تبليغاتX
رگبار

  رگبار       
  نوشته هایی از زندگی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


پیوندهای روزانه
10things you probably didn't know about Pink Floyd
محمد در زمان اجراي حكمش تنها 16 سال و 11 ماه سن داشته
فمینیسم،سلامت زنان و کلیشه"زیبایی"‏
ما مرد نیستیم
تاريخچهء نظافت بدن
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384


آرشیو موضوعی
داستان
زندگی
نگاه من
امروز چه روزیه؟




پیوندها
زیتون
حرف حساب
بابا بهروز عریان
تارعنکبوت رنگین
اسموسیس جونز
یک لحظه تنهایی
برای تو
در دیجیتال
کیبورد ازاد
پنج
من و خودم
بدون مرز
زنان ایران
شاملو
صمد بهرنگی
کاریکاتوریست های ایران
انجمن دفاع از حقوق زندانیان
انجمن حمایت از حقوق کودکان
عفو بین الملل
دیده بان حقوق بشر
خبرنامه
همشهری کاوه
تاملات نا به هنگام
عمو هومن
سینما همیشه
موومان پنجم
سولوژن


 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM
Take Back The Tech
 

 مواظب خودت باش...

 

دیگر نه مومنیم نه کافر، نه سبز نه سفید و نه سرخ...دیگر کنار هم بودنمان دلیل نمی خواهد. هم صداییم، پیریم و جوانیم.انسانیم.
این روزها چشمهایمان خون زیاد می بیند، اما قلبمان برنمی تابد. اگر باتوم می خوریم، خنجر می زنیم با اتحادمان.
این روزها نگرانیم .ناآرام.
این روزها  "مواظب خودت باش" را از ته دل می گوییم.

  + نوشته شده درجمعه بیست و نهم خرداد 1388  ساعت 0:30  توسط نرگس  


 :)

  

بودن با مردمی که از هر سن و طبقه ای برای اعتراض به استبداد آمده اند، آن قدر امیدبخش است که خستگی چندین ساعت راه رفتن را در می کند. 

 پ.ن.۱: یک خبر خیلی بد امروز صبح گرفتم: دو استاد عزیز و دوست داشتنیمان دکتر شریف و دکتر داشاب به حکم جناب رئیس دانشگاه اخراج شده اند.امیدوارم مخالفتهای اساتید و دانشجوها اثر کند و حکمشان دست کم معلق شود.

پ.ن.۲: بعد از سه چهار روز بالاخره بلاگفا باز شد.از ترس اینکه دوباره باز نشود آنلاین نوشتم.

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388  ساعت 21:57  توسط نرگس  


 خورشید طلایی می ماند

  

خیابانهای این روزها هر رنگ را یک جور تفسیر می کنند: دیگر بنفش مال گل بنفشه نیست و سبز هم کسی را یاد بهار نمی اندازد.
بادکنک و پرچم، دستبند و سربند و شاخ های نورانی،تیر هوایی،بوق ممتد ماشینها و فریادهای بی امان...
فریادهای محدودیت.نفرت،کینه،و انتقام...انتقام.
رنگها سرگردانند و آدمها گرسنه،و مدنیت در کتابخانه هامان خاک می خورد...

 

  + نوشته شده دریکشنبه هفدهم خرداد 1388  ساعت 21:44  توسط نرگس  


 دلتنگی نیمه شبانه

  

ساعت سه صبح است و من بعد از اینکه یک ساعت در تاریکی اشک ریختم و لبم را گاز گرفتم که صدایم مامان را نگران نکند به این نتیجه رسیده ام که نوشتن آرامم می کند.
گاهی اینقدر احساس تنهایی و بی پناهی آزارم می دهد که حتی جرئت ندارم به خودم اعترافش کنم.(می بینی مونا؟ من هم هنوز ترسهایم را دارم!)
حالم از بعضی آدمهای دور و برم به هم می خورد، از اینکه به اسم نگرانی و دلسوزی از کوچکترین دریچه ای برای سرک کشیدن به زندگیم استفاده می کنند. یادشان رفته انگار که من "همان" هستم...مگر فرق دارد توی شناسنامه ی آدم چه چیزی نوشته اند؟
دوست دارم برای همه شان دست تکان بدهم و بگویم: هی! "من" را ببینید! فرقی نکرده ام... چیزی که فرق کرده نگاه شماست.
خسته ام از خودم که هنوز بعد از این همه سختی به عشق دلگرمم و از پس قلب ناآرام و بی منطقم بر نمی آیم .  
خسته ام از دستهایم که باز هم گاهی می لرزند...

 

  + نوشته شده دریکشنبه هفدهم خرداد 1388  ساعت 3:54  توسط نرگس  


 مردی که با رویا آمد...

  

مردی که می آید توی خوابم مهربان است.بغلم می کند، یک جور خوب آرامش بخشی؛ یک جوری که فقط توی خواب شدنی است. بهم گیر نمی دهد و ثبات شخصیت دارد. و باهاش خوش می گذرد.مثلن همین دیشب، رفتیم یک کاخ بزرگ ته یک خیابان پیچ در پیچ ، و برام از آن خودکار چوبی ها که سرش عروسک دارد ساخت.چند تا.
کنارم نشست و انقدر بهم روحیه داد که راحت خیابان پر پیچ و خم را با یک کامیون سفید راندم ،بی هیچ مشکلی. بعد بغلم کرد، بدون اینکه دستمالیم کند.
صورتش را یادم می رود،اما قدش و لباسش را یادم هست.
بی صورت هم،خوب است که هر شب می آید: بدون آرامشی که او می دهد نمی دانم این روزها چه طور می گذشت...


پ.ن. دو هفته بعد:از وقتی اینو نوشتم دیگه نیومد. به قول پشت کامیونا بر چشم بد لعنت!:))

  + نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  ساعت 0:24  توسط نرگس