تبليغاتX
رگبار





















رگبار

نوشته هایی از زندگی

گرامی باد نام فردوسی پاکزاد!

 

 

 

بنياد نهادن کتاب

 

دل روشن من چو برگشـت ازوي 

سوي تخت شاه جـهان کرد روي 

 

کـه اين نامه را دست پيش آورم 

ز دفـتر بـه گفـتار خويش آورم 

 

بـپرسيدم از هر کسي بيشـمار 

بـترسيدم از گردش روزگار 

 

مـگر خود درنگم نباشد بـسي 

بـبايد سـپردن بـه ديگر کسي 

 

و ديگر که گنجـم وفادار نيسـت 

هـمين رنج را کس خريدار نيست 

 

برين گونـه يک چند بگذاشـتـم 

سـخـن را نهفته همي داشتم 

 

سراسر زمانـه پر از جـنـگ بود 

بـه جويندگان بر جهان تنـگ بود 

 

ز نيکو سخن به چـه اندر جـهان 

بـه نزد سخن سنج فرخ مـهان 

 

اگر نامدي اين سـخـن از خداي 

نبی کي بدي نزد ما رهنـماي 

 

به شهرم يکي مهربان دوست بود 

تو گفتي که با من به يک پوست بود 

 

مرا گـفـت خوب آمد اين راي تو 

بـه نيکي گرايد هـمي پاي تو 

 

نبشـتـه مـن اين نامه پهلوي 

بـه پيش تو آرم مـگر نـغـنوي 

 

گـشـتاده زبان و جوانيت هست 

سخـن گفتـن پهلوانيت هست 

 

شو اين نامـه خـسروان بازگوي 

بدين جوي نزد مـهان آبروي 

 

چو آورد اين نامـه نزديک مـن 

برافروخـت اين جان تاريک مـن 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت19:32توسط نرگس | |

یک ظهر گرم مردادماه...
بوی گرسنگی.
دستان کوچک،سیاه شده از پوست کندن گردو بر میزهای چوبین زهوار در رفته.
دختران با گیسوانی پریشان،با روسری...پسرها با سرهای تراشیده.
کوچکترها نان خشکی را که از خانه اورده اند میجوند.
چشم ها.سیاه...سبز...میشی...همه خیره به صفحه تلویزیون...کارتون سیندرلا.
سیندرلا زمین را میشوید.اواز میخواند.
نیلاب در خانه قند میشکند.
فرشته میاید،با کالسکه جادوییش...
چشم های بادامی خالده میخکوب بر سیندرلا که در اغوش شاهزاده میرقصد.
دوازده زنگ.
کفش بلورین بر پله قصر جا میماند.صدای سمیرا در گوشم زنگ میزند:خاله برام کفش میاری؟
شاهزاده به دنبال سیندرلا.کفش بلورین تنها مال اوست...
خالده و سمیرا...ناجیه،نجیلا،شیوا،سیویتا...
میدانم امشب تمام بچه هایم خواب کدوی سحرامیزمی بینند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی لباس تو ریش ریش،درهم و پاره
وقتی که چشمهای تو در حسرت دویدن و بازی
                                   خیره مانده بود
گویا میان همهمه ی پارک
با ان صدای کودکانه به من گفتی:
عریانی مرا
هرگز نه کسی گفت و نه دانست
با شانه های خمیده
                بارکش بودن...
              
                                     ******
با دستهای کوچک حود
              ستاره می چینی؟
از اسمان شهر تو اخر
           ستاره خواهد ریخت
با چشمهای سیاهت
            که خواب می خواهند
اینک کنار خیابان
بارانی از ستاره ترا جذب کرده است
در جذبه ای
که دنبال یک ستاره گمنامی
و مادر تو
              برایت ستاره میچیند

و ماه را به هیئت توپی می اراید
در بازی کودکانه تو
ای کاش رنج مادرانه ی او میسوخت...

بر گردن تو سرو می اویزم
تا سرفرازی ز سرو بیاموزی...

                                           خسرو گلسرخی


+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت0:35توسط نرگس | |

گرامی باد ۱ می روز جهانی کارگر!

تاریخ در کنار ماست و مردمند که ان را می سازند...

النده،صبحگاه ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ُ سانتیاگو-شیلی

 

+نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت23:27توسط نرگس | |

 

مرضیه احمدی اسکویی در سال ۱۳۲۴ در خانواده ای متوسط در شهرستان اسکو متولد شد.او در سالهای کودکی در مزرعه پدرش کار میکرد و در روابط هرروزه دردهای طبقه محروم را عمیقآ لمس میکرد.او از اغاز دبیرستان به طور جدی به مطالعه میپرداخت و به این ترتیب اگاهی سیاسی خود را بالا میبرد.او در این سالها تأثیراتش از محیط را به صورت شعر و قصه در میاورد.به خاطر پاکی و صفای درون در میان اطرافیان و دوستان محبوبیت زیادی داشت و به اختصار او را "مرجان"(مرضیه جان)می خواندند.
او پس از گذراندن دوره نخست دبیرستان دوسال در دانشسرای مقدماتی تحصیل کرد و سه سال نیز به اموزش کودکان پرداخت.و سپس وارد دانشسرای عالی سپاه دانش تهران شد.در این دوره او تجربیات خود را از برخورد با مردم محروم و رنجبر، با تئوریهای مارکسیسم-لنینیسم امیخت وبه دریافتهایی نو رسید.او به روستاهای ورامین،که به دانشسرا نزدیک بود فراوان سر میزد و بیشتر وقت خود را با مردم فقیر صرف میکرد.همچنین در سفرهایی که به روستاهای مختلف ایران داشت،کتابخانه هایی برای کودکان ایجاد کرد.
در دانشسرا به اتفاق ارا،انهم با رأی اشکار(که امری بی سابقه بود)،به نمایندگی دانشجویان برگزیده شد.او در اگاه سازی دانشجویان و سازماندهی حرکتهای دانشجویی این سالها عنصر فعالی بود،به طوریکه در اعتصابات دانشجویی اسفند ۱۳۴۹ نقش رهبری داشت.به علت محبوبیت فراوان مرضیه اسکویی رژیم میترسید با دستگیری او با واکنش شدید دانشجویان مواجه شود.اما در خردادماه سال ۱۳۵۰با تعطیلی دانشگاه ها او را بازداشت کردند و مورد بازجویی و تهدید قرار دادند.حتی سعی کردند او را با وعده نمایندگی مجلس تطمیع کنند.سپس برای اینکه محدودش کنند، او رابه مدت یکسال برای تدریس به اسکو فرستادند.او در این مدت در بالا بردن اگاهی دانش اموزانش نقش مهمی داشت.
او در خارج از دانشسرا نیز روابط گسترده ای داشت. در تبریز با محفل صمد بهرنگی و بهروز دهقانی ارتباط نزدیک داشت.با یوسف الیاری و فرج سرکوهی دوست بود و با خانواده های برخی زندانیان ازجمله مادر سلامت رنجبر در ارتباط بود
در زمستان سال ۱۳۵۱به تهران بازگشت وبا شعاعیان مراوده داشت و در تماس با نادر شایگان و حسن رومینا گروهی مارکسیستی با مشی مسلحانه ایجاد کردند(گروه شایگان-شعاعیان).مرضیه از فروردین ۱۳۵۲زندگی مخفی خود را اغاز کرد.
در خردادماه ۱۳۵۲ شایگان و رومینا در مبارزه ای رودر رو با رژیم شهید شدند و بیشتر اعضای گروه انان دستگیر شدند.مرضیه اسکویی نیز به فدائیان خلق پیوست.
تحرک،روحیه معترض و سرسختی او در پیگیری ارمانهایی که به انها معتقد بود،از جمله خصائلی بود که او را به یکی از مهره های مهم سازمان تبدیل کرد.او در ساعت ۱۰صبح روز ششم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۳در درگیری مسلحانه شهید شد.مزدوران رژیم انقدر از او وحشت داشتند که جسد بی جان او را از دور به رگبار گلوله بستند وسپس طناب پیچ کردند.

با استفاده از:

کتاب خاطرات یک رفیق(خاطرات مرضیه اسکویی)

کتاب دادبیداد(ودا حاجبی)

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت1:38توسط نرگس | |

 

روزای سختی رو میگذرونم.از یک طرف فکر کارایی که باید تو چند ماه آینده بکنم کلی ذهنمو مشغول کرده ،از طرف دیگه احساس میکنم شده ام مثل یه عروسک که هر کی از یه ور دستشو میکشه...
فکر کن با نهایت خوشحالی وحسن نیت واسطه ارتباط چند نفر بودی، و به دلیل اختلاف تعاریف و چند تا سوتفاهم تو شدی بده. بی اینکه اصلا بدونی چه اتفاقی افتاده ،همه تو رو مقصر میدونن ،بدون اینکه بهت اجازه دفاع بدن...بدون اینکه دیگه نیرویی برای دفاع داشته باشی...هیچوقت طوری زندگی نکردم که گرفتار چنین شرایطی بشم.اما شدم.لعنت به سنتایی که ولم نمیکنن...
تا حالا شده مدتها به خاطر چیزی جنگیده باشید، و بعد به این برسید که اون چیز فقط یه توهم بوده؟

خسته ام فقط...خیلی خسته!

پ.ن.1:من نیروی خلاقه ای دارم که معمولآ در شرایط بحرانی به دادم میرسه.پس احتمالآ این بارم کمکم میکنه.

+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت1:47توسط نرگس |