تبليغاتX
رگبار
نوشته های ما از زندگی

Daisypath Next Aniversary Ticker

1.در مسیر هر روزم پیرمردی رو می بینم که سرایدار یکی از خونه های کوچه اس.همیشه دمپایی میپوشید،و همیشه نگران بودم که پاهاش یخ  نزنن...
الان چند روزه که کفش میپوشه.:)

2.دخترک رو هر هفته میبینم.مادرش سر کوچه موسسه ای که میرم میشینه و لیفهای بافتنی میفروشه.
بچه خیلی دوست داشتنیه.شش_هفت ساله،همیشه خیلی تمیز، با یه عینک کوچولو.
امروز هم دیدمش.داشت از مامانش راجع به خوردنیای شب یلدا میپرسید.مادر میگفت: اجیل، هندونه و...
دخترک رو نگاه کردم،تو دستش یه بسته پفک بود.

3.فردا بلندترین شب ساله.
هر شبی،حتی کوتاه ترین شب سال، بدون تو تحملش سخته.
اصلآ وقتی نیستی تمام شبها بلندترین هستن.


دلخوشم
به اینکه سقفی دارم
با تو؛
حتی اگر
      این سقف
            اسمان باشد!

 

+با تشکر از اقا گلی خودم که عکس بوسه (اثر رودن) رو  برام فرستاد!:)


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 21:42  توسط نرگس و ارس  | 
۱.کودکان افغان در خطرند!وقتی چند تا تخم مرغ میشود تمام دنیای یک کودک ...

an afghan yuong girl

۲.باز هم یک کودک افغان قربانی تجاوز شد.پدر  این دختربچه پنج ساله او را در حالی پیدا کرده که از محل بازیش ربوده شده و مورد تجاوز قرار گرفته بوده.فوزیه پنج ساله بیهوش بوده و اندامهای جنسیش خونریزی شدیدی داشته، به نحوی که پدر ابتدا فکر میکند دخترک مرده.
در بیمارستان تمام پرستارها با دیدن وضعیت دردناک او اشک میریختند.سه شب و چهار روز بستری بوده و الان هم مرتب تحت معاینه قرار می گیرد.
هر ده دقیقه یکبار دستشویی میرود، چون کنترل ادرارش را از دست داده.
روزها بازی میکند و ارام به نظر میرسد،اما شبهایش با کابوس تجاوز می گذرد.
و اگرچه مرد متجاوز دستگیر شده،اما خانواده اش مرتب پدر و مادر فوزیه را تهدید میکنند. احساس امنیت از خانه فوزیه رخت بربسته.
تمام اینها...تمام دردها و کابوسها، و ترسها برای دختربچه ای که تازه پنج سالش است.دختری که اینده اش سیاه شده با سایه سنگین مردی که دستار سفید بسته، مردی که تلخترین تجربه زندگی او را ساخت.

۳..شهر بی عاطفه در وبلاگ شراگیم:روایتی دیگر از اعدام دختر16 ساله نکایی.عاطفه ها زیادند.
این قوانین احمقانه ما خودشان بزرگترین مصداق خشونت علیه کودکان هستند!

۴.اگوستو پینوشه هم هفته پیش مرد.دوست دارم به مسئله مجازات نسل کشی بپردازم.اگر کسی نظر خاصی داره لطفآ یا ای-میل کنه یا تو کامنت دونی بنویسه.

۵.مقاله خانم پریسا کاکایی در زنستان:تجاوز زناشویی، از ریزترین و شایع ترین مسائل زنان، که خیلی هم کم بهش پرداخته شده.

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 19:2  توسط نرگس و ارس  | 
1.گاهی ترجیح میدم اخبار رو نخونم...بعضی خبرها خیلی تکان دهنده هستن.مرخصی ارش سیگارچی تمدید شد.مرخصی استعلاجی...چرا؟ یک توده بدخیم زبان.
امیدوارم حالشون بهبود پیدا کنه...

2.بزرگداشت خانم پروین پایدار،یکی از تئوریسین های بزرگ جنبش زنان ایران؛ توسط مرکز فرهنگی زنان.

3.می بینید اینترنت به چه روزی افتاده؟سرعت ها افتضاحن...و امان از فیلترینگ.
داشتم فکر می کردم چه بخش عظیمی از زندگی ما همواره فیلتر شده،
از شش سالگی که رفتیم مدرسه، موهامون فیلتر شد.
از همون شش سالگی،کتاب های درسی مون کاملا فیلتر بود.
ابگوشت غذای لذیذی است.امین و اکرم ابگوشت را دوست دارند....اکرم روسری سرش است!
کتاب ها...کتابها همیشه بزرگترین قربانی های سانسور هستن،که یا مجوز انتشار نمی گیرن، و یا شقه شقه میشن، که به مراتب بدتره.
یادمه دوستی که سالها بود ساکن فرانسه بود،وقتی ترجمه فارسی"بار هستی" کوندرا رو خوند حسابی تعجب کرد.
یک فصل از کتاب کاملا حذف شده بود!
بگذریم از تلویزیون که تجسم سانسوره... و فیلم های سینمایی که نصفه نیمه و با دوبله برعکس به خورد مردم میدن.
تجمع هایی که سرکوب میشن، نویسنده هایی که دستگیر میشن...فریادهایی که در گلو خفه میشن.
خوب که فکر میکنم میبینم دارم توی باتلاق دست و پا میزنم.

ویرانگری اساس نبرد است
ویرانگری
      نوید ابادی
هر انچه ساختند
از خشت خشت
           ویران باد...

ای لاله های میهن من
گلگونه های فسرده،
گو بی شما
تاریخ را هر انچه بسازند
                     ویران باد
ابادی ضحاک ویران باد...

        
4.میکل بیست و چهار ساعت پیشمون بود...بیشتر بهش ویزا ندادن.از افغانستان اومده بود و از اینجا هم قرار بود بره سوریه و لبنان.گفته بودم قبلآ،خبرنگار متخصص خاور میانه اس.
با یکی از سران دولت طالبان مصاحبه کرده بود.جالبه،الان هم طرف عضو دولت حامد کرزایه.(ر.ک. قلعه حیوانات جورج اورول!!!)
راستی من معلم فارسی میکلم!:)) این قدر کلمه های به درد بخور یادش میدم که...کلی یاد گرفته! الان در این حدود بلده:
سلام-میکل هستم-اسپانیایی هستم-چنده؟-خسته ام-خوب- خیلی-سرد-گرم-ک/و/ن-قزوینی!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 0:55  توسط نرگس و ارس  | 
1.جمعه شب با چند تا از دوستان جمع شده بودیم.یکی از بچه ها که تازه از سفر لبنان برگشته بودفیلم مسافرتش رو گذاشته بود.به هر جای قشنگی که می رسید فیلم به من میگفت:ببین چقدر اینجا عاشقانه است؟ماه عسل برو اینجا!!!:))
هرچی هم میگفتم که قرار نیست ازدواج کنم به خرجش نمیرفت...بگو خب خودت ماه عسل برو اصلآ!
خلاصه اگه دیدین من یه مدت ناپدید شدم بدونین ماه عسل رفتم بیروت!!:)

2.پارسال همین موقع ها ،جادی و لیلابهم گفتن یه فیلم دیدیم که قهرمانش عین توئه.بالاخره هفته پیش این فیلم رو یافتم و دیدم...اسمش هستlegally blonde.
ماجرای یه دختر نازنازیه که میره دانشکده حقوق.همه چیزش صورتیه(مثل خودم!) و حسابی با بچه هایlaw school فرق داره.


گاهی فکر میکنم دانشکده حقوق با وجود اینکه بچه هاش با من فرق داشتن،چیزهای جالبی یادم داد.
هم تونستم ثابت کنم که ظاهر متفاوت لزومآ بد نیست،هم اینکه تونستم دوستانی از تیپ های فرهنگی مختلف و متفاوت با خودم پیدا کنم.
با برخوردهای زشت دو-سه تا از استادها،و پیشنهادهای احمقانه بعضی از پسرهای دانشکده طوری برخورد کردم که بهشون ثابت شد هرکس که به سر و وضعش میرسه لزومآ مشکل اخلاقی نداره.
و...ثابت کردم که میتونم همه کارو با روش خودم پیش ببرم.:)

پ.ن.:فیلم کاملآ فانتزیه.و خب...امریکایی!

3.واووو...کتابی که خواهر گل گلیمم ترجمه کرده بود، مجوز گرفت.بعدا راجع بهش بیشتر توضیح میدم.

4.دلم خیلی خیلی سفر میخواد.حتی یک روزه.اما حیف که فعلا اخر هفته هام پره.


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 16:31  توسط نرگس و ارس  | 

1.این نت ورک مارکتینگ عجب ویروس وحشتناکیه...نت ورک ها نه تنها از نظر اقتصادی یه انگل مطلق هستن،بلکه از نظر انسانی هم خیلی دردناک عمل میکنن.
اعضا شبکه هاف  بعد از مدتی به ادمها تنها به عنوان موجودی که پتانسیل عضو شدن در نتورک رو داره نگاه میکنن.تمام ارزشهای یک ادم،تبدیل میشه به پولی که او میتونه در تجارت شبکه ای وارد کنه.
به علاوه به نظر من،افرادی که عضو این شبکه ها میشن،خودشون اولین قربانی ها هستن.
بگذریم...این جریان له شدن ادمها در چرخه های بیمار اقتصادی،چیز جدیدی نیست.

2.دیگه...اها! این هفته چهار پنج-شش تا کتاب خوندم...بیماری جالبی پیدا کردم،کتاب رو وقتی دستم می گیرم نمیتونم بذارم زمین،تا تمومش کنم.حالا ممکنه این کتاب پونصد صفحه هم باشه...بعضی شب ها احساس میکردم بعد از چندین ساعت مطالعه بی وقفه چشمام داره از جا در میاد.
اسم یکی از این کتابها هست" خلخال".از مجموعه مطالعات زنان انتشارات کاروان.
روایت مستند زندگی پنج زن مصری از زبون خودشون.زنهایی از فرهنگی بدوی.زنهایی که در کودکی ختنه میشن، تا احساسات جنسیشون از بین بره.
زنهایی که بکارتشون با انگشتی که دورش دتمال پیچیدن از بین میره؛بکارت مقدسی که مایه سربلندی خانواده عروسه.
برای اونها اینکه مرد به همسرش اجازه خروج از خونه وکار کردن رو نده،نشونه احترام مرد به زنه.
دردناک تر از همه احساس تسلیم و رضای این زنهاست به شرایطی که دارن.
می خواستم بخشهایی از کتاب رو اینجا بنویسم.اما بهتره بخونیدش.واقعا ارزشش رو داره.

3.اگر تقسیم بندی های زمانی حالت فعلی رو نداشت،چقدر ممکن بود همه چیز متفاوت باشه...

4."هیمه"
نه انکه فکر کنی سرد است
که من
در تهاجم کولاک،

یکجا تمام هیمه های جهان را
                        انبار کرده ام
                            در پشت خانه ام...
و در تفکر یک باغ اتشم
                              به تنهایی
من هیمه ام
 برادر خوبم،
بشکن مرا
            برای اجاق سرد اتاقت.
                                        اتشم بزن...
من هیمه ام
 برادر خوبم...
                     خسرو گلسرخی


+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 0:50  توسط نرگس و ارس  |