تبليغاتX
رگبار
نوشته های ما از زندگی

Daisypath Next Aniversary Ticker
در ۱۸دسامبر سال ۱۹۷۹  کنوانسیون رفع تبعیض از زنان تصویب شد.طبق این کنوانسیون هرگونه رفتارو مقرره ای که حاکی از تبعیض جنسی باشه، از جانب کشورهای عضو کنوانسیون  محکوم شده، و اعضا بی درنگ سیاست سیاستهای رفع تبعیض از زنان رو در پیش میگیرن.برابری  بین زن و مرد در تمام زمینه های اجتماعی ،خانوادگی و فرهنگی از اصول اولیه ی این کنوانسیونه.ایران در ۲۸ آذرسال ۱۳۸۰ (۱۹ دسامبر)کنوانسیون رو به صورت مشروط تصویب کرد.تصویب مشروط یعنی اینکه اگر نهادهای اجرایی یا تقنینی ما در اعمال مقررات کنوانسیون با موردی مواجه شدن که مغایر با مقررات آمره ی داخلی(اعم از قانونی و شرعی) بود، قانون داخلی رو ترجیح بدن.
مثلا کنوانسیون در ماده  11 حق اشتغال رو یک حق بشری شمرده و برای زنان حق انتخاب آزادانه ی شغل و استفاده از فرصتهای استخدامی برابر با مردان رو به رسمیت شناخته .در حالی که مطابق ماده ی ۱۱۱۷ قانون مدنی ایران، (مصوب سال ۱۳۱۰) شوهر میتونه زن رو از اشتغال به حرفه ای که منافی حیثیت آقا یا خانم یا خونواده باشه منع کنه.ملاک تشخیص چیه بماند...(ابن از حق انتخاب شغل!)
ماده  ۳۲ قانون ارتش ایران مصوب سال ۱۳۶۶ هم استخدام زنان در ارتش رو فقط در مشاغل بهداشتی-درمانی مجاز دونسته(این هم از فرصت برابر استخدامی!)
 حالا  اصولا چرا دولت ایران کنوانسیون رو تصویب کرد؟!
به قول" لورکا"اون دیگه از اسراره!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 14:34  توسط نرگس و ارس  | 
وقتش بود یه کم نفس بکشم...
با بچه ها رفتم سینما...نمیدونم بعد از چند وقت!...اونم چه فیلمی!«مکس»!!!!...همه مون احتیاج داشتیم بخندیم،و حتی وقتی همه ی سینما ساکت بودن ما قهقهه می زدیم. خلاصه کلی شلوغ بازی در آوردیم....
 از روزی که کتابخونه ی دانشکده مون سوخته بود نرفته بودم دانشگاه تا دیروز...و  نم نم بارون و درختای قدیمی دانشگاه توم حالت نوستالژیک عجیبی ایجاد کرد.یه احساس جدید که اولین بار بود تو محیط دانشگاه تجربه میکردم...تمام تصاویر اون چهار سال جلوی چشمام رژه میرفتن...شیطنت های پّایان ناپذیرم با دوستام،تحصن ها و سخنرانی ها، کلاسا،  پسرایی که سعی میکردن با فیگور روشنفکری مخمو بزنن...
یادش به خیر...سال اولتو غرفه ی کانون فیلم من و یه دوستم تنها بودیم و در  حالی باید فعالیتهای کانون رو توضیح میدادیم که خودمون دو هفته بود عضوش شده بودیم! سال دوم میرفتیم دانشکده های مختلف نشریه میفروختیم...و چه عکس العملهای متفاوتی!جالب تر از همه هنریها بودن که انگار اصلا تا اون موقع اسم نشریه ی دانشجویی به گوششون نخورده بود...تو فنی سرمون کلی شلوغ میشد(!!!) و تو پزشکی مگس میپروندیم.

آن روز ها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم،چون حبابهایی از هوا لبریز میجوشید
چشمم به روی هر چه میلغزید
آنرا چون شیر تازه مینوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش ناآرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو میرفت.

آن روز ها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند ان کوچه های گیج از عطر اقاقیها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت.
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد
اکنون زنی تنهاست...

پ.ن.۱:اگر دیروز تو محوطه ی دانشکده صدای ترقه شنیدید دنبال منشائش نباشید...کار ما بود!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 13:38  توسط نرگس و ارس  | 
بعضی وقتا نبودن راحت تره...نه؟...

...معنی زندگی واقعاً رنج بردنه؟

رنج ببری تا بفهمی که باید مبارزه کنی...عشق بورزی و رنج ببری...در رنج بردن تنها باشی و از این تنهایی رنج ببری...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:57  توسط نرگس و ارس  | 

 

شما صبح وقتی بیدار میشین اول از هر چیز چه فکری میاد سراغتون؟...خوب حتماً هرکس یه جواب میده. البته معمولا فکری که اول از همه میاد سراغ آدم خیلی عمیق نیست٬آدم یا یاد امتحانش میافته یا عشقش یا احیاناً بدهی و دعواو... انصافاً فکر میکنم اگر کسی بگه اول صبح یاد قربانیان آخرین انفجار بغداد می افته ٬ یا یاد بچه های گرسنه ی بیافرا غلو کرده. اما قبول کنید اگر در تمام طول روز اون فکر اول صبح بخواد ادامه پیدا کنه٬ یعنی آدم اصلاً سعی نکنه ذهنش رو به مسائل مهم تر معطوف کنه٬ مغزه پس از چندی کپک میزنه.یعنی میافته تو یه دور باطل و هی میچرخه و میچرخه و کوچکتر میشه.و بحران وقتی ایجاد میشه که ما این وضعیت رو پیدا کنیم و اونوقت در حالی که احساس جذابیت خفه مون کرده بخوایم  دغدغه های مبتذلمون رو با اطرافیلن مطرح کنیم و انتظار همدردی هم داشته باشیم!مثلاً دوست بسیار عزیزی هفته ی پیش که با هم بیرون بودیم خیلی بی مقدمه گفت:«زن برادر شوهر خواهرم یه مهمونی بدی گرفته بود که...»که من فقط لبخند زدم و  اون ادامه داد:«غذا رو از بیرون سفارش داده بودن!»آدم واقعاً از این همه مشکل و مصیبت مردم دلش میترکه!!!

خلاصه٬ دوست من تو هر وقت اباطیل به ذهنت هجوم آوردن یه تلنگر کوچولو به پیشونیت بزن.حیف تو نیست که انرژی ذهنیتو هدر بدی؟

                                                 *********

بی دردی درد بزرگیست.

وزنجموره سر دادن٬

چسناله های غریبانه یا ادیب مآبانه را

                                              نشانه ی روشنفکری دانستن٬

                                                                             مصیبت عظماست...

 اینرا نیز نمیدانم

که شما در هر سال

                 چند مرتبه متولد می شوید؟

و کنار هر کیک

                 چند دانه شمع می افروزید؟

و آیا روز یا شب مرگتان را  هم

                       جشن می گیرید؟

من همیشه به دو چیز می اندیشم

و به دو چیز اعتقاد دارم

دوم به خودم

سوم به هیچ چیز...

تو به چند چیز معتقدی؟

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 15:3  توسط نرگس و ارس 

یکشنبه ۲۰ آذر (۱۱ دسامبر) در یک تجمع دفاع از حقوق بشر شرکتکردم. چند دقیقه قبل از ساعت پنج رسیدم و  برای اینکه  از ساعت قرار مطمئن بشم به یکی از دوستان زنگ زدم.سر ساعت پنج تجمع مقابل سردر تئاتر شهر تشکیل شد.پلاکاردها رو دستمون گرفتیم و در سکوت حدود ۱۵ دقیقه ایستادیم.مردم کاملا کنجکاو دور ما جمع شده بودن. بعد دوستی چند ماده از اعلامیه ی جهانی حقوق بشر رو با صدای رسایی خوند.آخر سر هم مردم دست زدن( و ما هم).برنامه ی بسیار مثبتی بود. کاملا با شیوه ی تجمع آرام موافقم.گرچه گروهی از دوستان ابتدا خواستن سرود بخونن اما بعد از اینکه بهشون توضیح داده شد که قراره تجمع در سکوت برگزار شه سرودخوانیشون رو قطع کردن.ممنونم از همه ی بچه هایی که بودن و ثابت کردن که هنوز میشه حرف زد.برای اطلاعات بهتر و دقیقتر میتونید به لینک زیر مراجعه کنید: 

 http://www.ir19.org/blog/55


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:24  توسط نرگس و ارس  | 

 

این سرزمین چه بی دریغ بود

که سایه ی مطبوع خویش را

بر شانه های ذوالاکتاف پهن کرد

و باغها میان عطش سوخت

و از شانه ها طناب گذر کرد

این سرزمین من چه بیدریغ بود...

ثقل زمین کجاست؟

من در کجای جهان ایستاده ام؟

با باری از فریادهای خفته و خونین

ای سرزمین من!

من در کجای جهان ایستاده ام؟

 

از صدای زنگ تلفن عقم میگیره.هر کس که سراغتو میگیره یا یه کاری ازت میخواد یا

میخواد درددل کنه...(درددل معادل محترمانه ی نق زدنه!!!) دلم میخواد یه مدت کاملا

مال خودم باشم.اینکه مجبور نباشی در مورد هر دم و بازدمت برای دیگران استدلال

کنی موهبتیه!!!بگذریم...

بعضی وقتا واقعا فکر میکنم بعضی آدما برای چی به دنیا اومدن؟ وجود و عدم این

دسته به حال بشریت توفیری ایجاد نمیکنه.(جز اینکه حجم فاضلاب و دی اکسید

کربن رو افزایش میدن!!!)...جامعه ماکجا میره با این همه علف؟مثلا دیشب پشت میزکناریمون

توی رستوران آقایی بود دست کم ۶۰ ساله با دندون مصنوعی و موی رنگ کرده که

داشت قربون صدقه ی یه دختر بیست و چهار -پنج ساله میرفت.بخش درام قضیه این

بود که باید تو این فضای مهوّع بدون اینکه خم به ابروت بیاری غذا هم میخوردی!!!

بعد هم که میای بیرون به عنوان حسن ختام دست کوچولویی آستینت رو می چسبه

که: خاله ازم فال نمیخری؟


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 13:31  توسط نرگس و ارس  | 
بعد از مدتها اومدم یه سری به وبلاگ گلم بزنم.امین جان از نظرت ممنون اما خوب وقت نداشتم به روزش کنم.الان مثلا به روز شد!!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 11:26  توسط نرگس و ارس  |