|
سلام... اینقدر وقت است ننوشته ام روال بلاگ نویسی یادم رفته.
راستش یک توضیح به دوستانی که نظر گذاشته بودند بدهکارم. علت آپ نکردنم در این مدت تنها فیل تر شدن رگبار نبود. راستش این است که حس میکنم سبک نوشتنم مدتی است با آنچه قبل ترها روال این وبلاگ بوده فرق کرده. شخصی شده بیشتر، و من مطمئن نیستم بخواهم زندگی شخصیم را با تمام فامیل و دوستان دوری که چند سال یکبار می بینمشان و آدرس این ولاگ را از زمانی که به موضوعات عمومی تر میپرداختم داشتهاند شریک بشوم. شاید روزی بخواهم، اما الان مطمئن نیستم. (جدیداً از جمله ی "آور شرینگ ایز نات آنستی"(!) خوشم آمده.) علت دیگر این است که کلاً از وبلاگ نویسی-خوانی فاصله گرفتهام و به قول خودمان تو باغ نیستم. در لاک خودم خوشم فعلاً. به هرحال اینجا ممکن است گه گاهی (مثل همین الان) آپ شود، تا وقتی که از لاکم بیرون بیایم و تصمیم هم بگیرم که چقدر از زندگیم را میخواهم با بلا نسبت شما اره و اوره (دیکته؟)و شمسی نابیناهه شریک شوم. پ.ن.1. منظورم ابداً شما دوست عزیز(:دی) و به ویژه کامنت گذاران پست آخر نبود. پ.ن.2. عنوان کلاً به محتوا ربطی ندارد و صرفاً جهت شادی روح مرحوم آنگلوپولوس (که در کوذکی و به عنوان بخشی از فرایند تربیت فرزند روشنفکر مجبور به دیدن فیلمهایش بودم) آن بالاست.
بعد از شش سال و نیم نوشتن در این وبلاگ همین الان با اخطار به موقع یکی از کامنت گذارهای عزیز و تأیید "مون" متوجه شدم وبلاگم فیلتر شده و این فیلترینگ احتمالاً منجر به حذف وبلاگ توسط بلاگفا میشود. حس بدی دارم، حس خداحافظی با تنها چیزی که به نرگس ییست و یک سالگی پیوندم میداد. صفحه ی کوچکی که بعضی وقتها تنها پناهم بود. که با من خندید و دلتنگ شد و اشک ریخت. قرار نیست من، یا همین گه گاه نوشته های روزانه با حذف احتمالی این وبلاگ تمام شویم... اما کاش پاکش نکنند. من هفت سال اینجا زندگی کردهام... پ.ن. من از همین موضع رسماً پایبندی خود را به آرمانهای امام راحل یادآور میشوم. پ.ن.2. باز هم از همان موضع قبلی قول میدهم اگر آقای بلاگفا به جان وبلاگم رحم کرد آدم خوبی بشوم و دهان (و ایضاً زیپ) جز بر حلال نگشایم.
1- داشتم با دوچرخه میرفتم دانشکده. هوا حدود دو هفته است که بیشتر ساعتها به طرزی باور نکردنی گرم و آفتابی است و من هم دق دلم را از تابستان سرد با پوشیدن تاپ و شورت یا پیراهنهای تابستانی خالی میکنم. آن روز هم همینطور. خلاصه داشتم از کنار یک عده آقای دانشجو طور رد میشدم که یکهو یکشان بلند و با اعتماد به نفس از اینکه هم من نمیفهمم و هم جلوی دوستهاش خیلی نمکدان میشود گفت: جیگگرررررررتو! قبلاً گفته ام که شهر ما نسبت به بقیه ی شهرهای این دیار خیلی خیلی کم ایرانی دارد، پس میتوانید تصور کنید چقدر تعجب کردم در آن لحظه. البته خب چون من از زمانی که به حرف افتادم هیچگاه در استفاده
از زبانم کوتاهی نکرده ام خیلی با محبت و البته همانطور که با دوچرخه دور میشدم بهش گفتم: فقط خودت نیستی که فارسی بلدی! هاها! و خب قیافه هاشان دیدن داشت! :دی 2- در ادامه ماجرای دنباله دار بچه خواستن یا نخواستن من (نه که کاملاً زندگیم رو غلتک است و همه اش لنگ همین یکی هستم!) باید بگویم دوباره برگشتم به موضع همیشگی که همانا نی نی خواهی است. یکشنبه بعد از ظهر توی پارک نزدیک خانه که قدم میزدیم همینجور نی نی تپل و مو فلفلی بود که این طرف و آن طرف قل میخورد و بعد هم صحبتمان کشید به بچه، کلاً. شبش خواب دیدم یه نی نی پسر قلمبه ی خیلی خوشگل تالاپی از دلم پرید بیرون و اینقدر خوابم خوش بود که وقتی هم ساعت زنگ زد خاموشش کردم و سعی کردم به رویام برگردم. 3- تازگی ها تلفن زدن و ویدئو چت کردن برایم سخت شده، انگار نه انگار من همان آدمی هستم که تا پارسال پای تلفن کلی با نانی و مون و بقیه دوستهای نزدیکم وراجی میکردم. الان که نوشتم فهمیدم علتش چیست... شاید دیگر با کسی آنقدرها احساس نزدیکی نمیکنم.
1- قاتل قویترین مرد ایران را کشتند. یاد عیدی میافتم که با بهار و تپلی و خواهر بزرگه نصفه شبها ولو میشدیم جلوی تلویزیون و مردهای گنده ای را تماشا میکردیم که ماشین و گویهای بزرگ سنگی حمل میکردند، و هیجانزده میشدیم و تشویقشان میکردیم. وسطش هم به تپل سرکوفت میردیم که بین تو چاقی اینهام چاقند(!). فکر کنم حدود شش هفت سال پیش بود. آن موقعها این علیرضایی که آقای داداشی را کشته ده-دوازده ساله بوده. هنوز مدرسه را ول نکرده بوده که کارگری کند. شاید آن مسابقه را میدیده و توی دلش خودش را جای آن مردهای درشت و پر زور میگذاشته. اینقدر در کل این داستان فلاکت و تلخی هست که اصلاً نوشتن ندارد، میدانم و میدانید و مهمتر از همه... میدانند. فقط کاش تصویر پسرک با آن صورت رنگ پریده و طناب دور گردنش زودتر پاک شود از ذهنم. اما نمیشود، مثل صدای لرزان بهنود یا نقاشیهای تاریک و مخوف دل آرا... 2- تروی دیویس را هم بالاخره بعد از بیست و اندی سال حبس کشتند. راحت شد به نظرم. دنیایی که در یک گوشهاش دیوارهای گتوها سال به سال بلندتر میشود و در گوشه ی دیگرش پانزده هزار نفر جمع میشوند که جان کندن یک بچه ی هفده ساله را تماشا کنند زندگی کردن ندارد. ندارد! پ.ن. اوقاتم تلخ است و حوصله هیچ چیز و مخصوصاً هیچکس را ندارم. از در و دیوار هم میبارد...
در یکی دو هفته ی اخیر مدلهای مختلف مو را روی کله عالم و آدم از هیلاری سوانک گرفته تا دوست خواهرش بهش نشان دادم که : این خوب است به نظرت؟ و او هم من و مونی کرده و گفته نه. این است که من هم تصمیم دارم تا خواهر بزرگه پیشم است (تنهایی حوصله ندارم)، بروم آرایشگاه و به حریم جسمین و علاءالدین ت جاوز کنم. البته با آر ی که من میشناسم، مطمئنم مثل فلین وقتی موی راپونزل کوتاه شد بیشتر هم خوشش بیاید. :) پ.ن.1: موی کوتاه برای من یعنی تا رو-زیر شانه، وگرنه دچار پُست هرکات تروما میشوم که کم از افسردگی بعد از زایمان ندارد.
|
Aboutبهمن 1390مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 دی 1389 آذر 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 آرشيو Links
انجمن حمایت از حقوق کودکان
8 Mind-Boggling Optical Illusions |