|
امروز عصر رفته بودیم خونه مادرجون،خوشبختانه محله شون نسبت به جاهای دیگه تو دهسال اخیر کمتر تغییر کرده. نرگس
این پست را در وبلاگ مان، وبلاگ من و نرگس، می نویسم و حقیقتا چه چیزی به از احساس نوشتن، در میان گذاشتن، شریک شدن و بودن در فضایی مشترک با عشقم، رفیقم، نرگسم. سه شنبه ها برای من و نرگس، روز بحث خارج از فضای یومیه است. روزی که سعی می کنیم، شفاف به تمامی سوال ها و دغدغه های همدیگر گوش دهیم. این سه شنبه نتوانستیم با همدیگر صحبت کنیم، برای همین من در این پست کمی در مورد آن می نویسم. من و نرگس مدت زیادی هست که همدیگر را می شناسیم. در این مدت پستی و بلندی های متعددی را در کنار هم یا گاها دور از هم گذرانده ایم. هر کدام مان زندگی ای سرشار از درد و شادی داشته ایم. شادی هایی که برای یک عمر لبخند و زخم هایی که برای یک عمر افسوس کفایت می کنند. امروز با فکر آن که هر چه زودتر در کنار هم باشیم سر می کنیم و چیزی هم نمانده است که دوری و انتظار به سر برسد. امروز که این دوران دوری واپسین روزهای خود را سپری می کند، مجدد نگاهی به عقب انداختم و راه پر پیچ و خمی که تا این لحظه سپری شده است را دیدم. از دیدن آن حیرت کردم و به وجود هر دو مان افتخار کردم. چرا که ماندن، نفس کشیدن، و امید داشتن، امروزه روز، جزو معجزات است. شاید اگر قرار باشد پیامبر دیگری نازل شود، این بار، معجزه اش کاشتن تخم دلخوشی و امید در دل انسان ها خواهد بود. امید، باور، کلماتی که چون نقل و نبات در دهان همگان می چرخند. ولی فی الواقع چه کسی امیدوار است؟ چه کسی بافت های تنگ و تار جبر را با شریان های امید زندگی می بخشد؟ کلاه خود را قاضی کنید، می بینید زیاد نیستند، امیدواران... یا نومید به گردش زمین به دور خویش خو گرفته اند و سازگاری و تولید مثل تنها ملاک زنده بودنشان است، و یا خود به بخشی از تاریک بدل می شوند. امیدوار بودن گاها هم تراز خیال بافی تلقی می شود و امیدوار موجودی ایده آلیست به معنای عام کلمه. من و نرگس، اما، با تمام ناملایماتی که احاطه مان کرده است؛ با وجود جامعه ای که سیر قهقرایی را طی می کند و در آن بی حرمتی، مهرورزی نام گرفته است؛ با وجود دوری که عذابی دردناک است؛ همدیگر را دوست داشته ایم و امیدوار به فردایی نزدیک در کنار هم زیسته ایم. دل گرمی از این بیش تر وجود ندارد. این پست را برای سپاس از نرگس و خودم می نویسم؛ برای سپاس از زنده و امیدوار بودنمان می نویسم؛ برای تمام آن هایی می نویسم که امیدوارند؛ این پست را هم چنین برای آن ها که شاید امیدشان رو به کم رنگی می نهد می نویسم تا برایشان جمله ی چه گوارا را تکرار کنم : "واقع بین باشید، غیر ممکن ها را بخواهید!"
1.دیشب عروسی دلارام و پیام بود. 2.دوشنبه تصادفآ فهمیدم نتیجه کنکور اعلام شده(فکر میکردم یکی دوهفته بعد بدن نتایج رو) و خب وقتی دیدم دقیقآ رشته و دانشگاهی که میخواستم قبول شدم ذوق کردم؛ و خوشبختانه روزانه است،چون جدآ دلم نمی خواد یک قرون هم بی خودی بریزم تو جیب دولت فخیمه. 3.این اخر هفته یه اتفاق خیلی مهم و قشنگ هم افتاد، اون هم این بود که با خونواده عشقم اشنا شدم. وقتی پیششون بودم خیلی احساس سبکی میکردم،انگار خیلی وقته که میشناسمشون.مامان و بابا هم چنین حسی داشتن.
امشب شب من و توئه..
|
Aboutآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 Links
زیتون
عکسهایی از 13 آبان 88،تهران |