تبليغاتX
رگبار
نوشته های ما از زندگی

Daisypath Next Aniversary Ticker

 

گرامی باد نوزدهم بهمن، روزی که قلبهای خون فشان  بر پهنه سبز

سیاهکل  نقشی سرخ زدند

 قلب بزرگ ما
پرنده خیسی است
بنشسته بر درخت کنار خیابان
در زیرهر درخت
صدها هزار برهنه ی بیدار
                               از تبر
جنگل!
ای کاش قلب ما
        می خفت بی هراس
         بر گیسوان درهم نمناکت
ای کاش
تمام خیابان های شهر
              جنگل بود...
  ***
 گویی درخت های "سیاهکل"،
تا دشت و شهر ریشه دوانده است
که غرش سلاح و جوشش خون شهید
هر دم فزونی می گیرد.
بذری که " کوچک" و "عمو اوغلی" پاشیدند
اکنون نهال می شود 
              اکنون نهال ها...    
بنگر که کوه و  شهر
     شباشب اذین می گردد
                 با قامت بلند بپا خاستگان...
وا خوردگان
گفتند یاوه:
_"جانی جبار با صد هزار گزمه و خنجر مسلح است
                 جز صبر و انتظار راهی نیست..."
اما
ای همچون من به کار،تو ای بیدار!
بر بام شب بایست ، نظر کن:
دریایی از درخت سترگ و مسلح است
کاینک به سوی "مکبث" می اید...

پ.ن.:یک اتفاق عجیب...داشتم برای بار صدم دفاعیات گلسرخی رو می خوندم، که بابا زنگ زد
 و همین قدر گفت که شبکه سه رو ببینید.و من دیدمش...که با چه ارامشی از خودش دفاع کرد...وبا چه قدرتی.
استحکام صدا و نگاهش،همان تصویری بود که داشتم.
حال عجیبی دارم...انگار یک چیزی را خیلی بخواهی و تصور کنی و یک وقتی که اصلآ انتظار نداری بهش برسی. سیراب سیرابم!

در ضمن اگر دوست داشتید می تونید شرح مختصری از حماسه سیاهکل رو در ارشیو وبلاگ در پست هیجدهم بهمن ماه هشتاد و چهار با عنوان "حماسه سیاهکل" بخونید.:)


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 23:35  توسط نرگس و ارس  | 

خب...اینم از وبلاگ نویس کم پیدای ماتحت فراخ!(وبلاگ نویس بی ادب است.)

1.تصور کنید یه پیراهن بنتون خیلی خوشگل دارید...کوتاه و تنگ، و استین حلقهای. رنگش سفیده و روش حلقه های مشکی داره. یه بار میپوشیدش و همه هی میگن چه قدر بهت میاد، چه س/ک/س/ی شدی، عجب پر و پاچه ای و...بعد که برمیگردین خونه بهداشتتون عود میکنه و زرتی میندازین پیرهن بدبخت رو میشورین...و زرررررتی...رنگ سفیدش در اثر هنرپراکنی حلقه های مشکی روش تبدیل میشه به ابر و باد ابی.
چه احساسی دارید حالا؟
خب....احتمالآ شبیه احساسیه که من دارم!
 (وبلاگ نویس مال دوست است.)

پ.ن.:پیرهن رو خاله جووووونننممم از دانمارک اورده و در اصل بودنش شک نیست. تازه کلاس ا هم هست نه از اینا که ایران میفرستن!

۲.اخییی...امروز یکی از دوستای جون جونی دانشکده بهم زنگ زده بود. کلی حرف زدیم. اخرش بی مقدمه گفت :
"وقتی شنیدم با - - - هستی خیلی خوشحال شدم. از دو سال پیش یه تصویری ازش توی ذهنم نقش بسته بود، که داشت از دور عاشقانه نگاهت میکرد و تو متوجه نبودی. اون موقع فکر کردم چه قدر به هم میاین و چه خوب میشه که با هم باشین."
دوستم تنها از عینیت پیدا کردن اون تصویر ذهنی دو ساله خوشحال نبود.خوشحال بود از اینکه مفهوم عشق،واهی نیست... و اون قدر قویه که بر همه چیز غلبه میکنه.
(وبلاگ نویس رومانتیک است.)

۳.عاشورای امسال تا دلتون بخواد برامون نذری های خوشمزه اوردن.اومممم...در واقع گمونم نیت پاک(!!!) من بود که براورده شد. اخه یه ماه بود نشسته بودم به پلو خورش نذری فکر میکردم.
(وبلاگ نویس بدون شک شکمو است.)

۴. لازم دیدم یه توضیح کوچیک در مورد شماره 3 پست قبل بدم. هرچند سیستم این وبلاگ کلآ این نیست، اما خب من نسبت به مسئله افغان ها خیلی حساسم.
بینید دوستان، یه لحظه منطقی فکر کنید، مافیای قاچاق مواد مخدر به نظر شما واقعآ این قدر ضعیفه که یه دیوار بتونه جلوش رو بگیره؟ اوکی... پس حتما تا حالا فکر میکردین که قاچاقچی ها از پاسگاه های مرزی وارد کشور میشن، و لابد با اوراق هویت؟
میدونید حتمآ که شبکه های قاچاق مخصوصآ در کشوری با موقعیت سیاسی- اجتماعی ایران، اون قدر زیر ساخت های قدرتمندی دارن که هر سدی رو میشکنن.
من پشت این دیوار یه خانواده هزاره رو میبینم.با زندگی که در دو سه تا بقچه خلاصه شده. و بچه هایی که سرما انگشتانشان را خشک کرده.انگشتهایی که در ارزوی گرفتن مدادند. میدونید که در افغانستان نان هم به سختی پیدا میشه؟
من پشت این دیوار فقط چشمان مستاصل پدری رو میبینم که نمی خواد بچه هاش در یک محیط بی ثبات بزرگ بشن.
این خواسته خیلی زیاده؟

 پ.ن.۱: یه عالمه گل نرگس گرفتم این هفته.ممنون از شری جونم و دوقلوهای گل !


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 0:2  توسط نرگس و ارس  | 

1.گاهی فکر میکنم اگر بعضی از اطرافیانم نیمی از وقتی رو که صرف شر و ور گفتن میکنن ،بذارن برای فکر کردن چقدر دست کم به حال خودشون مفیدتره. خنده ام میگیره از اینکه ذهنشون درگیر مسائلی تا این حد سخیفه.چه می دونم، شاید هم زیادی ایده الیستم!

2.دلم میخواد یه روز صبح بیدار که میشم ببینم رو میز کنار تختم یه دسته گل نرگس هست.وای که من میمیرم برای عطر نرگس...

3.راستش رو بخوای خوندن این خبر امروز عصر یه مقدار کلافه ام کرده:
خبرگزاري فارس: احمدي مقدم گفت: از ارديبهشت آينده و با همكاري مسئولان نظامي و امنيتي كشور، اخراج اتباع بيگانه‌اي كه در ايران آقامت غير قاوني دارند، آغاز مي‌شود.
می بینید؟ ما تمام مشکلاتمون حل شده، فقط همین مسئله اتباع افغان مطرحه که اونم داره حل میشه!!!
فرمانده كل انتظامي ناجا تصريح كرد: يكي از اقداماتي كه براي جلوگيري از ورود اتباع بيگانه به كشور انجام داده‌ايم، ديوار و كانال‌كشي مرزهاي شرقي كشور است كه تا‌كنون 300 كيلومتر از اين طرح را انجام داده‌ايم و انتظار مي‌رود تا پايان سال اين امر به پايان برسد.

چه قدر دیوار زشته...دیوار سرد و سختی که مقابل ارزوهای یه عده انسان، که به غایت نا امید هستن می ایسته...و چه قدر کثیفه اینکه بنشینیم و تماشا کنیم  و کف بزنیم.یادمون باشه که کر نشیم...گوش کنین...من از همین حالا دارم صدای کشیده شدن ناخن روی این دیوار رو میشنوم.
خیلی تلخه، حتی تصور این که انسانی از تحقیر کردن یکی مثل خودش لذت میبره.مگه نه اینکه تو سرمای صفر درجه تمام افغان ها رو پیاده میکنن از اتوبوس و یکی دو ساعت به بهانه چک کردن پاس بورت ها روی اسفالت یخ زده می نشوننشون؟ از مشهد تاهرات که راهی نیست...

4. کاغذ دیواری
با طرح چشمانت
بر تمام دیوارهای دنیا.
حالا،
دیوارها هم زیبایند!


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 0:44  توسط نرگس و ارس  |