تبليغاتX
رگبار
نوشته های ما از زندگی

Daisypath Next Aniversary Ticker
حرف زدن از تجربه های خشونت معمولآ برامون سخت بوده.هرکدوم از ما تجربه های سختی داشتیم که شاید خیلی وقتا سعی میکنیم فرافکنی کنیم.اما من کاملآ معتقدم که صحبت کردن از خشونت هایی که تجربه کردیم، هم به خودمون کمک میکنه که راحت تر باهاش کنار بیایم، هم در مقیاس وسیع یک ابزار مهمه در پیشگیری از گسترش خشونت.

هشت ساله بودم. رفته بودیم عید دیدنی خونه یکی از دوستان قدیمی مامان.یه خونواده تحصیلکرده قدیمی که هم پدر و هم مادر جزو بهترینها در شغلشون بودن.
میزبان دو پسر داشت. یکی هم سن و سال من و دیگری بزرگتر.حدود یه ساعت که نشستیم مامان باباها تصمیم گرفتن برن عید دیدنی خونه یه دوست مشترک که همون نزدیکی زندگی میکرد، و خواهرم و پسر بزرگ اونا مثلآ مراقب ما کوچکترها باشن. وقتی اونا رفتن، قرار شد ما دو تا گروه بشیم و یه نمایش تمرین کنیم که وقتی بزرگترا اومدن براشون اجرا کنیم.( این از بازی های محبوب ما بود اون موقعها.)
خلاصه  برادر بزرگتر من رو انتخاب کرد و خواهرم هم با برادر کوچکتر و دخترخاله ام یه گروه شدن.
پسره من رو برد داخل اتاقش و درو قفل کرد؛ گفت قفلش میکنم که اونا نفهمن ما چه نقشه ای داریم.بعد نشست رو تختش و دستش رو انداخت دور کمرم: تو کلاس چندمی؟ با افتخار گفتم: کلاس دوم!(از اینکه میتونستم کتابهای صد صفحه ای بخونم حسابی مغرور بودم.) یه جوری نگام کرد و دستشو کشید به موهام.بعد بهم یاد داد که نقشم چیه.گفت: تو باید دراز بکشی، مثلآ داری تلویزیون نگاه میکنی، و یه سری جمله هم یادم داد. من شروع کردم به خیال خودم به تمرین نقش. رو شکم دراز کشیدم و شروع کردم به تکرار حرفایی که یادم داده بود...که یهو دیدم یه چیزی داره پشتم تکون میخوره. گفتم: چیکار میکنی؟ گفت میخوام یادت بدم نقشتو...باید پاهاتو با من تکون بدی.چرخیدم...حسم بهم گفت که یه جای کار عیب داره.هلش دادم و بلند شدم. بعد اومد خودش رو از پشت چسبوند بهم و محکم نگهم داشت. و اون چیز سفت رو مالید به پشتم.
به زور خودم رو خلاص کردم و دویدم به سمت در اتاق؛که قفل بود. با صدای بلند بهش گفتم که در رو باز کنه که برم پیش بچه های دیگه.و اون هم که ترسید به بقیه چیزی بگم،مجبور شد درو باز کنه.
من برادر ندارم، همبازی های پسر، و حتی 40-50 تا پسری که تو کلاس شنامون بودن، (که خیلی هاشون هم حسلبی بزرگ بودن)،هیچ وقت با من برخورد غیرعادی نداشتن.
و مثل هر بچه هشت ساله ای، من هیچ تصوری از رابطه فیزیکی بین دو جنس نداشتم.
چیزی که اون روز برای من اتفاق افتاد، در مقایسه با اتفاقی که ممکن بود بیافته چیزی نبود؛ و حتی میتونم بگم که شانس اوردم.در مورد اون اتفاق، تا سالها بعد با هیچکس حرف نزدم،راستش بیشتر به خاطر اینکه تا وقتی به سن بلوغ رسیدم درست نفهمیده بودم که پسره میخواسته چیکار کنه.
این یکی از تجربه های ناخوشایند کودکی من بود.می دونم که شما هم تجربه های مشابه این، یا تجربه کتک خوردن از بزرگترها در خونه و مدرسه،یا ازارهای خیابانی رو در دوره کودکی دارید. ازتون میخوام که اگر دوست دارید،و مثل من فکر میکنید که انتقال تجربه ها باعث میشه حساسیت عمومی نسبت به مسئله خشونت علیه کودکان بالا بره، تجربه های خودتون یا اطرافیانتون رو، حتی با اسم مستعار  برام به ادرس کنار صفحه ای-میل کنید تا اینجا بذارم.

فراموش نکنید که قربانی خشونت، مقصر نیست تا بخواد از اتفاقی که افتاده شرمگین باشه.

و بازهم فراموش نکنید که هر موضوعی "تابو" باشه،مقابله باهاش دشوارتره.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 19:44  توسط نرگس و ارس  | 
 

...
هرگز نتوانستم عاشق درختان باشم به صرف بودنشان
زانکه هر درخت را پاییز کوچکی بود
مرگ هزاران برگ
و من بر نمی تافتم،
تمام ان مرگ های دروغین و رستاخیزهای مکرر را
چنان بی مکان،بی پایان...

این بخشی بود از شعر دوازده بندی "بلندی های ماچو پیچو"، اثر "پابلو نرودا"ی بزرگ، که نخستین بار در سال 1944 منتشر شد.
ترجمه این اثر پیچیده نرودا، به همراه بازخوانی ها و ویرایش های دقیق و وفادارانه ای که از نزدیک شاهد بودم،دو سال ونیم زمان برد و نتیجه مجموعه ای شد خواندنی، با ترجمه خواهرم جیران.
شعر بلندی که ذهن خواننده را می برد به گشت و گذار در بقایای قلعه ماچو پیچو،در کوهستان های مه الود پرو...

*ناشر کتاب: اشاره


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:17  توسط نرگس و ارس  | 
خیلی سبکم...این قدر سبک که میتونم پرواز کنم.
به هیچ چیز وصل نیستم.هرجا دلم میخواد میتونم برم.
هرجا، هر وقت...
مثل بادبادکی هستم با نخ بریده.
با باد میرم، و روزی، جای دوری شاید؛ فرود میام.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:29  توسط نرگس و ارس  | 

اخییی...
به قول یکی چهارده فروردین روز ملی هم کشیدنه.به نظر من که اسم خیلی مناسبیه. دست کم بهتره ازاین اسمای خزعبلی که زرت و زرت انتخاب میکنن.
یه شوت ملنگی ساعت 9 شب 29 اسفند اس ام اس داد که به صدا و سیما (مثلآ فلان شماره) اس ام اس بزنید بگید اسم سال 86 رو بذارن سال کوروش نماد قانونگرایی ایرانی*.
راستش من هرچی فکر کردم دیدم اگه قرار بر قانونگراییه، سال "حمورابی" باشه مناسب تره. چون هم لوح حمورابی اولین قانون نوشته است، هم اینکه کلآ با اسم حمورابی یه جورایی صفا میکنم.
البته اخرش که نه حمورابی شد نه کوروش.  شد ...اممم.... اهه... انتقام ملی و چیز... یادم نیس. همینا دیگه.

* از هر نوع راسیست بازی  بیزارم.از جمله "پان ایرانیسم".


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:59  توسط نرگس و ارس  | 

این وبلاگه دو ساله شد.
تو این دو سال، از زبون من حرف زد، با من خندید و گریه کرد و فکر کرد...و با من بزرگ شد.
تولدت مبارک خونه مجازی من.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 21:59  توسط نرگس و ارس  | 
هی...
بابا بهروز دعوتم کرده تو بازی ارزوها شرکت کنم. منم دنبال فرصت که از ارزوهام حرف بزنم،که لامصب هیچوقت هم پیش نمیاد. حالا با ذوق میگم از ارزوهام:


1. مرزهای جغرافیایی از بین برن. تمام دنیا بشه یه سرزمین واحد، و به صورت فدرال اداره بشه. با بودجه برابر برای تمام ایالت ها.
2.یه جیپ بروی گنده دشته باشم که باهاش یه بند برم مسافرت.چون یکجا موندن کلافه ام میکنه.
3.زودتر این دوری ناخواسته از عشقم تموم بشه و کنار هم باشیم.
4.شرایطی داشته باشم که بتونم سرپرستی چند تا بچه رو قبول کنم.ترجیحآ بچه هایی از نژادهای مختلف.
5. ملت عزیز شهیدپرور یاد بگیرن وقت دور زدن، لاین عوض کردن و ... راهنما بزنن. و جهت راهنما هه رو هم قاطی نکنن. در ضمن عادت مزخرف تعارف کردن رو کنار بذارن.

البته این همه اش نیستا،اما رحم کردم بهتون همون پنج تا رو نوشتم. حالا هرکس که میخواد از ارزوهاش بگه از طرف من دعوت!


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 13:32  توسط نرگس و ارس  | 

یوووووهوووووو
ما که برگشتیم!
رفته بودیم سفر. از بیست و سه اسفند تا امروز.
چی بگم از این سفر که بی نظیر بود.از تهران رفتیم به اصفهان و شیراز و کنگان و همینطور کناره رو گرفتیم و بنادر جنوب رو یکی یکی به سمت بندر عباس طی کردیم.کنگان، دیَر،بندر طاهری و سیراف با گورستان تاریخی بی نظیرش؛عسلویه ،بندر لنگه و کنگ و بندر عباس و قشم. بعد هم شهر باستانی میمند تو استان کرمان(تقریبآ پنجاه کیلومتری شهر بابک) و یزد و نائین.
 واقعآ معرکه بود...خلیج نایبند با قوس زیبا و منحصر به فردش، ساحل طلایی عسلویه،سرما وبارون شدید شیراز و شرجی بندر عباس...
جنب و جوش مردم مهربون بندر لنگه در شب اخر سال و هفت سین خوشگل خودمون.
خلاصه چهارتاییمون حسابی شارژ شدیم.

پ.ن.:خودمونیم یه کم ماتحتم فراخ شده تو وبلاگ نویسی! تو کامنت گذاشتن برای دوستان که دیگه واویلا...
بازم پ.ن.: سال نو مبارک!


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 19:23  توسط نرگس و ارس  |