تبليغاتX
رگبار
نوشته های ما از زندگی

Daisypath Next Aniversary Ticker

۱.قراره سه شنبه ،چهارشنبه، و پنجشنبه اینده گروه" بدون مرز" در فرهنگسرای خواجوی کرمانی(دروازه غار) یه کمپین برگزار کنه در اعتراض به رفتار غیر انسانی با مهاجرین افغان؛ همراه با نمایشگاه عکس.
امیدوارم بتونیم با همین حرکت های کوچک ،کم کم نگرش رایج در جامعه ایران نسبت به افغان ها رو تغییر بدیم.


۲.گروه ادبی انجمن هستیا اندیش، مدتیه کارگاه تجربه های زنان رو برگزار میکنه، به این ترتیب که هربار یک موضوع محوری مطرح میشه، و هرکس تجربه و نگرش خودش رو نسبت به اون مسئله می نویسه. در واقع با صحبت کردن از تجربه ها و برداشتهای ذهنی ، مسائل جنبه تابو بودن رو از دست میدن، و خیلی راحت تر میشه اونها رو شناخت و باهاشون روبه رو شد.

۳.دلم یه کتاب خوب می خواد. دقیقآ نمی دونم چی. خوب دیگه! یه چیزی که روحمو شخم بزنه.(روشن بود نه؟)

۴.همه چیز خوبه. یک بار دیگه دخترک نشون داده که میشه امتحانی رو که بقیه یه سال براش جون میکنن راحت گرفت و با یه ماه درس خوندن شرش رو کند. باز همه یادشون افتاده که دخترک باهوشه.
اما این دخترک، از تمام موفقیت ها، از تمام خوب بودن ها و تبریکهای تمام نشدنی خسته است.
تنها چیزی که میخواد، فرو رفتن در اغوش توئه، و بلعیدن عطر اشنای بدنت.

تا دست تو را به دست ارم
از کدامین کوه می بایدم گذشت
                             تا بگذرم.
از کدامین صحرا
از کدامین دریا می بایدم گذشت
                            تا بگذرم.

روزی که این چنین به زیبایی اغازمی شود
از برای ان نیست که در حسرت تو بگذرد.

تو باد و شکوفه و میوه ای، ای همه ی فصول من!
بر من چنان چون سالی بگذر
تا جاودانه گی اغاز کنم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:1  توسط نرگس و ارس  | 
1. مکالمه دو تا خانم فروشنده:
- فلانی بچه دار شده؟
- اره، دو تام داره.
- اولی چیه؟
- پسر.
- (با ابروهای بالا رفته):شوهرش نیروش زیاده.

پ.ن.: این تحلیل بدیع بیولوژیک باعث شد ما از خنده منفجر بشیم. بعد هم تا یه مدت بررسی می کردیم ببینیم بر طبق این نظریه کی نیرومنده، کی نیست.:)

2.تلفن خط رو خط شده بود و با ناجوانمردی تمام،حدود سی ثانیه از یه مکالمه رو نیوشیدیم.

- (با یه لهجه عجیب) جولای یه امتحان دارم،میخوام به مامان بگم استخاره کنه،اگه خوب اومد از بهمن برم سر کلاسا. خیلی هم سخت میگیرن.اخه میدونی خواهر،اینجا باید از قبل اسایمن* کرد.
- توکل به خدا...راستی اقا محسنو تو خیابون دیدم.
- کیییییییی؟
- اقا محسن دیگه. گفت فلانی میخواس بره چرا یه زنگ هم نزد به ما.
- میگفتی اون با هیشششکی خدافظی نکرد.راستی  یه چلو کبابی ایرانی بهم گفته بیا کار کن، گفتم معجزه اس،
حالا باز میخوام به مامان بگم استخاره کنه ببینم چی میشه...

*گمونم منظورشassignment بود که اون هم اصولآ دادنیه نه... بگذریم.

پ.ن.:انصافآ ارزش نداشت بیشتر از این گوش بدم؛ وگرنه گور بابای اخلاق!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 21:44  توسط نرگس و ارس  | 

دو سه روزه یه جورایی هستم. شلپی شیرجه زدم تو هپروت.
احساس میکنم سالها زحمت کشیده ام تا یه قایق بسازم،قایق اماده شده و من نشستم توش و با جریان رود میرم جلو.
اخر رود نمی دونم کجاست.
فعلآ که سرخوشم.ببینم این جریان رود کجا می بـردم...

پ.ن.:لذت زندگی به همین پیش بینی ناپذیرهاست.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 2:0  توسط نرگس و ارس  | 
1.چرا سلیقه من با بیشتر دنیا فرق دازه؟
از کتاب داوینچی کد چندان خوشم نیومد.

14.2خرداد 68 رو یادمه.
بابا اماده ام کرده بود که برسوندم مهدکودک و بعد خودش بره سر کار.یه پیرهن کوتاه صورتی تنم کرده بود، که اسمش بود پیرهن لوسیمی(اون دختره تو کارتون مهاجران).با جورابهای ساق کوتاه.
چند دقیقه ای از رفتن مامان گذشته بود که یهو دیدیم هیجانزده برگشت و به بابا گفت:
جوراب شلواری پاش کن.خیابون پر از پاسداره.
درست یادم نیست،اما گمونم اون روز مهد تعطیل بود.:)



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 18:43  توسط نرگس و ارس  | 
1.یووووهوووووو! هوا گرم می شود! منم که کشته و مرده ی هوای گرم. دارم برای تابستون لحظه شماری میکنم...لم دادن توی افتاب، بوییدن نسیم خنک دریا، و حرف زدن با بیتا، که شاید دوستی با او از معدود دوستیهایی باشه که زمان نتونسته توش خلل ایجاد کنه.فرقی نداره چه قدر از اخرین دیدارمون گذشته باشه؛من و بیتا همیشه حرف برای گفتن به هم داریم. این افتاب گرفتن های تابستونی کنار دریا،(اگرچه یه هفته ایه یا ده روزه)مجال خوبیه برای حرفهایی که چند ماهه تومون قلنبه شده ان،حرف هایی که از یازده سالگی شروع شدن،و امیدوارم حالا حالاها تموم نشن.

2. کاش کارگردان های محترمی که دخترهای خرطوم بریده ی پاچه ورمالیده ی چادری رو به عنوان نمونه ی شجاعت و درایت و محبوبیت به خرد ملت میدن، یه بار هم یه فیلم بسازن از یه دختر چادری که موهای دست و صورتش رو میزنه و هر روز دوش میگیره و چادرش رو هم میشوره ؛بلکه اینم الگو بشه.
بابا مومنین،النظافه من الایمان! به اون دینتون این تن لامصبو بزنید به اب. گرمه هوا! یه بار دوش گرفتن رو امتحان کنید...باور کنید می چسبه.خلاصه از من گفتن؛ ضرر نمی کنید.

3. دو سه روز پیش تصادفآ اخبار تلویزیون وطنی رو دیدم، یکی از خبرها،که گوینده هم با لحن داغی خوند،این بود که انیمیشن ضدایرانی پرسپولیس،که تمامش توهین به زنان ایرانه:O،در جشنواره کن جایزه گرفته.و این در حالی بوده که امسال هیچ فیلم ایرانی در جشنواره کن شرکت داده نشده.
اولا که توهین به زن ایرانی، اخرین برداشتیه که ادم میتونه از کتاب پرسپولیس داشته باشه.مثل اینه که یکی مثلآ  "بار هستی" رو بخونه و بگه موضوعش شناخت اناتومیه.:)
دوم اینکه اگه فیلمی از ایران نرفته به جشنواره کن، جدا از علت های فنی، حتمآ شایستگیش رو نداشته.
نکنه انتظار دارن "اخراجی ها" ی اقای ده نمکی نخل طلایی رو ببره؟

پ.ن.:این فیلم اخیرالذکر(!!!) رو هر کار کردم نتونستم با خودم کنار بیام و برم ببینم.
ممکنه بخوان گند همه چیزو در بیارن...کم ترین کاری که میتونم بکنم اینه که تن ندم.
سینما به نظر من ارزشمند تر از اونه که بخواد نام امثال ده نمکی رو یدک بکشه.
سینمای من همون دنیایه بزرگ و اسرار امیزیه که در هفت سالگی،با دیدن سری فیلم های جان فورد کشفش کردم، و ترجیح میدم همون بمونه.

4.فیلم"بچه رزماری" رو که خیلی دلم میخواست، امروز دیدم.


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 3:0  توسط نرگس و ارس  | 
 

1.به تصویر زنی نگاه میکنم که صورت و دستهایش غرق در خون است.
و ذهنم میرود به همین میدان هفت تیر،خرداد سال قبل. یاد باتوم های دردناک میافتم، و دستگیری یکی از دوستان که از همه دردناک تر بود.
یاد اضطراب مرد جوانی میافتم که دیروز در تاکسی کنارم نشسته بود و می رفت به دایره مفاسد اجتماعی،دنبال همسرش که در بازگشت از محل کار به خاطر "بد حجابی" دستگیر شده بود.
یادسالهای  سخت دهه شصت می افتم. خیلی کوچک بودم،اما خوب یادم هست که در همون سه سالگی یه بار روسری یک زن را میخواستن با پونز بچسبونن به پیشونیش.
یادمه که مامان و خاله وقتی می خواستن توی دریا شنا کنن بایدبامانتو و شلوار و روسری میرفتن توی اب؛که چقدر براشون سخت بود شنا کردن با اون همه لباس،و یادمه که خاله یه بار خیلی جلو رفته بود، و بعد تعریف کرد که روسری پیچیده بوده دور گردنش و نزدیک بوده خفه بشه...

هربار که توی خیابون یه چراغ گردان میبینم،قلبم تندتر میزنه و مطمئنم که از این به بعد هیچ بچه ایرانی نمی خونه:شبا که ما می خوابیم      اقا پلیسه بیداره.


مهدی پست جالبی در این باره گذاشته، مراه با عکسها: جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد...

2.جمعه گذشته یه بازارچه خیریه بود که گروه بدون مرز هم توش یه غرفه داشت؛یه کمپین یک روزه در اعتراض به اخراج غیر انسانی افغانها ز ایران؛با یک نمایشگاه کوچولوی عکس هایی که سوژه اش افغانها بودن.

متاسفانه همه ادم ها وقتی میبینن کسی نسبت به خودشون در موضع ضعیف تری قرار گرفته، فورآ میخوان انتقام تمام نداشته ها شون رو از اون بگیرن. مردم ما هم با افغان ها این طورن.به صرف اینکه یک نفر افغانه، به خودشون اجازه میدن از بالا بهش نگاه کنن.در مناطق جنوبی و حاشیه ای شهر هم که مردم تنها مزیتی که بر افغان های کارگر دارن همون ایرانی بودنیه که تنها از استرس داشتن کارت اقامت راحتشون می کنه.
مسئله مهاجران افغان احتیاج به رسیدگی فوری داره. روز به روز تعداد افغان هایی که  به صورت ناگهانی و تحقیر امیزی دستگیر و از ایران اخراج میشن بیشتر میشه.هر یک روز هم اهمیت داره.

*فیلم مستندی با عنوان افغانستان بی نقاب توسط یه خبرنگار پاکستانی مقیم امریکا ،این هفته از کانال 4 بریتانیا پخش شد.

** روزنامه ۸ صبح، با قرار دادن اصل "بی طرفی و ارایه اطلاعات قابل اعتماد" در سرخط اصول کاری خود، به خانواده ای رسانه های چاپی شهر کابل پیوسته است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 14:31  توسط نرگس و ارس  |