|
در ۱۸دسامبر سال ۱۹۷۹ کنوانسیون رفع تبعیض از زنان تصویب شد.طبق این کنوانسیون هرگونه رفتارو مقرره ای که حاکی از تبعیض جنسی باشه، از جانب کشورهای عضو کنوانسیون محکوم شده، و اعضا بی درنگ سیاست سیاستهای رفع تبعیض از زنان رو در پیش میگیرن.برابری بین زن و مرد در تمام زمینه های اجتماعی ،خانوادگی و فرهنگی از اصول اولیه ی این کنوانسیونه.ایران در ۲۸ آذرسال ۱۳۸۰ (۱۹ دسامبر)کنوانسیون رو به صورت مشروط تصویب کرد.تصویب مشروط یعنی اینکه اگر نهادهای اجرایی یا تقنینی ما در اعمال مقررات کنوانسیون با موردی مواجه شدن که مغایر با مقررات آمره ی داخلی(اعم از قانونی و شرعی) بود، قانون داخلی رو ترجیح بدن.
وقتش بود یه کم نفس بکشم... آن روز ها رفتند آن روز ها رفتند پ.ن.۱:اگر دیروز تو محوطه ی دانشکده صدای ترقه شنیدید دنبال منشائش نباشید...کار ما بود!
بعضی وقتا نبودن راحت تره...نه؟... ...معنی زندگی واقعاً رنج بردنه؟ رنج ببری تا بفهمی که باید مبارزه کنی...عشق بورزی و رنج ببری...در رنج بردن تنها باشی و از این تنهایی رنج ببری...
شما صبح وقتی بیدار میشین اول از هر چیز چه فکری میاد سراغتون؟...خوب حتماً هرکس یه جواب میده. البته معمولا فکری که اول از همه میاد سراغ آدم خیلی عمیق نیست٬آدم یا یاد امتحانش میافته یا عشقش یا احیاناً بدهی و دعواو... انصافاً فکر میکنم اگر کسی بگه اول صبح یاد قربانیان آخرین انفجار بغداد می افته ٬ یا یاد بچه های گرسنه ی بیافرا غلو کرده. اما قبول کنید اگر در تمام طول روز اون فکر اول صبح بخواد ادامه پیدا کنه٬ یعنی آدم اصلاً سعی نکنه ذهنش رو به مسائل مهم تر معطوف کنه٬ مغزه پس از چندی کپک میزنه.یعنی میافته تو یه دور باطل و هی میچرخه و میچرخه و کوچکتر میشه.و بحران وقتی ایجاد میشه که ما این وضعیت رو پیدا کنیم و اونوقت در حالی که احساس جذابیت خفه مون کرده بخوایم دغدغه های مبتذلمون رو با اطرافیلن مطرح کنیم و انتظار همدردی هم داشته باشیم!مثلاً دوست بسیار عزیزی هفته ی پیش که با هم بیرون بودیم خیلی بی مقدمه گفت:«زن برادر شوهر خواهرم یه مهمونی بدی گرفته بود که...»که من فقط لبخند زدم و اون ادامه داد:«غذا رو از بیرون سفارش داده بودن!»آدم واقعاً از این همه مشکل و مصیبت مردم دلش میترکه!!! خلاصه٬ دوست من تو هر وقت اباطیل به ذهنت هجوم آوردن یه تلنگر کوچولو به پیشونیت بزن.حیف تو نیست که انرژی ذهنیتو هدر بدی؟ ********* بی دردی درد بزرگیست. وزنجموره سر دادن٬ چسناله های غریبانه یا ادیب مآبانه را نشانه ی روشنفکری دانستن٬ مصیبت عظماست... اینرا نیز نمیدانم که شما در هر سال چند مرتبه متولد می شوید؟ و کنار هر کیک چند دانه شمع می افروزید؟ و آیا روز یا شب مرگتان را هم جشن می گیرید؟ من همیشه به دو چیز می اندیشم و به دو چیز اعتقاد دارم دوم به خودم سوم به هیچ چیز... تو به چند چیز معتقدی؟
یکشنبه ۲۰ آذر (۱۱ دسامبر) در یک تجمع دفاع از حقوق بشر شرکتکردم. چند دقیقه قبل از ساعت پنج رسیدم و برای اینکه از ساعت قرار مطمئن بشم به یکی از دوستان زنگ زدم.سر ساعت پنج تجمع مقابل سردر تئاتر شهر تشکیل شد.پلاکاردها رو دستمون گرفتیم و در سکوت حدود ۱۵ دقیقه ایستادیم.مردم کاملا کنجکاو دور ما جمع شده بودن. بعد دوستی چند ماده از اعلامیه ی جهانی حقوق بشر رو با صدای رسایی خوند.آخر سر هم مردم دست زدن( و ما هم).برنامه ی بسیار مثبتی بود. کاملا با شیوه ی تجمع آرام موافقم.گرچه گروهی از دوستان ابتدا خواستن سرود بخونن اما بعد از اینکه بهشون توضیح داده شد که قراره تجمع در سکوت برگزار شه سرودخوانیشون رو قطع کردن.ممنونم از همه ی بچه هایی که بودن و ثابت کردن که هنوز میشه حرف زد.برای اطلاعات بهتر و دقیقتر میتونید به لینک زیر مراجعه کنید:
این سرزمین چه بی دریغ بود که سایه ی مطبوع خویش را بر شانه های ذوالاکتاف پهن کرد و باغها میان عطش سوخت و از شانه ها طناب گذر کرد این سرزمین من چه بیدریغ بود... ثقل زمین کجاست؟ من در کجای جهان ایستاده ام؟ با باری از فریادهای خفته و خونین ای سرزمین من! من در کجای جهان ایستاده ام؟ از صدای زنگ تلفن عقم میگیره.هر کس که سراغتو میگیره یا یه کاری ازت میخواد یا میخواد درددل کنه...(درددل معادل محترمانه ی نق زدنه!!!) دلم میخواد یه مدت کاملا مال خودم باشم.اینکه مجبور نباشی در مورد هر دم و بازدمت برای دیگران استدلال کنی موهبتیه!!!بگذریم... بعضی وقتا واقعا فکر میکنم بعضی آدما برای چی به دنیا اومدن؟ وجود و عدم این دسته به حال بشریت توفیری ایجاد نمیکنه.(جز اینکه حجم فاضلاب و دی اکسید کربن رو افزایش میدن!!!)...جامعه ماکجا میره با این همه علف؟مثلا دیشب پشت میزکناریمون توی رستوران آقایی بود دست کم ۶۰ ساله با دندون مصنوعی و موی رنگ کرده که داشت قربون صدقه ی یه دختر بیست و چهار -پنج ساله میرفت.بخش درام قضیه این بود که باید تو این فضای مهوّع بدون اینکه خم به ابروت بیاری غذا هم میخوردی!!! بعد هم که میای بیرون به عنوان حسن ختام دست کوچولویی آستینت رو می چسبه که: خاله ازم فال نمیخری؟ |
Aboutآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 Links
زیتون
عکسهایی از 13 آبان 88،تهران |