع بین باشید، غیر ممکن ها را بخواهید!"


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:46  توسط نرگس و ارس  | 
1.دیشب عروسی دلارام و پیام بود.
هر دو تاشون خیلی گل و دوست داشتنی هستن.براشون خیلی خوشحالم،چون زندگی کردن کنار کسی که ادم عاشقشه خیلی قشنگه.
بیتا هم که تو دلش نی نی داره و خانوم نینی هه(؟) کم کم داره اون تو خودی نشون میده.:*
جای خیلی ها حسابیییی خالی بود.برای البته بیشتر از همه جای این اقاهه که عشقمه.
حالا بشنوید از اخر شب، ما با همه خداحافظی کردیم وکلی ماچ و بوسه و تشکر.هنوز به وسط کوچه نرسیده بودیم که چراغ گردون اقا پلیسه رو دیدیم.
فکر کنم چون یه بخشی از مهمونی تو حیاط بود توجهشون جلب شده بود.بعد هم که نمیشه این اقایون محترم از میزبان یه مهمونی حق و حساب نگیرن.
خلاصه اینکه سریع چپیدیم تو خونه و خودمون رو جمع و جور کردیم.ماشین پلیس هم حدود 30،40 دقیقه پشت در وایساد وچون لازم بود دستی هم به سر و گوش بقیه مهمونی ها بکشه  رفت. این هم تجربه ای بود!

2.دوشنبه تصادفآ فهمیدم نتیجه کنکور اعلام شده(فکر میکردم یکی دوهفته بعد بدن نتایج رو) و خب وقتی دیدم دقیقآ رشته و دانشگاهی که میخواستم قبول شدم ذوق کردم؛ و خوشبختانه روزانه است،چون جدآ دلم نمی خواد یک قرون هم بی خودی بریزم تو جیب دولت فخیمه.

3.این اخر هفته یه اتفاق خیلی مهم و قشنگ هم افتاد، اون هم این بود که با خونواده عشقم اشنا شدم. وقتی پیششون بودم خیلی احساس سبکی میکردم،انگار خیلی  وقته که میشناسمشون.مامان و بابا هم چنین حسی داشتن.


+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 15:5  توسط نرگس و ارس  | 

امشب شب من و توئه..
با تو بودن قشنگترین تصمیم زندگیم بود.و از اون به بعد فقط عشق بود و ارامش...
دوستت دارم؛به خاطر عشقت،به خاطر اغوشت که امن ترين جاي دنياست،به خاطر تمام انتظارها،دوريها و در کنار هم بودنها.
ممنونم به خاطر بودنت.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:5  توسط نرگس و ارس