
کودکانی را می بینم با صورتهایی که ترکش پاره پاره شان کرده.نمی دانم نگاه کرختشان به دوربین است که این چنین اشفته ام کرده یا بهت زدگی پیرزنی که از روی خرابه ها ردش می کنند،خرابه هایی که مدفن زندگیش است.مدفن عشقش.
مرد سراپایش پوشیده از گچ و خون است.فریاد میزند:الله اکبر!..و پنجاه سال است که جهان می شنود الله اکبر و خدا هم شاید...
می دانم خواستن صلح زیاد است.صدای انفجارهاشان کرم میکند.کر میشوم.بهتر است...نمی خواهم بشنوم ضجه های مادر فلسطینی را بر سر پیکر از هم پاشیده ای که تا چند لحظه پیش کودکش بوده.
می مانیم.می روند انها.
فلسطین سالهاست رنگ خون است.

1.همیشه برام سوال بوده که چطور مردم ناخواسته بچه دار میشن.البته باردار شدن ناخواسته ممکنه پیش بیاد.بارداری ناخواسته این نیست که خریت کنید یا هیجانی بشید و حساب کار از دستتون دربره. منظور اینه که از وسایل پیشگیری هم استفاده کرده باشید و با این حال چند تا از اسپرمهای شیطون قسر در برن.
با قوانین احمقانه ما هم که سقط مستلزم گذشتن از هفت خان رستمه.به همین دلیل اونهایی که شعورشون بیشتره ریسک سقط جنین غیرقانونی رو می پذیرن.مقاله جالب پزشکان بدون مرز رو که به مسئله سقط غیرقانونی پرداخته بخونید.
اگرچه برای امور تصادفی خیلی اصالت قائلم،اما مطمئنم که سقط بچه ای که با برنامه ریزی قبلی به وجود نیومده عاقلانه تره. علاوه بر اینکه در حاملگی ناخواسته احتمال نقص ژنتیک بچه بیشتره،از نظر روانی و عاطفی هم با هزار جور معضل مواجه می شه.
2.باز هم دو تا حکم سنگسار صادر شده.من در کجای جهان ایستاده ام؟
3..یکی از دوستان که پزشک داخلیه چیز جالبی تعریف میکرد.یه بار یه پدر و مادری دخترشو تین ایجرشونو میارن میگن:اقای دکتر این دختر از درخت افتاده شکمش ورم کرده.بعد از معاینه معلوم میشه دختره باردار بوده.
4. شبکه دو دوباره سریال قصه های جزیره رو میده.هر روز ساعت 1 بعد از ظهر. از بچگی خیلی دوستش داشتم و الان هم دنبال میکنمش. کاراکتر سارا خیلی شبیه بچگی خودمه:*.خرابکاریهاشون هم. یاد بچگی به خییییییییییییرررررر!
اینم از شعر امروز:
...تمام شب اینجا
میان سینه من
کسی زنومیدی
نفس نفس میزد
کسی به پا می خاست
کسی تو را میخواست
دو دست سرد او را
دوباره پس می زد.
...درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان.
کجاست خانه باد؟
کجاست خانه باد؟
بخشهایی از شعر"میان تاریکی"
فروغ
ممنون از تبریکات روز زن اما:
روز من
روز زن
هشت مارس!
*****************


جمعه من و خواهرم با حدود 15 تا ازدوستامون رفتیم غارنوردی.غار رود افشان.ساعت 6 قرار داشتیم.همه ی بچه ها تا بیست دقیقه بعد جمع شدن و شش و نیم حرکت کردیم.توی راه کلی اواز خوندیم و بازی کردیم.بعد از حدود دو ساعت رسیدیم به کوهی که باید ازش بالا میرفتیم. شیب خیلی تندی داشت اما طول مسیر تا دهانه ی غار کم بود.
وقتی از افتاب تند کوه وارد سایه دهانه ی وسیع غار شدم احساس عجیبی بهم دست داد.دهانه ی غار با بوی نم و خاک مرطوبش انگار دروازه ی یه دنیای دیگه بود.توی ورودی غار از سقف گیاه در اومده بود.و خفاشهای اویزون هم زیاد بودن.اینجا دو نفر دیگه هم بهمون پیوستن وبعد از اینکه بچه ها یه صبحونه کوچولو خوردن،دوستی که راهنما بود گروه رو جمع کرد و توصیه های لازمو کرد؛بادگیر ها رو پوشیدیم و راه افتادیم.
از مناظر داخل غار هرچی بگم کم گفتم.سقف غار شکلهای خیلی جالب و مختلفی داشت.سنگها هم خیلی لیز بودن .و یه جاهایی که اختلاف ارتفاع جوری بود که نمی تونستی خودتو بالا بکشی،نردبون داشت.خلاصه حسابی حس ماجراجویی ادم ارضا می شد.تصور کنید لحظاتی که همه چراغ قوه ها رو خاموش کردیم و کاملآ ساکت شدیم چقدر لذت بخش و تکرار نشدنی بود.جایی که غار به انتها میرسید و دیگه فقط یه دیوار سنگی بزرگ پیش رومون بود،نشستیم و شب شعر گذاشتیم.تو تاریکی مطلق.
تو راه برگشت هم یه مسیر کوتاه رو بیراهه رفتیم و یه جا هم تو انتخاب مسیر به مشکل برخوردیم،که همینا کلی هیجان قضیه رو بیشتر کرد.لحظه ای که بعد از یه مدت طولانی شعاع غبار الود خورشید رو از دور دیدیم،یکی از زیباترین لحظه های اون روز بود.
بعد هم توی دهانه ی غار یه عالمه زباله جمع کردیم و کم کم رفتیم پایین.تو رودخونه ای که پایین کوه بود حسابی اب بازی کردیم و برای ناهار خوردن هم رفتیم توی یه باغ سیب.غذاها خیلی خوشمزه بودن.بعد هم ولو شدیم و یه کم استراحت کردیم و حدود ساعت پنج راه افتادیم به سمت تهران.
توراه برگشت هم حدود دو ساعت یه بند اواز خوندیم. این قدر این اوازخوندن به همه مون کیف داد که تا خود میدون قدس ادامه دادیم. راننده ی بیچاره فکر کنم بعد از پیاده کردن ما مستقیم رفت امین اباد!!!ساعت نه و نیم تجریش بودیم.این هم از غارنوردی.
دیگه...ببخشید اگر متن مغشوشه.این روزها تمرکزم خیلی کم شده.
شبانه
عشق
خاطره ای است در انتظار حدوث و تجدد نشسته
چرا که انان اکنون هردو خفته اند:
در این سوی بستر
مردی و
زنی
در ان سوی.
تند بادی بردرگاه و
تندباری بر بام.
مردی و زنی خفته.
و در انتظار تکرار و حدوث
عشقی
خسته.
پ.ن.۱:خیلی مهم نیست که آدم با چه کسی ازدواج می کند چون حتما صبح روز بعد در می یابد که با کس دیگری ازدواج کرده است ! (ساموئل راجرز)
پ.ن.۲:جام جهانی هم تموم شد.دیدین زیدان چه حرکت زشتی کرد؟

این هفته این قدر سرم شلوغ بود که نتونستم حتی برای خوندن کامنتها سری بزنم.:(
شبها که همه اش مهمونی...روز هم که یا درس یا خرید و ...
یکی از جالبترین شبها،مهمونی سالگرد ازدواج دو تا از گلترین دوستان بود.خیلی مدل ازدواجشون جالبه.جشنی در کار نبوده،عروس برای خودش و داماد هم برای خودش لباس خریده،عروس رفته ارایشگاه و داماد هم اماده شده و یه دسته گل خیلی خوشگل(بدون این که از قبل سفارش داده باشه)میخره و میره دنبال عروس و با هم میرن اتلیه و بعد هم میرن خونه خودشون.:)عالیه!نه؟
البته باید بگم در هر هزار مرد ایرانی یکی هم پیدا نمیشه که لیاقت چنین برخوردی رو داشته باشه.هر دوشون ماهن و زندگی زیبایی دارن.
دیگه...بیژن عزیز،دوستی که از زمان بچگی تا حالا روزهای بسیار خوبی در کنارش داشتیم،امشب داره از ایران می ره...و معلوم نیست دیدار بعدیمون کجا و کی باشه.اگرچه وقت خداحافظی کلی گریه کردیم و جاش خالی میشه،اما براش خوشحالم و امیدوارم بازم بتونیم مهمونی ها و سفرهای تاریخیمون رو تکرار کنیم.:)
یه خبر داغ هم این که امروزمامان بزرگم یه سری از کتابهای قدیمی بابا رو که تو انبار خونه شون مونده بود بهمون داد که خیلی عالی هستن.ازجمله:واژه های نو(خسرو روزبه)،گرامشی و فاشیسم، چند تا کتاب از به اذین،مجموعه مقالات صمد بهرنگی و یه عالمه کتاب فلسفه و روانشناسی از نویسنده های شوروی.
یه کتاب جالب دیگه هم زندگی و مبارزات انجلا دیویس:*
یادمه مامان بزرگ اینا که ده سال پیش میخواستن اسباب کشی کنن،کف یکی از اتاق خوابا رو کندیم و حدود صد جلد کتاب رو که سالها قبل زنده به گور شده بودن کشیدیم بیرون.خیلی منظره دردناکی بود...پشت هرکدوم از اون کتابهای نم کشیده هزاران انسان بود...انگار جوونی مامان بابام با اون کتابا دفن شده بود.
این هم لینک یه مطلب درباره خشونت جنسی در خانواده.موضوعی که واقعآ جای تآمل داره.
اینم یه شعراز ژاک پره ور که دوستش دارم:
کوتاه ترین ترانه
ان پرنده را که می خواند در سر من
و مدام می گوید که دوستم داری
و مدام می گوید که دوستت دارم
من ان پرنده پرگوی پرملال را
صبح فردا خواهم کشت.
پ.ن.۱:دیدین چند شب گذشته چه بارون زیبایی بارید؟:*
پ.ن.۲:همین!

بالاخره دارم نقش تورو توی زندگیم میفهمم.خیلی وقت بود گمت کرده بودم.
از بچگی می شناختمت.
پشت خونمون یه خونه ی قدیمی نیمه مخروبه بود که یه درخت خیلی بزرگ و پیر اکالیپتوس توی حیاطش بود.لای شاخ و برگاش صدها پرنده رنگارنگ ورجه ورجه میکردن.یادمه پشت پنجره مینشستم و توی دلم باهاش حرف میزدم.تنه ی کلفتشو بغل میکردم و گوشمو بهش میچسبوندم.جریان لطیف زندگی،ازدرون اون تنه ی،باهام حرف میزد.پوست زمختشو میبوسیدم و اون با نور بازیگوشی که از لابلای برگهاش روی موهام میپاشید جوابمو میداد.
این درخت پناه محکمی بود.چیزی که میتونستم تا ابد بهش تکیه کنم.اون پادشاه بود ومن هم با تاج برگی کوچکی که روی موهام میذاشتم میشدم ملکه درختها.
پرنده های کوچولوی لابلای شاخ و برگاش هم فرشته های نگهبانم بودن...که حتی در رویا هم تنهام نمیذاشتن.
تو برای من اون درختی.








