تبليغاتX
رگبار
نوشته های ما از زندگی

Daisypath Next Aniversary Ticker
 

امروز بیست و نهم بهمن است.سی و دو سال پیش در چنین روزی خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان که در جلسات بیدادگاه با دفاعیات کوبنده شان نشان داده بودند که حق همیشه پیروز است،برابر جوخه اعدام قرار گرفتند.
                                                          ******
خسرو گلسرخی(عبدالحسین) در روز دوم بهمن سال ۱۳۲۲در رشت متولد شد.او پدرش را که مردی آزاد اندیش بود،در خردسالی از دست داد.و مادر،او و برادرش فرهاد را به قم نزد پدربزرگشان علامه شیخ محمد وحید خورگامی که از همرزمان میرزاکوچک خان بود،برد.آشناییبا راه و رسم مبارزه نهضت جنگل عدالتخواهی را از همان کودکی درون خسرو پرورش داد.او دوره ابتدایی و دبیرستان را در قم گذراند و در سال ۴۱ پس از فوت پدربزرگ با مادر و برادرش راهی تهران شد.روزها کار میکرد و شبها درس میخواند و در کنار اینها به شعر میپرداخت،و از حدود سال ۴۴ مقالاتی در نشریات اطلاعات،کیهان،آیندگان،نگین،بازار رشت،فردوسی،پرچم خاورمیانه و...با اسمهای مستعاری چون خسرو تهرانی، دامون وبابک رستگار،چاپ شده اند.او همچنین از زبان فرانسه آثاری ترجمه کرد.او در سال ۴۸با خانم عاطفه گرگین ازدواج کرد که حاصل این ازدواج پسری است به نام دامون.

گلسرخی در دفاعیه۱خود با شجاعت و صراحت گفت:من که یک مارکسیست-لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم وآنگاه به سوسیالیسم رسیدم.من در این دادگاه برای جانم چانه نمیزنم،وحتی برای عمرم.من قطره ای ناچیز از عظمت و حرمان خلقهای مبارز ایران هستم.خلقی که مزدکها،مازیارهابابکها یعقوب لیث ها،ستارها،حیدر عمواوغلی ها،پسیان هاو میرزاکوچک خان ها،ارانیها، روزبه ها و وارطان ها داشته است...جامعه ایران باید بداند که من در اینجا صرفا به خاطر داشتن افکار مارکسیستی محاکمه میشوم و در دادگاه نظامی محکوم به مرگ گشته ام....من که یک مارکسیست لنینیست هستم و به شریعت اسلام ارج بسیار میگذارم ،معتقدم که در هیچ کجای دنیا در کشورهای وابسته و تحت سلطه استعمار حکومت ملی نمیتواند وجود داشته باشد، مگر آنکه حتما یک زیربنای مارکسیستی داشته باشد."
او در وصیت نامه اش نوشت:"من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم میکنم،و شما آقایان فاشیست ها که فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدرکی به قتلگاه میفرستید ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت.شما ایمان داشته باشید که حکومت غیر قانونی ایران که در 28 مرداد سیاه به خلق ایران توسط آمریکا تحمیل شده، در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهر آمیز توده های ستم کشیده ایران واژگون خواهد شد.-شاعر و نویسنده خلق ایران خسرو گلسرخی.

۱-پیشتر در مطلب "سرود بهاران" به دستگیر شدن و اتهامات اعضاگروه سیمرغ پرداخته ام و اینجا از تکرار خودداری میکنم.

«قبل از اعدام»

خون ما
می شکفد بر برف
           اسفندی.
خون ما
میشکفد بر
 لاله.
خون ما
پیرهن کارگران.

خون ما
پیرهن دهقانان.
خون ما
پیرهن سربازان
خون ما
پیرهن
   خاک
        ماست...
      
      ***
نم نم باران
   با خون ما
        شهر آزادی را
                   می سازد
 نم نم باران
     با خون ما
          شهر فرداها را
                    می سازد
    ......
خون ما
      پیرهن کارگران
خون ما 
      پیرهن دهقانان
خون ما
     پیرهن
        سربازان...
             
                خسرو گلسرخی


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 12:51  توسط نرگس و ارس  | 

 

«پاریس در شب»

افروخته یک به یک سه چوبه کبریت در دل شب

نخستین برای دیدن تمامی رخسارت

دومین برای دیدن چشمانت

آخرین برای دیدن دهانت

و تاریکی کامل تا آن همه را یک جا به یاد آرم

در آن حال که به آغوشت میفشارم

                                               ژاک پره ور


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 2:30  توسط نرگس و ارس  | 
!Access Denied     
این عبارتی است که همه ما در جستجو های اینترنتی خود بسیار به آن برخورده ایم.ساده ترین سایتهای خبری در کشور ما سانسور شده اند و اگر خبری فراتر از روزنامه ها بخواهی، با همین عبارت آشنا مواجه میشوی.در تلویزیون تابخواهی میتوانی راهپیمایی و حیات وحش و سخنرانی بی محتوی ببینی...مثلا یادم است روزی که سعید حجاریان ترور شد اخبار تلویزیون ایران دوستی یک پرنده ویک گربه خانگی را به عنوان خبر فوق العاده پخش کرد...انگار اصلا اخبار هم در کشور ما تعریفی متفاوت با استانداردهای جهانی دارد.
یکی از سانسورهای جالب این اواخر،فیلتر شدن سایت بی بی سی بوده.بی بی سی کاملا جنبه خبری دارد،
بدون تحلیلهای خطرناک...واتفاقا چون بخش فارسی هم دارد، در ایران کاربران زیادی همه روزه به آن سر میزدند.
یکی ازاخبار مهمی که در این ماه اجازه ی انتشار نیافت،اعتصاب سندیکای اتوبوسرانی و دستگیری گسترده فعالان این سندیکا بود.مردانی که شجاعانه و کاملا قانونمند بر سرخواسته های خود ایستادند،به غیر قانونی ترین صورت بازداشت شدند، و حتی تعدادی که آزاد شدند صریحا از هرگونه مصاحبه منع شدند.
دیکتاتوری عجب چیز بدمزه ایست!


«بر یونانیت گریه مکن»

بر یونانیان اشک مریز
                     هنگامی که اندیشناکشان میابی.

بریونانیت اشک مریز
هنگامی که به زانو درمی آید
کارد در استخوان وبند بر گردن

بر یونانیت اشک مریز،
نگاه کن: اینک،اوست که خیز برمیدارد!
نگاه کن:اوست که دیگرباره خیز برمیدارد!
شهامتش را باز میابد
میغریود
و درنده ی وحشی را
به نیزه ی آتشین
فرو می کوبد.
                
  یانیس ریتسوس/از مجموعه "همچون کوچه ای بی انتها"ترجمه احمد شاملو

____________________________________________________________
____________________________________________________________

پ.ن.۱:این روزها تلویزیون فیلمهای زمان انقلاب را هم زیاد نشان میدهد،جوانهایی که حالا پدر و مادرهای ما هستند...وقتی میبینمشان دلم میگیرد...چه پرشورند...چندتا از اینهایی که میبینم در همان درگیریها کشته شدند؟چند تاشان رفتند جنگ و شهید شدند،یا یک عمر زخم جنگ را بر جسم دارند... چند تاشان در درگیریهای بعدی یا در اعدامهای دسته جمعی از بین رفتند؟
از آنهایی که ماندند چند تا از شرایط راضیند؟چند تاشان واقعا «زندگی» میکنند؟

                                                            


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:11  توسط نرگس و ارس  | 
در ۱۹ بهمن سال ۱۳۴۹ روزنامه ها نوشتند:در یک حمله مسلحانه به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل گروهی کشته و مجروح شدند.اما عظمت حماسه بیش از اینها بود.همه جا صحبت از ماجرای سیاهکل بود.

آغاز ماجرا:

ریشه پا گرفتن جنبش جنگل برمیگردد به سال ۱۳۳۲ یعنی زمانی که کودتای ۲۸ مرداد جنبش ملی ایران را سرکوب کرد ودهها نفر از مبارزان را به خون کشید.از آن سالها همیشه گروهی بودند مبارزه را ادامه دادند.بسیاری ۷ سال صبر کردند و بار دیگر" گذار مسالمت آمیز" را تجربه کردند.پارلمانتاریزم بار دیگر تجربه شد ولی نتیجه آن قتل عام ۱۵ خرداد بود.پس از خرداد ۴۲ گروهی از جوانان که در فاصله سالهای ۳۹ تا ۴۲ فعالانه در مبارزات ملی شرکت کرده بودند،دست به تجدید سازمان گروهی زدند که بعدها نام" گروه جزنی ــ ظریفی "را به خود گرفت.پس از بازداشت عده ای از افراد گروه در سال ۴۶،علی اکبر صفایی فراهانی یکی از اعضای گروه،مخفی شد و سپس به همراه صفاری آشتیانی یکی دیگر از اعضای گروه به عراق رفت.دولت عراق که در آن زمان با حکومت ایران روابط حسنه ای داشت،در صدد تحویل آنها به دولت ایران برآمد،که کودتای بعثی عراق رخ داد و این دو نفر آزاد شدند.آنها از عراق عازم فلسطین شدند،و در جنبش فلسطین به درجه فرماندهی رسیدند.

در تابستان ۴۸ صفایی به ایران بازگشت و مدتی در سازماندهی گروه و نظم بخشیدن به آن تلاش کرد.در سال ۴۹ گروه رشد قابل توجهی کرد و از طرف هسته مرکزی وظایف درون گروه تقسیم شد،وچند گروه (تیم)ایجاد شد:گروه جنگل ـگروه شهرـ گروه تدارکات اسلحه ـ گروه ارتباط.

در ۱۵ شهریور ۴۹ صفایی برای شناسایی و به عنوان مسئول تدارکاتی کانون چریکی جنگل عازم جنگلهای شمال شد،(که البته شناسایی آنها مدتها پیش آغاز شده بود).تیم جنگل مانورهای خود را از منطقه شرقی گیلان آغاز کرد.مذاکراتی بین این گروه و گروه احمد زاده (که قرار بود ده نفر دیگر را به شمال بفرستد) صورت گرفته بود،و بنا بود حمله در اوایل بهار آغاز شود.در ۱۲ بهمن ماه در جریان جنبش وسیع دانشجویی سال ۴۹ غفور حسن پور از گروه شهر بازداشت شد و شکنجه بیست روزه او آثار خود را به بار آورد.در ۲۴ بهمن ماه سه نفر در گیلان و پنج نفر در تهران دستگیر شدند.به دنبال آن ایرج نیری معلم یکی از روستاهای گیلان که با گروه جنگل در ارتباط بود دستگیر گردید.او محل انبار آذوقه گروه جنگل را میدانست.پلسی امکان دستیابی به تمام اطلاعات را پیدا کرده بود،و تدارک چند ساله گروه در معرض نابودی بود.درگیری با دشمن و برپا کردن جنبش مسلحانه مهمترین وظیفه تیم جنگل بود.گروهی که صفایی فراهانی رهبری آنرا بر عهده داشت،۱۹ بهمن را برای حمله به پاسگاه سیاهکل برگزیدند.

تیم جنگل در ۱۹ بهمن ۱۳۴۹ به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل حمله کرد.در این حمله افراد پاسگاه کشته یا مجروح شدند.پس از خلع سلاح پاسگاه که ۹ قبضه ام ـ۱،برنو و مسلسل بود،چریکها برای مردم محل سخنرانی کردند و مقاصد خود را شرح دادند.از ۱۹ بهمن تا  ۷ اسفند تیم جنگل مورد حمله متمرکز نیروهای نظامی قرار گرفت.در این درگیریها بیش از ۶۰ افسر درجه دار از پا در آمدند.مدتی بعد صفایی،جلیل انفرادی و هوشنگ نیری به جلگه بازگشتند.در قریه چهلستون صفایی و نیری وارد کلبه ای دهقانی شدند،وجلیل انفرادی بیرون پاسداری می داد،اما به دلیلی نامعلوم او نیز به درون کلبه می رود. در اینجا سه چریک هریک جداگانه مورد حمله دسته ای از روستاییان که توسط کدخدا و سپاهی دانش رهبری و تحریک می شدند،قرار گرفتندچریکها به خاطر اینکه مبادا روستاییان آسیب ببینند،اقدام مسلحانه نکردند.این سه پس از دستگیری برای مردم صحبت کردند و اهداف خود را شرح دادند.عده ی زیادی خواستند اسرا را آزاد کنند،اما کدخدا انها را از مجازات ساواک و ژاندارمری ترساند.چریکها را تحویل نژاندارمری و نیروهای نظامی منطقه که برای سرکوب آنها بسیج شده بودند دادند.صفایی همراه شش تن دیگر از دستگیر شدگان جنگل به تهران منتقل شد.او در واقع زیر شکنجه شهید شد،اما رژیم نام او را ۱۷ روز بعد همراه ۱۲ تن دیگر از همرزمانش جزئ تیر باران شدگان اعلام کرد.

این افراد در ارتباط با گروه جنگل در سال ۴۹ اعدام شدند:

علی اکبر صفایی فراهانی،جلیل انفرادی،هوشنگ نیری،احمد فرهودی،عباس دانش بهزادی،محمدعلی محدث قندچی،هادی خدابنده لنگرودی از گروه جنگل و غفور حسن پور،هادی فاضلی،شعاع االدین مشیدی،اسماعیل معینی عراقی،ناصر سیف دلیل و اسکندر رحیمی مسیحی.

در جریان نبردهای جنگل محمد رحیم سماعی و مهدی اسحاقی نیز شهید شدند.


...ای نازنین من گل صحرایی!

ای آتشین شقایق پرپر!

ای پانزده پر متبرک خونین!

بر باد رفته از سر این ساقه جوان

من زیست میدهم به تو در باغ خاطرم

من در درون قلبم،در این سفال سرخ،

عطر امیدهای تو را غرس میکنم

من بر درخت کهنه اسفند میکنم

به شب عید،

نام سعید سپیدت را ای سیاهکل ناکام

گفتم نمیکشند کسی را،

گفتم به جوخه های آتش،

دیگر نمیبرند کسی را

گفتم کبود رنگ شهیدان عاشق است.

غافل من ای رفیق!

دور از نگاه غمزده تان هرزه گوی من

بیگاه میبرند

بی نام میکشند

خاموش میکنند صدای سرود و تیر

این رنگ بازها

نیرنگ سازها

گلهای سرخ روی سراسیمه رسته را

در پرده میکشند به رخساره کبود

بر جا به کام ما

گلواژه ای به سرخی آتش به طعم دود

                                     سیاوش کسرایی ـ۱۳۵۰


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 16:58  توسط نرگس و ارس  | 

 

هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید

پرستو به بازگشت زد نغمه امید

به جوش آمدست خون درون رگ گیاه

بهار خجسته فال خرامان رسد ز راه(۲)

هر سال در چنین روزهایی تلویزیون سرودهای انقلابی پخش میکند.سرودهایی که غالبا در زیرزمینها و یا شبانه دراستودیوها  از حنجره های گرم و جوانی برخاسته اند که امید روزهایی روشن تر را داشتند.جالب است که بعدها تعداد زیادی از همین جوانان قربانی رژیمی شدند که به آن امید بسته بودند.از بین این سرودها ، سرود "بهاران خجسته باد "جزو آنهاییست که درذهن همه ی ما حک شده.سرودی که سراینده اش اعتقاداتش را از جانش گرامی تر داشت و برهمه ثابت کرد که استبداد سدی ناشکستنی نیست.این شهید دلاور کرامت دانشیان بود.                                                                              

او در مهرماه سال ۱۳۲۵ در شیراز متولد شد. روحیه ی ظلم ستیزی از همان سالهای نوجوانی در او وجود داشت. او پراگماتیست و معتقد به مشی مسلحانه بود و مانند بسیاری دیگر از مبارزان تئوری را تا جایی معتبر میدانست که در توجیه عملگرایی در مبارزه باشد. پیش ازتشکیل گروه سیمرغ نیز بارها دستگیر و زندانی شدو به گفته ی شعاعیان" در زندان چهرهای خشن وتابناک از خود نشان میدهد و این درست همان رفتاری بود که از او انتظار میرفت.".او از اطوار روشنفکرانه بیزار بود و حتی در زندان به جای اینکه جذب گروههای روشنفکری که جمعیت غالب را تشکیل میدادند شود، به افراد زحمتکشی توجه نشان میداد که به خاطر پرونده های کوچک و در ارتباط با گروههای سیاسی دستگیر شده بودند.                  

او و گلسرخی به همراه ده نفر دیگر که اعضای گروه سیمرغ را تشکیل میدادند به اتهام مشارکت در طرح گروگانگیری ولیعهد سابق ایران به صورت علنی محاکمه شدند.عده ای از این گروه کارمند تلویزیون بودند و با فرض اینکه شکی بر نمی انگیزندو بازرسی بدنی نمیشوند تصمیم گرفتند با اسلحه واردجشنواره ی فیلم کودکان شوند و رضا پهلوی را به زور اسلحه از سالن خارج کنند و سپس با هلیکوپتر از بام سینما به فرودگاه و سپس کشوری خارجی مثل لیبی یا الجزایر بروند.آنگاه در نظر داشتند لیستی از زندانیان سیاسی که توسط جزنی تنظیم شده باشد درخواست کنند و حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفر از همرزمان زندانیشان  را که موثرتر و سازمانده  بودند در مقابل رضا پهلوی آزاد کنند. این عملیات هرچند که با لو رفتن گروه در نطفه خفه شد، امابه ویژه پخش جلسات دادگاه آنان از تلویزیون  توانست در افکار جهانیان بازتابی گسترده از فضای خفقان آور ایران  ایجاد کند .دانشیان دفاعیه خود را در دادگاه "به نام خلق محروم و ستمکش ایران"آغاز کرد:"...خلقهای رها شده،جنبشهای در حال پیروزی در پهنه ی دنیا،امید نجات مردم از قیدوبند فقر،مفاسد و بی عدالتی را نوید میدهد...در ایران نیز جنبش هیچگاه از پا نیافتاده و برای پایان مبارزه ی طبقاتی این طبقه ی حاکم ایران است که باید آخرین دفاعیه خود را تنظیم کند."     

او در سپیده دم ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ همراه خسرو گلسرخی در برابر جوخه ی اعدام قرار گرفت.

 

 

<<رهروان...>>

 

تا بهار له شده

 به زیر گامها

 راه نیست...

 

این خجسته است:

رهروان میان خود

 بهار بارور

 بنا کنند...

 

این بشارت شریف ماست:

 سبز می شویم

 بر دخیل حسرت کسان

 بر در و سلاح و راه...

 

سبز میشویم

 در سپیده

 وعده گاه اجتماع دستها...

 

 

 خسرو گلسرخی

 


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 22:5  توسط نرگس و ارس  | 
در تجمع روز شنبه  سندیکای شرکت واحد بیش از ۷۰۰ نفر دستگیر شده اند که تعدادی از آنها نیز دانشجو بوده اند. دامنه ی این هجوم حتی به منازل برخی از اعضای سندیکا نیز کشیده شده.برای اطلاعات بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید:

http://otobos1.blogfa.com/


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 22:48  توسط نرگس و ارس  | 

______________________________________________________________________

یادمه دو سه ساله که بودم بابام مرتب برام شعر میخوند...شاملو بیشتر از همه،کسرایی ،لورکا،مصدق مشیری و... . شبا قبل از خواب هم هز شب برای من و خواهرم شاهنامه میخوند.و اینطوری بود که تمام قهرمانهای شاهنامه و تصویری که توی ذهنم ازشون خلق کرده بودم هنوز یادم موندن. اما بیشتر از همه شعری یادم مونده که فقط برای من میخوند و  من هم کلی لذت میبردم هر بار.شعر این بود:(بابا فقط بخشی رو که قرمز نوشتم برام میخوند!)

"غزل غزلها"

-چه زیباست محبوب من
در جامه همه روزی خویش
با شانه ی کوچکی در موهایش!
هیچکس آگاه نبود که او اینچنین زیباست

ای دختران آوشویتس
ای دختران داخاو
شما محبوب زیبای مرا ندیده اید؟

در سفری بس دراز بدو بر خوردیم،
نه جامه ای بر تن داشت
نه شانه ای در موی

چه زیباست محبوب من
که چشم و چراغ مادرش بود
و برادر سراپا غرق بوسه اش میکرد!
هیچکس آگاه نبود که او اینچنین زیباست.

ای دختران ماوت هاوزن
ای دختران بلزن
شما محبوب زیبای مرا ندیده اید؟

در میدانگاهی یخزده بدو برخوردیم،
شماره یی بر بازوی سپیدش داشت
و ستاره ی زردی در قلبش.


وقتی میرسید به جایی که میگه برادر ...بابا هم منو غرق بوسه میکرد.(بخشهایی رو که نام اردوگاههای نازی ها توش بود سانسور میکرد)
کاش میشد زمان رو به عقب بر گردوند.کاش هنوز میشد وقتی بغض میکنم برم بغل بابام و اونقدر با صدای گرمش شعر بخونه که آروم بشم...اما ما محکومیم به "واقعی" زندگی کردن...حیف!

(شعر اثری است از یاکووس کامپانل لیس  ترجمه شاملو در مجموعه همچون کوچه ای بی انتها)


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 22:44  توسط نرگس و ارس  | 
1____بعد از کلی یخ زدن تونستم تاکسی گیر بیارم.به محض اینکه سوار شدم موبایل آقای بغل دستیم زنگ زد. این آقا هم در حالیکه میخواست خیلی لفظ قلم صحبت کنه به طرف گفت "آقای ...من با مهندس حرف زدم دارن میرن ماموریت شرستان۱ اما گفتم مدارکا۲رو بیارن.

2____برای اینکه از هیزی آقای بغل دستی فرار کنم توجهمو کاملا به بیرون ماشین معطوف کردم.پیرمردی که با دشواری راه میرفت ،همراه یه خانم داشت از خیابون رد میشد که یه پیکان سفید که کلی دیش دیش میکرد و راننده اش هم جوان بود،تا جایی بهشون نزدیک شد که سپر ماشین خورد به عصای پیرمرد.چند متر بعد رو یه بیلبورد راهنمایی رانندگی نوشته بود افراد سالمند به علت ضعف جسمانی ضعف بینایی وشنوایی از دیگران در تصادفا آسیب پذیر ترن.(توضیح:جوان پیکان دیش دیشی هنوز به این بیلبورد نرسیده بود وگرنه حتما رعایت میکرد.میگین نه برین پیداش کنین ازش بپرسین.)

3____بیلبورد بعدی مال هاکوپیان بود:از سال...تا کنون،از سه نسل از مردم عزیز ایران حمایت کرده ایم.جالبه درست تو همون چهاراهی که این بیلبورد بود آدمهایی گل میفروختن که حتی کفش هم نداشتن.
(توضیح:هاکوپیان از اون هفت هشت نفر یادش رفته بود حمایت کنه.)


4____در خلال همین کشفیات من گوینده ی رادیو با خوشحالی اعلام کرد:حتما با برنامه ی ما تماس بگیرید.شماره ی ما:2235467تکرار میکنم...2236457
(توجه کنید که تکرارش با خودش فرق داشت.)
(سوال نامربوط: چرا گوینده های رادیو همیشه خوشحالن؟)


5____وقتی رسیدم خونه تلویریون داشت آگهی بازرگانی پخش میکرد.مردی از روستایی گمنام در سیستان و بلوچستان که برنده ی جایزه ی ویژه بانک شده بود.روستا همه اش کپر و نی بود...مرد به زحمت فارسی حرف میزد...مرد سوار تراکتور بود...میخندید.به خاطر جایزه یا دوربین شاید.پیرمردی کلنگ میزد:ما باورمون نمیشد این جایزه ها واقعی باشه...مگه بود؟واقعی بود؟
چقدر دلم میگیره از این تبلیغ...
یاد کتابی افتادم از فریدون تنکابنی که سالها قبل خوندم،به اسم "پول تنها ارزش و معیار ارزشها"

۱-شهرستان

۲-مدارک جمع مکسره لازم نبود بازم جمع شه!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 0:56  توسط نرگس و ارس  | 

 

Kurt Cobain

کرت دونالد کوبین در 20 فوریه 1967 در شهر هاکوام در جنوب غربی سیاتل در به دنیاآمد.پدر کرت مکانیک و مادرش خدمتکار بود.او از همان سالهای نخستین زندگی به موسیقی و به ویژه نواختن گیتار از خود نشان داد.
پس از چندی خانواده به شهری دورافتاده به نام آبردین کوچ کرد...شهری که گروه نیروانا در اواخر دهه ی 80 در آن متولد شد.
در سال 1989 نخستین آلبوم گروه با نام Bleach وارد بازار شد .دومین آلبوم گروه به نامNever mind که در سپتامبر 1991 به بازار آمد با استقبال بسیار خوبی مواجه شد به نحوی که در کمتر از یک ماه بیش از پانصدهزار نسخه آن به فروش رفت، و این آغازی بود بر کنسرتهای متعدد نیروانا در بسیاری کشورهابه رهبری کرت کوبین.
کرت در 24 فوریه 1992 در هاوایی با کورتنی لاو ازدواج کرد،و فرزندشان فرانسیس 6 ماه بعد متولد شد.
آلبومهای بعدی نیروانا به نامهایIncesticide در سال 1992، In utero (سال1993)و Unplugged در سال 1994 بیش از پیش بر شهرت نیروانا افزودند.
کرت آخرین کنسرتش را در مارس 1994 در مونیخ اجرا کرد، و در5 آوریل همان سال با شلیک کردن به سرش تمامش کرد.
جسد کرت در حالیکه نامه خداحافظی با دست خط خودش کنارش بود، سه روز بعد توسط سیم کشی که برای سرکشی به خانه اش آمده بود پیدا شد

.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:41  توسط نرگس و ارس  | 
عزیز نسین رااز از کودکی با داستانهای کوتاهش میشناختم.داستانهایی که گاه همزمان مرا به خندیدن و گریستن وامیداشت. عزیز نسین همراه با تمام خاطرات کودکی پشت سالها مخفی بود تا اینکه چند روز پیش مجموعه شعر کوچکی از او را دیدم،با ترجمه ی زیبای رسول یونان.وباز احساس غریبی درمن ایجاد کرد...گرچه از جنسی دیگر.اینبار نه گریه بود نه خنده...چیزی بود شبیه عشق.

<<میدانم پیش از انکه تو بگویی>>

 حدس میزنم که خواهی گریخت...

التماس نمیکنم از پی ات نمیدوم

 اما صدایت را درمن جا بگذار!

میدانم که ازمن دل میکنی

راهت را نمی بندم

 اما عطر موهایت رادرمن جا بگذار!

 میدانم که ازمن جدا خواهی شد

 خیلی ویران نمی شوم

از پا نمیافتم

 اما رنگت را در من جا بگذار!

احساس میکنم که تباه خواهی شد

و من خیلی غمگین میشوم

 اما گرمایت را در من جا بگذار!

فرقش را با حالا میدانم

 که فراموشم خواهی کرد

 ومن اقیانوسی خواهم شد سیاه و غم انگیز

 اما طعم بودنت را در من جا بگذار!

هر طور شده خواهی رفت

 و من حق ندارم که تو را

                    نگه دارم...

اما خودت را در من جا بگذار!


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 12:54  توسط نرگس و ارس  | 
دیروز یکی از دوستان زنگ زد و حدود نیم ساعت با من در مورد دوستی حرف زد که از شوهرش جدا شده...کلی  از شوهر یارو انتقاد کرد که یارو خودشیفته است و الکلیه و ...تا اینجا مشکلی نبود اما امروز دوباره همین دوست محترم نیم ساعت با خواهرم در مورد همین مساله حرف زد.(این دوستمون خودشم اوضاع خونوادگیش چندان نرمال نیست).از اون موقع رفتم تو فکر...هی با خودم میگم این آدما اینجوری به دیگران (و در واقع به خودشون)میگن: ببین فلانی چه بدبخته...اما من خوشبختم.انگار میخوان رو خرابه ی زندگی دیگران یک تصویر واهی از خوشبختی خودشون ترسیم کنن...

...
میتوان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
میتوان با صورتکها رخنه دیوار را پوشاند
میتوان با نقشهایی پوچ تر آمیخت

میتوان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
"آه من بسیار خوشبختم"

                                 قسمت پایانی شعر عروسکهای کوکی
                                                                      فروغ

 


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 13:12  توسط نرگس و ارس  |