
خوابم نمی برد.رفتم پشت پنجره.تمام خانه های دور و بو خاموش بود.پرنده ها هم حتی نمی خواندند.فکر کردم شبی هم که کامیون های پر از جسد را از اوین می بردند خاوران،تهران همین طور خواب بوده لابد.
خواب بود و ندید که چه کم خاک ریختند روی بدن های جوانشان.
ندید که چه چشمهای بزرگی با خاک پر شد.
نشنید که غرش خشمگین لودر چه فریادهایی را خفه کرد.
دست هایی را که از خاک مانده بودند بیرون ندید.
دست ها…نمی دانم به کجا اشاره می کردند.
ناگهان او نبود.
قبلش را خوب یادم است.حسابی خوشگلم می کردند.گل سر های ابی را یادم است دو طرف سرم.
برایش چه میبردم؟ این را یادم نیست.
یادم هست، که با چندین بچه دیگر که خیلی هاشان گل سر داشتند؛توی یک اتاق وسایل را( که گشته بودند) پسمان میدادند.روی سکو مینشستم.ان ور سکو می امد.
تی تاپ و ادامس های دارچینی را که داد هنوز یادم است.هربار تی تاپ می خورم یاد لبخندش می افتم.
چشمهاش هم می خندید.ان وقت ها نمی دانستم کف پاهاش این قدر که کابل خورده گوشت اورده.کوچک بودم اخر. کوچکتر از انکه بفهمم چرا او از ان ور سکو می اید و ما از این ور.
خیلی کوچک بودم یک بار که روی سکو نشسته بودم،و قول دوچرخه کورسی را بهم داد.اما هیچ وقت نیامد این ور سکو،و ان ور هم که دوچرخه نبود…
بزرگتر بودم حالا. شاید دو سال گذشته بود از اینکه دیگر نمی دیدمش.حتی از ان ور سکو.اما هنوز،چهره اش را با ان چشم های خندان از بر بودم.
با کی سوار تاکسی شدم؟…یادم نیست. اما یادم است چهره راننده اش را. چه قدر شبیه او بود…
خودش بود یعنی؟
ان وقت ها نمی دانستم خاوران کجاست.گل سر نداشتم،چون دیگر نمی رفتم دیدنش.
بعد از ان شبی که فقط شمع روشن بود و شعر خواندند،انگار دیگر کسی یادش نبود که باید برویم ان جا که سکو داشت.
حتمآ خودش بود.شاید رفته بوده از ان شب یک جایی که سکو نداشته.شاید من را یادش رفته.شاید…نه.نباید نگاهش کنم.نباید هیچکس بفهمد که او از یک جای سکو دار امده.
از ان جا که هدیه هامان را می گشتند. همان جا که قول دوچرخه داد…
بزرگ شدم.گل سر نمی زدم، اما از تمام گل سر های ابی یاد او می افتادم.
دیگر می دانستم خاوران کجاست.
دست ها را دیده بودم، بیرون زده از خاک. می دانستم که هیچ کدام دست او نیست.
می دیدمش هنوز،جایی بدون سکو.در دستش یک کیسه فریزر که تویش تی تاپ بود و ادامس دارچینی.
و چشمهاش… می خندید.

خواهرم بعد از مدتی فکر کردن: البالو!
2. دوستمون سهراب تعریف میکرد:"تو خیابون با دوستم،در حالی که هردو کمی نوشیده بودیم قذم میزدیم. اول کمی رفتیم بالا، بعد دوباره برگشتیم پایین که ساندویچ بخوریم.یه پارکبان هم وایساده بود کنار خیابون چپ چپ نگاهمون میکرد.از ساندویچی که در اومدیم پارکبانه اومد جلو با لهجه ترکی غلیظی گفت گواهینامه! "
حالا هرچی اینا خواستن به طرف بفهمونن که از عابر پیاده گواهینامه نمیخوان، طرف نمی فهمیده.
پ.ن.1:تو کشور عزیز ما هر کس ،حتی در پایین ترین پستی که میشه تصور کرد،سعی داره یه جوری ثابت کنه که "میتونه".
پ.ن.2: سهراب یه اقای چهل ساله است که متخصص چشمه،ظاهر بسیار ارومی داره، و البته دو تا بچه. منظور اینکه اخر موجهه!
3.بابا جون جونم برام یه پرنده ابی خریده.:) یه پرنده تپل شیشه ای ،که با یه عالمه ذره ی شفاف،انگار منبع نوره.
از صنایع دستی سوئده، و البته عتیقه اس.

4.نمی دونید چه احساس ارامش عمیقی دارم. عشق رو، با بیشترین لطافت و ارامشی که ممکنه، از یه نفر میگیرم.
اون که هست،زندگی خیلی قشنگه.
کسی که" کلید خانه ام را در دستانش میگذارم،نان شادیهایم را با او قسمت میکنم و ارام بر زانوهایش به خواب میروم."
5. این شعر امین رو بخونید. خیلی یامزه اس.
6.کتاب دوم خواهرم هم بعد از کلی فراز و نشیب مجوز گرفت. ترجمه یک اثر از خولیو کورتاسار، اسمش رو بعدآ میگم!:)

1.از کودکی نصف حواسم روی ابرها سیر میکرده.
2.تمام اطرافیان لوسم میکنن،از خونواده گرفته تا دوستان.به ویژه بابا گلی جونم،از بچگی همیشه کلی میگرده و برام چیزهای یونیک پیدا میکنه. حتی دوازده شب اگه من مثلا پاستیل اناناس (!) بخوام، حاضره کل شهر رو بگرده تا پیدا کنه.
3.در طول تحصیل معمولآ روزی نبود که در دفتر مدرسه مورد بازخواست قرار نگیرم.بارها هم از مدرسه در رفتم.
4.از دهسالگی تا بیست سالگی دست کم دوهفته یکبار عاشق میشدم. الان هیچکدومشون رو درست حسابی یادم نیست.فکر کنم تنها شباهتشون این بود که همه شون مرد بودن!
5.دوست دارم تمام سال هوا گرم باشه که بتونم با بیکینی تو ساحل لم بدم.عاششششششقققق افتاب گرفتن کنار دریا هستم.
من هم جادی، سینا، زیتون و امین رو دعوت میکنم، که اگه دوست داشتن ۵ تا راجع به خودشون بنویسن.
لیلا رو خواستم دعوت کنم که پیشدستی کرد.
پ.ن.1: میگم این بازیه یه جورایی مثل این نت ورکهای جک و خیزه ها!:)




